0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧۵
که خویشاوندشان هم بوده از یزد به تهران آمده. آقا یحیی که کمک راننده تریلی بوده، چند سال قبل
از ازدواج در تهران زندگی می کرده. بعد که با اکرم خانم ازدواج می کند چقدر تلاش می کند تا
اکرم خانم راحت باشد. از زندگی خوبشان می گفت و علاقه اي که به شوهرش داشته و این که خدا
خیلی زود مهتاب را به آن ها می دهد و پشت سرش مریم را. تعریف می کرد که:
آن قدر دلم به یحیی و بچه هایم خوش بود که خدا شاهده، سراغ خانواده ام را هم نمی گرفتم. تا بچه
ها کوچک بودن که شب و روزم وقف اون ها بود. به خاطر تنها نموندن یحیی واسه زایمون هام هم
حاضر نشدم برم یزد، می گفتم یحیی راننده بیابونه، وقتی می آد باید خونه ش گرم باشه و چراغ خونه
ش روشن. کم کم خدا بهمون نظر کرد، وضعمون بهتر شد و یحیی خودش راننده تریلی شد. بچه هام
که جون گرفتن، منم خیاطی رو شروع کردم که هم سرگرم باشه و هم بشم کمک خرج. اتفاقا کارم
زود هم رونق گرفت. پولش را خدا شاهده دریغ از یک جفت جوراب که براي خودم بخرم، همه رو
جمع می کردم، براي روز مبادا. تا بالاخره هفت هشت سال طول کشید، پول هامونو روي هم گذاشتیم
و این خونه رو خریدیم. آقا یحیی خونه رو به نام من کرد و تازه بازم می گفت اکرم، یعنی یه روز
می شه من محبت هاي تو رو جبران کنم؟! ولی مادر انگار شیطون این حرف رو شنید و زود زود اون
روز رو رسوند. دو سه سال از خونه دار شدنمون گذشته بود که کم کم یحیی عوض شد. اول هفته اي
سه شب، بعد دو شب می اومد و بعد هفته اي یک شب و یواش یواش طوري شد که ماهی دو دفعه
هم به زور می آمد. اونم چه اومدنی، مثل دشمن می اومد و به یک بهونه، مرافعه راه می انداخت و می
رفت. آخر سر، وقتی پی جو شدم که ببینم قضیه چیه، فهمیدم سرم هوو آورده، اونم فکر می کنی
کی؟ یک زن بیوه با سه تا بچه که خدا گواهه نه از من خوشگل تر بود نه جوون تر که اقلا بگم از
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧۶
من سر بوده دلش رو برده. واي که از روزي که فهمیدم قضیه چیه، انگار مار و مور توي قلبم ریختن.
آخه اصلا مگه همه ش چند سالم بود؟! هنوز سی سالم هم نشده بود. یک سال خوراکم شده بود اشک
و آه. آقا یحیی هم که نمرده، ماتم ما رو گرفته بود و پیداش نبود. خدا می دونه مرگ براي زن
راحت تره تا تحمل هوو. منم که دیگه داشتم دیوونه می شدم، سرناسازگاري گذاشتم، که یا من و بچه
هام یا اون. می دونی چی گفت. صاف و ساده گفت، اون! منم دلم سوخت. بدجوري دلم سوخت. خدا
نکنه آدم از ته دل آه بکشه و دلش بسوزه. دلم به جوونیم و سختی هایی که کشیدم، به غربتی که
تحمل کردم و دم نزدم، به خوشی هایی که به خاطر اون به خودم حروم کردم، به نخوردن و نپوشیدن
و نخواستن هام که زندگیمون رونق بگیره، سوخت و از ته دل آه کشیدم و یک کلمه، فقط یک
کلمه گفتم: ایشاالله همون طور که جیگر من و این دو تا بچه رو ناحق خون کردي، خدا جیگرت رو
خون کنه.
اشک از چشم اکرم خانم چکید و ادامه داد:
رفت و یک ماه نشده بود که برایم خبر آوردن توي راه تبریز تصادف کرده.
گریه اش شدت گرفت، معلوم بود که بعد از سال ها شوهرش را بخشیده و براي آن آقاي یحیاي
باوفا که می شناخته، اشک می ریزد. بدي ها را فراموش کرده بود، و مثل همه دل هاي کریم و عاشق
که همیشه در نهایت می بخشند، چون از کینه خودشان هم رنج می برند و عذاب می کشند، گناه او را
بخشیده بود.
کمی که گریه اش آرام گرفت، ادامه داد:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٧
هیچی مادر، با یک نفرین، جیگر خودمو دوباره خون کردم. آقا یحیی آن قدر تکه تکه شده بود که
حتی نشد غسلش بدن. رفت و من موندم و این دو تا بچه، که هنوزم که هنوزه دارم می سوزم و می
سازم. خلاصه مهناز جون، نه خودخوري کن، نه نفرین. چون زبونم لال مادر، هر دوش آخر یقه خود
آدمو می گیره. برو خدا رو شکر کن که زندگی پهن نکرده بودین. حالا من نمی دونم چی باعث
ناراحتی شد، ولی هر چی که بود، همین قدر که زود عقلت رسید، جاي شکر داره. من به مادرت هم
گفتم، حالا محمد، مرغ آسمونی هم که بوده، وقتی به دلت نیفتاده، همین بهتر که حالا گفتی نه و
تموم شد و رفت. چون مادر، هرچی به دل قشنگ باشه به چشم هم قشنگه، هرچی هم که به دل آدم
نباشه، حور و پري هم که باشه باز پیش چشم آدم بی ارزش می شه و یک عیبی داره.
بی چاره اکرم خانم نمی دانست و خبر نداشت که همه درد من از همین است که آنچه از دست داده
ام، به دلم خوب که هیچ، بهتر از بهترین ها بود و نقشی که بر دلم حک شده بود از جلوي چشم هایم
کنار نمی رفت.
آن روز گذشت و من به مرور و در گذر زمان و آشنا شدن با سرگذشت آدم ها به این نتیجه می
رسیدم که تمام زندگی ها مثل داستان است. داستان هاي جورواجور، بعضی پرهیجان و پرفراز و
نشیب، بعضی آرام و درگیر سکون و روزمرگی و بعضی مثل خواب هاي آشفته و پریشان. ولی آنچه
مسلم است، در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف هست، و آن، فرسایش و رنج است که جز
لاینفک تمام زندگی هاست و برخورد آدم ها با این جزء همیشگی، متفاوت است. بعضی دوست
دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند. آن ها آدم هاي موفقی هستند که به هر قیمتی، داستان
را مطابق میلشان عوض می کنند و جلو می روند. رنج می کشند، اما از آن مثل صیقل روح استفاده می
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:43 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٨
کنند، نه وزنه اي به پا براي درجا زدن. ولی بعضی ها ترجیح می دهند که سیاهی لشکر داستان
زندگیشان باشند. براي همین در مسیر زندگی، جا به جا، قهرمان هاي مختلف پیدا می شوند و زندگی
آن ها را نقش می زنند و می روند و معلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان
قهرمان ها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج این ها بیش از
دیگران باشد.
و به این نتیجه می رسیدم که اگر آدم ها، تمام سعی شان را بکنند که به جاي سیاهی لشکر، قهرمان
اصلی داستان زندگیشان باشند، تمام داستان ها، اگرچه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک
پایانی دلنشین خواهد داشت که کم ترین حسن آن این است که دیگر لااقل آدم از خودش گله اي
ندارد.
این حقایق را آرام آرام می فهمیدم و از سیاهی لشکر بودن خودم حالم به هم می خورد و تمام توانم را
به کار می بستم که از آن حالت منفعل به در آیم. چشم هایم گرچه دیر به هر حال داشت به روي
حقایق باز می شد. این بود که روزي که تنها، سرخاك پدرم رفته بودم، قول دادم، به پدرم قول دادم
و با خودم عهد کردم که گذشته را جبران و دل پدرم را شاد کنم. زارزنان با بهترین پدر دنیا، درد دل
کردم و عذرخواهی. خیلی تلخ است که به جاي پدرت، پدري که سال ها کنارت بوده و تو قدر لحظه
ها را نشناخته اي و بی ثمر از دستشان داده اي، به سنگی سرد و سخت و تیره، چنگ بیندازي و زار
بزنی، صدایش کنی و جواب نشنوي.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:54 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٩
آن روز تا نزدیک غروب شیون کردم و به خاکی که باور نداشتم پدرم را در دلش پنهان کرده باشد،
چنگ انداختم و تمام آنچه را که خیلی زودتر باید اعتراف می کردم، مویه کنان و درمانده گفتم و
آن قدر اشک ریختم که دیگر حرفی و اشکی باقی نماند و دلم آرام گرفت و قلبم بعد از مدت ها از
زیر آوار نجات پیدا کرد و یاد این حرف محمد افتادم که می گفت: - بالاخره یک نفر باید به آدم
حقایقی را که نمی دونه بگه.- راست می گفت، من توي بازگویی درد دل هایم به پدرم، حقایقی را
که مدت ها قبل باید می فهمیدم، تازه فهمیدم. گرچه دیر، ولی به هر حال فهمیدن بهتر از هرگز
نفهمیدن است.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:54 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٠
فصل سی و نهم
همان شب بود که خسته و بی حوصله از سردردي که امانم را بریده بود، روي تختم دراز کشیده بودم
که نرگس به سراغم آمد. مثل همیشه سرحال و شوخ بود. گفت که با آزیتا می خواهند اسمشان را در
کلاس خوشنویسی بنویسند و منتظرند که حال من بهتر شود. از سر بی حوصلگی گفتم: من، فعلا حال
کلاس اومدن ندارم.
نرگس انگار اصلا حرفم را نشنیده باشد، گفت:
راستی دکتر ابهري یک کلاس حافظ شناسی توي دانشگاه ادبیات گذاشته که عمومی است، ما هم می
تونیم بریم.
دوباره با بی اعتنایی گفتم: گفتم که من حالش رو ...
نگذاشت حرفم تمام شود، پرخاش کنان گفت: مهناز، این اداها را از خودت در نیار. این همه راه
نیومدم که ناز جنابعالی رو بکشم یا ازت اجازه بگیرم. اومدم که بهت بگم از این هفته به بعد برنامه
ات چیه، پس خودتو لوس نکن. دهن منو هم باز نکن، لطفا.
در حالی که بلند می شد، گفت: در ضمن جمعه هم کوه یادت نره.
با خونسردي داشت از در بیرون می رفت که با حرص گفتم: من بهت گفتم که نمی آم ...
در را بست رو به من و با عصبانیت گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:54 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨١
اولا که پاشو مثل آدم بشین و حرف بزن، براي من اداي بدبخت هاي بی دست و پا را در نیار، دوما
که تو غلط کردي، مگه دست توست؟ چه مرگته که نمی آي؟ این جوري می خواي به بابات ثابت
کنی که واقعا غصه داري و به خودت ثابت کنی که بچه خلفی هستی و خوب عزاداري می کنی؟!
آره؟! خوب، بسه دیگه، بابات متوجه شدن، از خودت هم می تونی متشکر باشی که ...
حرفش را بریدم و گفتم: معلومه تو چته؟! مگه زوره، نمی خوام بیام. می خوام به بدبختی خودم بمیرم،
به تو چه مربوطه؟!
نرگس یکدفعه آدمی دیگر شد، با چشم هایی از حدقه درآمده و لحنی که تا حالا نه از او دیده بودم و
نه باورم می شد که اصلا داشته باشد، به طرفم پرخاش می کرد و من ناباورانه نگاهش می کردم.
حرف هایش را جویده جویده می زد و به زور سعی می کرد، صدایش را پایین نگه دارد.
بدبختی؟! تو اصلا می دونی یعنی چی؟! یک عمر راحت و آسوده زندگی کردي، هر چه خواستی
حاضر و آماده بوده، هر کاري دلت خواسته کردي، نگذاشتن آب توي دلت تکون بخوره مبادا در
مانی از چشم هایت بریزه!!! تا بوده که خونواده ات برات غش و ضعف کردن و بعد هم شوهرت، که
اونم آخر سر به قول خودت، بازم از خریت تو گذاشت رفت. وقتی هم رفت، اون جوري رفت که
مبادا کسی به خانم طعنه بزند. کی تا حالا به تو از گل نازك تر گفته؟! تا حالا کی طعم بدبختی رو
چشیدي؟ کی گفته، بدبخت ها دست و پاشونو رو به قبله دراز می کنن تا بمیرن؟! بی چاره، تو چه
می دونی بدبختی یعنی چی؟ اگه می دونستی، هر دفعه یا یک تلنگر، این طوري مثل جنازه رو به قبله
نمی خوابیدي ...
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:54 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٢
من متعجب و حیران فقط توانستم بگویم – نرگس؟! – باورم نمی شد، نرگس این طوري، با این لحن
نیشدار و تلخ حرف بزند. براي همین فکرم درست کار نمی کرد تا کلمات را ردیف کنم. بریده
بریده گفتم: تو که نمی دونی ...
دوباره حرفم را برید:
من می دونم، خوب هم می دونم. چون خودم کشیدم و اونچه رو هم نکشیدم اندازه موهاي سرم دوست
و رفیق دارم که شرح بدبختی هاشون رو شنیدم، ولی تو چی؟! الان سه ساله منو می شناسی، اصلا به
ذهنت خطور کرده از زندگی من سوال کنی؟! وقتی این قدر توي خودت غرقی، معلومه یک باد که
به سرت بخوره فکر می کنی دنیا رو طوفان کن فیکون کرده! اگه تو هم ...
یکدفعه گریه اش گرفت، رویش را برگرداند، دستش را جلوي صورتش گرفت و گریه کرد. گریه
اي آن قدر سوزناك و مظلوم که دل آدم را ریش می کرد.
آن شب نرگس پیش من ماند و من ناباور و گیج با یک داستان زندگی دیگر، داستان یکی از
عزیزترین کسانم آشنا شدم. پرده اي دیگر از جلوي چشم هایم کنار رفت و ما بیش از پیش به هم
نزدیک شدیم.
برایم تعریف کرد که:
پدر و مادرش دختر عمو – پسر عمو بوده اند و پدرهایشان از خان هاي سرشناس دزفول که از بچگی
ناف بچه هایشان را به نام هم بریده بودند. با این که پدرش، صابر، دوازده سال بزرگتر بوده، ولی
وقتی اولین دختر و تنها دختر خانواده عمویش، یعنی مادر نرگس به دنیا می آید، دو تا برادر با هم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٣
توافق می کنند که آن دختر، که اسمش را اختر گذاشته بودند، همسر صابر شود. بالاخره سال ها می
گذرد، ولی وقتی اختر خانم تازه دوازده سالش بوده، پدر نرگس عاشق دختر یک سرهنگ که از
تهران به دزفول منتقل شده بوده، می شود و جنگ توي خانواده هاي دو تا برادر شروع می شود. بی
چاره اختر خانم که خودش بچه بوده و چیزي نمی فهمیده ولی عمویش و پدرش سر به مخالفت با آقا
صابر برمی دارند. آقا صابر به هر کاري از خواهش و التماس گرفته تا توي رو ایستادن تن در می
دهد تا پدرش را راضی کند، ولی موفق نمی شود. براي همین قهر می کند و از آن شهر می رود.
شش ماه بعد به این امید که پدرش و عمویش سر عقل آمده باشند برمی گردد، ولی دوباره همان آش
و همان کاسه بوده. آقا صابر که بدون رضایت پدرش و پشتوانه پول و اسم و رسم ثروت او نمی
توانسته رضایت پدر آن دختر را هم جلب کند، درمانده می شود و دوباره به التماس می افتد. اما
پدرش تنها کاري که می کند، مجبورش می کند با اختر ازدواج کند. آقا صابر هم با این امید که بعد
از ازدواج سهم زمینش را از پدرش بگیرد، بالاخره تن به ازدواج می دهد و از قرار خیال داشته بعد از
گرفتن زمین ها و به نام شدن رسمی آن ها، بدون این که واقعا همسر اختر خانم شده باشد، از او جدا
شود. منتها پدربزرگ که به قول خودش از او زرنگ تر بوده، وقتی پی می برد که رابطه زناشویی بین
آن ها برقرار نشده از زیربار این که سهم صابر را بدهد شانه خالی می کند و بالاخره آن قدر صابر را
تحت فشار قرار می دهند که به قول نرگس، انگار پدرش را پاي دار بفرستند، به زور می فرستند توي
حجله و از بخت بد، اختر خانم حامله می شود. نرگس می گفت و اشک می ریخت:
مادر بی چاره ام فقط چهارده سالش بود که من رو حامله شد. آقا بزرگم، بهانه دستش افتاد که بچه
که دنیا اومد، براي مژدگانی زمین ها را به نامش می کنم. مثلا خیال می کرد، داره بابام رو سر عقل
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨۴
می آره و خوشبختی مادرم رو تضمین می کنه. غافل از این که با سرنوشت چندین نفر به خاطر کوتاه
فکریش بازي می کنه. خلاصه، من به دنیا اومدم، در حالی که پدرم حاضر نبوده حتی یک نگاه به من
و مادرم بکنه. هر چه پدرم این جوري رفتار می کرد، عوض این که پدربزرگ سر عقل بیاد، بیش تر
قضیه را کش می داد و این طوري من شش ساله شدم. در حالی که مهناز، باورت نمی شه یک بار
بغلم نکرد یا صدام نزد و حتی یک نگاه بهم نکرد. آقا بزرگ نفهم به جبران پدرم من و مادرم را
عزیز می کرد و احترام می گذاشت، ولی من ته قلبم همیشه آرزوي این را داشتم که مثل همه بچه ها
روي پاي پدرم بشینم نه پدربزرگم. کشش خونی یک چیز غیر قابل انکاره، منم با بچگی ام با این که
هیچ توجهی از پدرم نمی دیدم، کشش عجیبی نسبت به اون مردي که همیشه اخمو و بی تفاوت از
کنارم می گذشت و فقط می دونستم که پدرمه بدون این که هیچ علامتی از سمت اون ببینم، داشتم.
این میون بزرگ ترهاي احمق، براي این که مثلا مهر پدري رو در دل پدرم بیدار کنن، مرتب به من
کار یاد می دادن. اون باباته، صداش بزن، برو جلو، روي پاش بشین، برو بوسش کن، بگو بابا دوستت
دارم، کفش هایش رو جفت کن، برایش آب ببر و ...
من مثل یک خونه شاگرد هر کاري می کردم غیر از این که صداش کنم، از اخم هایش می ترسیدم و
هیچ کس نمی فهمید که من با وجود بچگی، چه رنجی از این وضع می برم، از این که مجبور بودم
محبت رو از پدرم گدایی کنم. بالاخره تدبیرهاي هیچ کس راه به جایی نبرد. آقا بزرگ که از زمین
ها براي پابندي و اسارت بابام استفاده می کرد همچنان حاضر نشد سهم پدرم را بده و این شد که
وقتی من شش ساله بودم و مادرم بیست ساله، پدرم سر به نیست گذاشت و رفت.
از جا پریدم: رفت؟! مزخرف نگو نرگس، به همین راحتی؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨۵
نرگس سرش را به علامت تایید تکان داد.
دوباره بهت زده گفتم: کی برگشت؟
دیگه برنگشت!
هاج و واج گفتم: نرگس، من خودم باباتو دیدم شبیه خودته، خودم دیدمش.
صبر کن می فهمی. بابام یک روز رفت و دیگه برنگشت. سه سال تمام همه جا را دنبالش گشتن. هر
کس یک چیزي می گفت:
یکی می گفت رفته خارج، یکی می گفت با همان دختره که دوست داشته فرار کرده، یکی می گفت
خودشو کشته و ...
خلاصه امید آقا بزرگم که ناامید شد، دق کرد و از غصه مرد. ولی چه فایده؟! مرگ اون نه براي من
بابا شد نه براي مادرم شوهر نه براي باباي بی چاره ام زندگی. یک سال بعد، عمویم صادق، همان که
تو دیدي، با مادرم ازدواج کرد. عمو دو سال از مادرم بزرگ تره و می دونی چی از همه تلخ تره؟ این
که از بچگی مادرم رو دوست داشته و خودش می گه تصمیم داشته هیچ وقت ازدواج نکنه. بی چاره
اونم مثل من و پدرم و مادرم بدبخت افکار احمقانه یک عده دیگه شده. خلاصه وقتی من ده ساله بودم
با مادرم ازدواج کرد و چون توي اون محیط کوچک و با اون حرف و سخن ها و آنچه گذشته بود
زندگی براشون سخت بود اومدیم تهران.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨۶
عمو صادق هیچ وقت از هیچ محبتی به من فروگذار نکرده و تا حالا به من – تو – نگفته، کارهایی
که براي من کردند نه اون نه مادرم، براي سه تا بچه دیگه شون نکردند، ولی من هیچ وقت احساس
آرامش یا خوشبختی نکردم.
من که دهانم باز مانده بود، گفتم: پس براي همین به بابات می گی، خان عمو؟!
نرگس خندید و گفت: خوب آره، مگه تو چی فکر می کردي؟
فکر می کردم تو مثل همه، یعنی همیشه که همین طوري به همه حرف می زنی، با بابات هم شوخی
می کنی.
دیوونه، آدم با باباش شوخی داره؟! اونم توي اسمش؟!
راست می گفت، بی طاقت پرسیدم: بالاخره بابات چی شد؟!
زهرخند تلخی زد و گفت:
باورت می شه، الان بیست و پنج سالمه ولی از همون شش سالگی یعنی نوزده ساله، هنوز چشم به
راهم؟! همیشه توي ذهنم تصور می کنم بالاخره یک جا، یک گوشه این دنیاي بی در و پیکر، یک
روز بابام رو پیدا می کنم. اون وقت اون سندهاي لعنتی را که بابام به خاطرش در به در شد و حالا به
نام من است، بهش می دم. همیشه فکر می کنم یعنی اون هنوز ما رو یادشه؟! اصلا یاد ما می افته؟
ممکنه یک روز خودش بیاد دنبالم؟
من با سادگی گفتم: حالا لااقل شانس آوردي، عمویت جاي اونو برایت گرفته.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٧
نرگس با نگاهی عصبی گفت:
اشتباه می کنی، آدم عمویش رو به عنوان عمو، خیلی دوست داره، نه جاي باباش. مادرش رو هم جاي
مادر، نه جاي زن عمو.
من با تحیر پرسیدم: یعنی چی؟
یعنی این که، از عمویم، از مادرم و از خودم بدم می آد. دلم براي بابام که به خاطر من در به در شده
می سوزه و از مادر و عمویم و حتی خودم، شاید باورت نشه، انگار کینه به دل دارم، حرصی ام.
آخه چرا؟ من نمی فهمم چی می گی؟
تو که هیچی، خودمم نوزده ساله نمی فهمم چه مرگمه. عمویم باهام مهربونه. اگه اون با مادرم ازدواج
نکرده بود معلوم نبود چی میشد؟ شاید اصلا یک آدم عوضی با مادرم ازدواج می کرد و من به در به
دري و بدبختی می افتادم ولی با این همه، هنوز نتونستم قبول کنم که عموي من جاي پدرمه و شوهر
مادرم. یا خواهر و بردارهام که این قدر دوستشون دارم. آخه خیلی مسخره س که تو با کسی هم
خواهر باشی، هم دختر عمو، نه؟! واي نمی تونم بگم توي سرم چی می گذره. فکرهایی که شب و
روز مغز منو می جوه گفتنی نیست و بیش ترین بدبختی سر اینه که، نمی تونم تکلیفم را با خودم
روشن کنم. یعنی بالاخره ببینم از این ها بدم می آد یا دوستشون دارم، ناراضی ام یا راضی، می تونم
ببخشم یا نه؟ در عین حال دلم هم براشون می سوزه، براي مادرم که گناهی نداره، براي عمویم که
اونم گناهی مرتکب نشده و براي خودم که یک عمره لاي منگنه موندم و هنوز نتونستم تصمیم
بگیرم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٨
یکدفعه به سمت من چرخید و گفت: حالا، فکر کن این بدبختیه یا اونی که تو بهش می گی بدبختی؟
تو یک عمر با یک پدر مهربون که اون طوري عاشقانه دوستت داشته زندگی کردي و بعد جلوي
چشمت، با همه سختی ولی بالاخره دیدي که رفت، فوت کرد و تمام شد. درسته دلت می سوزه،
سخته، دردناکه، ولی نه به اندازه این که ندونی پدرت مرده س یا زنده، اگر زنده س در چه وضعی
زندگی می کنه، نکبت یا خوشبختی؟ و اگه مرده چطوري مرده، به مرگ طبیعی، یا خودشو کشته یا
اصلا کشته شده؟ از اون طرف همیشه حسرت نگاه پرمحبتی که بدونی نگاه پدرته به دلت مونده باشه،
نه نگاه عمویت یا پدربزرگت و ... واي مهناز، خیلی وقت هاست که از تمام کس و کارم نفرت
دارم، حتی از مادرم. همیشه فکر می کنم، وقتی این قدر اکراه و سر باز زدن بابام را دید، چرا مثل
یک تکه خمیر توي دست این و اون صبر کرد و صدایش در نیومد؟ اگه اونم از خودش یک
وجودي نشون می داد اگه مخالفت کرده بود، اگه وقتی منو حامله شد، یکجوري منو از بین برده بود و
اگه ...
یک عمره من با اگر و شاید و اما زندگی کردم. تا مرز دیوونگی رفتم و برگشتم و آخرم بی فایده و
توي همه این سال ها از اون جا که ناخودآگاه از خونه فراري بودم، با مردم و اجتماع جوش خوردم و
دوست شدم و این ارتباط ها و دوستی ها و شنیدن دردسرهاي دیگران بوده که منو سرپا نگه داشته و
هربار با شنیدن درد دل هاشون به خودم نهیب زدم که درد من اصلا درد نیست، خودم توي سر خودم
زدم و خودم رو توبیخ کردم و دوام آوردم. اینه که حالا از دست تو که این جوري خودتو باختی
کفرم در اومده. اصلا از همه کسانی که تا یکخورده زندگی بالا و پایین می شه، خودشو رو ول می
کنن نفرت دارم. از آدم هایی که فقط بلدن مثل شیر برنج ولو بشن ...
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٩
با دست اشاره اي با نمک به من کرد و شروع به شوخی و حرف هاي بامزه زدن کرد. انگار نه انگار
که چند دقیقه پیش آن حرف ها از دهان همین آدم بیرون آمده بود. وقتی تعجب را توي چشم هایم
دید یا شاید هم فکرم را خواند، با سادگی و لحنی بامزه گفت:
چیه؟! توقع داري حالا تا قیامت من روضه بخونم تو سینه بزنی؟! بسه دیگه من درد دل هام رو کردم
و سبک شدم. تو هم اگه عقل داشته باشی، که من شک دارم، درس گرفتی. از اون گذشته چون من
شوخی می کنم دلیل نمی شه که توي دلم غم نباشه. بی چاره همه که مثل تو بلد نیستن فوري قنبرك
بزنن یا ولو بشن! خیلی وقت ها آدم ها حرف می زنن که در حقیقت حرف نزده باشن و خیلی ها هم
می خندن فقط براي این که گریه نکرده باشن، متوجه می شی؟! یا بازم توضیح بدم؟!
بعد در حالی که شکلکی خنده دار در می آورد گفت:
پاشو، پاشو، این قدر قیافه هالوها رو به خودت نگیر، تو اگه یکخورده مغز توي کله ت بود، باید خیلی
پیش تر از این ها به فکر می افتادي که دوستت به عنوان یک آدم، حتما براي خودش یک غصه
هایی داره. نه این که حتی یک بار سوال نکردي هیچ، فکرتم مشغول نشده، اونم هیچ، تازه این قدر
راحت می گی من فکر می کردم چون به همه شوخی داري به بابات می گی خان عمو! آخه آدم این
قدر خنگ؟!
در حالی که خودش هم از خنده من می خندید، اضافه کرد:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها