0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٩
با دست اشاره اي با نمک به من کرد و شروع به شوخی و حرف هاي بامزه زدن کرد. انگار نه انگار
که چند دقیقه پیش آن حرف ها از دهان همین آدم بیرون آمده بود. وقتی تعجب را توي چشم هایم
دید یا شاید هم فکرم را خواند، با سادگی و لحنی بامزه گفت:
چیه؟! توقع داري حالا تا قیامت من روضه بخونم تو سینه بزنی؟! بسه دیگه من درد دل هام رو کردم
و سبک شدم. تو هم اگه عقل داشته باشی، که من شک دارم، درس گرفتی. از اون گذشته چون من
شوخی می کنم دلیل نمی شه که توي دلم غم نباشه. بی چاره همه که مثل تو بلد نیستن فوري قنبرك
بزنن یا ولو بشن! خیلی وقت ها آدم ها حرف می زنن که در حقیقت حرف نزده باشن و خیلی ها هم
می خندن فقط براي این که گریه نکرده باشن، متوجه می شی؟! یا بازم توضیح بدم؟!
بعد در حالی که شکلکی خنده دار در می آورد گفت:
پاشو، پاشو، این قدر قیافه هالوها رو به خودت نگیر، تو اگه یکخورده مغز توي کله ت بود، باید خیلی
پیش تر از این ها به فکر می افتادي که دوستت به عنوان یک آدم، حتما براي خودش یک غصه
هایی داره. نه این که حتی یک بار سوال نکردي هیچ، فکرتم مشغول نشده، اونم هیچ، تازه این قدر
راحت می گی من فکر می کردم چون به همه شوخی داري به بابات می گی خان عمو! آخه آدم این
قدر خنگ؟!
در حالی که خودش هم از خنده من می خندید، اضافه کرد:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها