پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:55 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٢
من متعجب و حیران فقط توانستم بگویم – نرگس؟! – باورم نمی شد، نرگس این طوري، با این لحن
نیشدار و تلخ حرف بزند. براي همین فکرم درست کار نمی کرد تا کلمات را ردیف کنم. بریده
بریده گفتم: تو که نمی دونی ...
دوباره حرفم را برید:
من می دونم، خوب هم می دونم. چون خودم کشیدم و اونچه رو هم نکشیدم اندازه موهاي سرم دوست
و رفیق دارم که شرح بدبختی هاشون رو شنیدم، ولی تو چی؟! الان سه ساله منو می شناسی، اصلا به
ذهنت خطور کرده از زندگی من سوال کنی؟! وقتی این قدر توي خودت غرقی، معلومه یک باد که
به سرت بخوره فکر می کنی دنیا رو طوفان کن فیکون کرده! اگه تو هم ...
یکدفعه گریه اش گرفت، رویش را برگرداند، دستش را جلوي صورتش گرفت و گریه کرد. گریه
اي آن قدر سوزناك و مظلوم که دل آدم را ریش می کرد.
آن شب نرگس پیش من ماند و من ناباور و گیج با یک داستان زندگی دیگر، داستان یکی از
عزیزترین کسانم آشنا شدم. پرده اي دیگر از جلوي چشم هایم کنار رفت و ما بیش از پیش به هم
نزدیک شدیم.
برایم تعریف کرد که:
پدر و مادرش دختر عمو – پسر عمو بوده اند و پدرهایشان از خان هاي سرشناس دزفول که از بچگی
ناف بچه هایشان را به نام هم بریده بودند. با این که پدرش، صابر، دوازده سال بزرگتر بوده، ولی
وقتی اولین دختر و تنها دختر خانواده عمویش، یعنی مادر نرگس به دنیا می آید، دو تا برادر با هم
wWw.98iA.Com