0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴۵
مثل این بود که مغزم هم همراه قلبم یخ زده بود، نمی دانستم چه باید بگویم و چه کار باید بکنم و
فکر می کردم غیر ممکن است با این محیط و آدم ها خو بگیرم و قاطی بشوم. ولی اشتباه می کردم.
انسان به همه چیز خو می گیرد، به همه چیز، حتی مصیبت و درد. من هم از این قاعده مستثنا نبودم.
رفته رفته و به مرور عادت کردم.
رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره بود که یواش یواش مرا از حال و هواي بی تفاوتی دور
کرد و به زندگی برگرداند. سایه شوم رفتن محمد که مثل کابوس لحظه هایم را پر کرده بود و پشتم
را خم، رفته رفته توي روحم به دردي آرام مبدل شد. اوایل فقط می رفتم که از خانه دور باشم. هیچ
انگیزه اي توي وجودم براي تلاش نبود. چشم هایم می دید ولی بی احساس. مجسمه اي بی روح بودم
و کشیدن جسمم برایم سخت بود.
مثل مریض هایی که بعد از یک بیماري طولانی از بستر بلند می شوند، بدنم ضعف داشت. از آدم ها
حوصله ام سر می رفت و حال هیچ تلاش و تکاپویی را نداشتم. منتها، خوبی جریان زندگی این است
که مثل سیلاب تو را به جلو می راند و با خودش می برد، چه بخواهی و چه نخواهی، وقتی هستی و
زنده اي، روزها و شب ها و جریان عادي زندگی تو را همراه خود می کشانند و می برند.
رفته رفته حضور در کلاس ها مرا مجبور به شنیدن و فهمیدن و فعالیت کرد. با این که تمام توانم را
به کار نمی بستم، ولی براي روح خشکیده ام همین تلاش اندك، نفسی بود که روحم را از مرگ
کامل نجات می داد. سکون براي روح جوان مثل باتلاق کشنده است. مریم و دانشگاه و درس مرا از
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴۶
باتلاق نجات داد. ولی تمام تکاپو و سعی ام براي فرار از یاد محمد و گذشته ام، بی نتیجه ماند. محمد
مثل سایه اي سمج همراهم بود.
جنگ با یاد او، فرسوده ام می کرد و بی حاصل بود. مغزم هر چه می کشید فراموشش کند، انگار
قلبم با شدتی بیش تر از او دفاع می کرد و ثمره این جدال مداوم، رنج دائمی و پنهانی روحم بود که
توان را از من می گرفت.
عقل و منطق کاري از پیش نمی برد، هرچه با دلیل و برهان سعی می کردم دلم را راضی کنم که این
جدایی و از دست دادن، عین خوشبختی است، چیزي در درونم فریاد می کشید و دلایلم را توي
صورتم می کوبید. باید از جنگ دست می کشیدم. فایده نداشت. او روح و قلب و وجود مرا مسخ
کرده و رفته بود. این فرار دیگر فرار از او نبود و گریز از خودم هم براي من امکان نداشت. من با
محمد بزرگ و عقل رس شده بودم. دوران عجیب و حیاتی بلوغم با محمد عجین بود. با او عشق، تعلق
خاطر و حتی نیازهاي جسمانی و روحی ام را شناخته بودم. او دري از دنیایی عجیب را در بحرانی
ترین سن زندگی به رویم باز کرده بود و هر کدام راهم به بهترین شکل به من شناسانده بود. رد پاي
او، در افکارم، اعمالم و حتی نیازهاي جسمی ام باقی بود. فرار بی حاصل بود، من حتی ناکامی و
شکست از عشق و از دست دادن را با محمد حس کرده بودم. و این براي من، شاید ره توشه یک
عمر بود.
بالاخره مجبور شدم تسلیم شوم و دورویی را کنار بگذارم. محمد با من و در وجود من بود و این،
وقتی با خودم کنار آمدم، باعث رشد شخصیتی شد که پرورده او بود. مهناز لوس و ناز پرورده و
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٧
کوتاه فکر، آرام آرام پوست انداخت و کم کم زنی رخ نمایاند با خصوصیات روحی اي که محمد به
او تزریق کرده بود. این اتفاق وقتی افتاد که دیگر از اعتراف به خودم طفره نرفتم. حقیقت این بود
که هنوز با تمام وجود دوستش داشتم و باور می کردم مقصرم. پس از فرار دست برداشتم. عکس و
یادگارهایش را دوباره برگرداندم. زنجیرش را باز به گردنم آویختم و در تنهایی به چشم هایش توي
عکس خیره شدم و این شروع دوران دیگري از زندگی ام بود. دورانی با دو زندگی جداگانه. درس و
فعالیت و دانشگاه و زندگی عادي در یک سو و زندگی عاطفی در سویی دیگر.
من زن بیوه اي بودم که داغ از دست دادن شوهرش را نمی توانست فراموش کند و این داغ همیشه
تازه به من خونسردي و بی اعتنایی خاصی می داد که دیگران را به طرفم جذب می کرد، ولی می
دانستم که نمی توانم حتی نیم نگاهی به مرد دیگري بیندازم. خانم جون همیشه می گفت: - مادر، خدا
هیچ عزیزي رو ذلیل نکنه. از بالا به پایین اومدن مادر، ذلتی است که خدا براي هیچ بنده اش نخواد. –
و من حالا مفهوم حرفش را کاملا درك می کردم. چون همان عزیزي بودم که ذلیل شده بود. من که
روزي کامل ترین را داشتم، حالا به چیزي کم تر از آن قانع نمی شدم. آنچه من از عشق و زناشویی و
محبت شناخته بودم با آنچه در تصور اکثر آدم هایی بود که می دیدم، فاصله اي شگرف داشت و
همین مرا در مواجهه با زندگی دچار سرخوردگی و ذلت می کرد. نگاه هایی که از سر اشتیاق به من
دوخته می شد، خنجري بود که قلبم را سوراخ می کرد و درخواست هایی که به زعم همه خواستن بود
و محبت و اظهار توجه، در نظرم از سیلی و ناسزا بدتر بود.
آري، من از بهشت رانده اي بودم که با خیال آن بهشت زندگی می کرد و کم تر از آن برایش
خاکی بود، بی ارزش و پست.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٨
شاید در تفکر همه، بیوه بودن با تعبیر جسمی آن معنا بیابد. ولی من این را با تک تک سلول هایم
حس کردم و فهمیدم که خوشا به حال زن هایی که جسما بیوه می شوند. جسم و نیازهاي طبیعی زود
با زندگی کنار می آیند و راه عوض می کنند. ولی بدبختی که روحش بیوه می شود، درد بی درمانی
را تحمل می کند که علاجی ندارد. همان طور که شاید همه فرق یک زن و دختر، از دید عوام باکره
بودن دختر باشد، در حالی که به نظر من آن تفاوتی که در روح یک دختر با یک زن وجود دارد،
قابل مقایسه با جسم نیست و من روحا دیگر دختر نبودم. زنی بودم که عشق را در زیباترین صورت
آن تجربه کرده بود. و این حماقت بزرگی بود که کسی فکر کند با تملک جسم من، آن گذشته را
کمرنگ می کند یا از بین می برد.
تملک جسم، کاري سهل و آسان است، دشوار برگرفتن بکارت روح است و به تملک در آوردن آن
و این درست همان رمزي است که شاید بیش تر مردمان در نیافته باشند. در حالی که محمد، دانسته
یا نادانسته دقیقا همین کار را با من کرده بود.
آرام آرام به رفت و آمد و کلاس ها و استادها و همه چیز عادت کردم. چون یکی از خاصیت هاي
جاودانه میز و نیمکت، شاید این باشد که هر انسانی در هر سنی وقتی در کسوت شاگردي پشت آن
ها می نشیند، احساس جوانی و زنده بودن و شادابی می کند. همین خاصیت ارزشمند هم بود که مرا با
زندگی آشتی داد. یکی دو ماه که از شروع کلاس ها گذشت، دیگر به تدریج روابطم با همکلاسی ها
دوستانه شد و فضاي کلاس و دانشگاه، آشنا و مانوس.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٩
منتها حوصله روابط خاص و صمیمی را نداشتم و همین شاید در آغاز باعث شد که همه فکر کنند
آدمی مغرور و از خود راضی ام، ولی به هر حال آن ها هم به من عادت کردند و همان طور که بودم
قبولم کردند.
یکی از همکلاسی ها پسري پر شر و شور به نام بهزاد بود که انگار با خودش شرط کرده بود که
آرام و قرار نداشته باشد. هر وقت وارد کلاس می شد، صداي پر هیجان و شلوغ او فراتر از صداي
دیگران بود و موقع درس ها هم بیش تر از همه او بود که سر به سر استاد می گذاشت و کلاس را به
شوخی و خنده می کشاند. منتها چون معمولا شوخی ها و حاضر جوابی هایش همراه ادب و با دیدي
ظریف بود مانع از رنجش دیگران می شد.
در مقابل او یکی از دخترهاي کلاس به نام نرگس مدبر که دختري سرحال و بشاش و با نشاط بود،
همیشه در جواب حرف هاي آقاي میرزایی، یا همان بهزاد، حرفی حاضر و آماده داشت. این دو نفر،
هر کدام ناخودآگاه شده بودند زبان و نماینده همجنس هاي خود، یعنی خانم مدبر نماینده دخترها و
آقاي میرزایی نماینده پسرها، که به خاطر اخلاق خوب و خوش سرو زبانی همه بچه ها دوستشان
داشتند و هم قبولشان کرده بودند.
اولین پتک را به مغز خواب رفته من همان آقاي میرزایی، توسط خانم مدبر، وارد کرد و خدا عمرش
بدهد، چون این کارش باعث شروع دوستی من با نرگس شد، دوستی اي عمیق و پر حاصل و شیرین.
اوایل ترم دوم بود که یک روز، بعد از تمام شدن کلاس، خانم مدبر با من همقدم شد و سر صحبت را
باز کرد و بعد یکدفعه گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٠
حقیقتش، این که دارم پرچونگی می کنم به خاطر اینه که این آمیرزا چند وقته به من پیله کرده که
پیغامش رو به شما برسونم!
مات و متحیر پرسیدم: کی؟
خونسرد گفت: آقاي میرزایی دیگه.
از این که با صداي بلند، آقاي میرزایی را آن طور خطاب می کرد، هم تعجب کرده بودم هم از خنده
بی امانی که وجودم را گرفته بود از ته دل ریسه رفتم و بی اختیار گفتم:
هیس! شاید رد بشه، بشنوه.
خندان گفت: نه خودم دیدمش که داشت می رفت.
چقدر روحیه شاد و سرحالش روي من تاثیر داشت. انگار هیچ غمی به دل نداشت و نشاط و سرزندگی
آدم را تحت تاثیر قرار می داد.
مخصوصا حرف زدن بامزه و با نمکش که انگار همه دنیا را در عین موشکافی، با دید طنز، نگاه می
کرد، براي من دوست داشتنی و جالب بود. خلاصه آن روز نرگس گفت که آقاي میرزایی پیغام داده
که اگر ممکن است با من صحبت کند و اگر اجازه بدهم براي خواستگاري اقدام کند.
نمی توانم بگویم چه احساسی داشتم. جا خورده بودم؟ تعجب کرده بودم؟ ناراحت شده بودم یا بدم
آمده بود؟ برایم عجیب و دور از ذهن بود. احساس زنی جا افتاده را داشتم که کسی به سن پسرش از
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵١
او درخواست ازدواج کرده است. ماتم برده بود. بهزاد به چشمم آن قدر بچه می آمد که فکر می
کردم اصلا چیزي به این واضحی غیر از نه چه جوابی می تواند داشته باشد.
ولی به هر حال این واقعیتی بود که من ظاهرا دختري جوان بودم و او گناهی نکرده بود. پس به
نرگس فقط گفتم که خیال ازدواج ندارم و فکر کردم قاعدتا قضیه تمام شده است. ولی آقاي میرزایی
دست بردار نبود. با تمام سعی من براي نادیده گرفتنش و سردي و بی تفاوتی که نشان می دادم، او با
نگاه ها و کارهایی که به نظرم بی نهایت بچگانه و لوس بود، نشان می داد که سر حرفش هست. تا
این که اواخر ترم، باز خانم مدبر سراغم آمد. وقتی دوباره خونسرد و بی خیال گفتم که لطف کند و
به او بگوید:
نه، من قصد ازدواج ندارم.
نرگس خندان گفت:
ببخشید ها، شما دو تا انگار پستچی مفت گیر آوردین. خوب الان که من دوباره برم بگم، نه، ایشون
باز چند روز دیگه به اصرار خواهش می کنند که فقط یک ربع شما اجازه بدین باهاتون صحبت کنن
و ....
باز من بیام و دوباره.....؟! خوب چرا دلیل اصلی ات رو رو راست نمی گی؟ قصد ازدواج ندارم بیش
تر به نظرم تعارف و ناز کردن می آد تا دلیل. از قیافه اش خوشت نمیآد؟ چه می دونم شاید اصلا
کسی رو دوست داري؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٢
مانده بودم چه بگویم. صورت محمد جلوي نظرم نقش بست و درمانده فکر کردم – آره کسی را
دوست دارم، کسی که دیگه نیست، و نمی خوام ازدواج کنم چون هنوز... – مسئله عیب و ایراد این
آدم یا کس دیگر نبود. من نمی توانستم به کسی به چشم شوهر نگاه کنم. توي ذهنم دنبال جواب می
گشتم که خانم مدبر، با همان لحن شوخ همیشگی اش گفت:
خیله خب، نمی خواد بگی، خودم فهمیدم!
با تردید و خندان گفتم: چی رو؟
با چشم هایی شیطنت از آن ها می بارید، گفت:
این که گیر کار کجاست؟!
کنجکاو پرسیدم: خوب، کجاست؟!
در حالی که به قلبش اشاره می کرد، گفت: این بی صاحاب، البته ببخشیدها، که همه گیرها، همیشه از
همین جاست!
بعد بدون این که کنجکاوي کند یا دنباله حرفش را بگیرد، گفت:
باشه من می رم، ولی فکر نمی کنم، این بابا دست برداره.
و در حالی که دوباره به قلبش اشاره می کرد گفت: آخه کار اون بی چاره ام به همین، گیر کرده!
خندان خداحافظی کرد و رفت.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٣
فصل سی و ششم
نمی دانم چرا دلم می خواست با او درد دل کنم و حرف بزنم. دوست داشتم از من سوال کند و شاید
همین کنجکاوي نکردنش، مرا به گفتن، حریص می کرد و در دل از این که بی اعتنا گذشته بود،
دلخور بودم. دلم می خواست این راز را به کسی بگویم. من که حتی در این مورد به مریم هم حقیقت
را نگفته بودم، ناخودآگاه دنبال یک همراز بودم و نرگس با رفتارش، بدون این که علتش را بدانم،
یک حس اطمینان و تمایل در من به وجود آورد.
به هر حال به بهانه پیغام هاي آقاي میرزایی ما به هم نزدیک شدیم و رابطه مان از حدود سلام و
علیک عادي گذشت و کم کم به بیرون از دانشگاه و خانه کشید.
نرگس سه سال از من بزرگ تر بود ولی از نظر فکري، به نسبت سه سال، خیلی فهمیده تر و پخته تر
از من بود. مهارتی خاص در ارتباط بر قرار کردن با آدم ها داشت، با هر کس به زبان خودش حرف
می زد و حرف همه را می فهمید. درست مثل این که خدا، وجودش را براي محبت کردن به دیگران
آفریده باشد. مورد اعتماد و سنگ صبور همه بود. براي مشکلات دیگران چنان خودش را وقف می
کرد که من ماتم می برد. چون این استعدادي بود که خودم هیچ وقت نداشتم. براي او ناراحتی هیچ
کس، غریبه یا آشنا، فرق نداشت. بی تفاوت نبود و در عین حال، یک اخلاق عالی دیگر هم داشت
که سبب اعتماد و اطمینان می شد. هیچ وقت خودش سوالی نمی کرد و تا خودت زبان باز نمی
کردي، غیر ممکن بود حتی در مورد چیزهایی که می دانست سوال کند یا حرفی بزند و همین آدم را
براي گفتن مشتاق می کرد. خصوصا من که از کشیدن بار رازي که به تنهایی کشیده بودم، در رنج
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵۴
بودم. بالاخره در اثر اصرار هاي مداوم آقاي میرزایی که دیگر داشت به مزاحمت کشیده می شد و
توجه بقیه همکلاسی ها را هم جلب می کرد، یک روز دل به دریا زدم و حقیقت را براي نرگس
گفتم و این شد نقطه شروع دوستی نزدیک ما و برقرار شدن ارتباطی عاطفی و عمیق، آن چنان که
انگار سال ها با هم دوستیم.
وقتی به آقاي میرزایی، دو سه تا از دانشجوهاي سال هاي بالاتر هم اضافه شدند، تصمیم گرفتم شر
همه را از سر کم کنم. حلقه ام را دستم کردم و به کمک نرگس توي دانشگاه شایع کردم که نامزد
کرده ام. هیچ وقت آن روز را که با نرگس شیرینی مثلا نامزدي ام را پخش کردیم، فراموش نمی
کنم.
بی چاره آقاي میرزایی چه حالی شد.
نرگس با دیدن حال و روز او گفت: خدا لعنتت کنه، بالاخره آه این آمیرزا منو می گیره!
خندان گفتم: چرا آهش؟ یک وقت دیدي خودش تو رو گرفت.
نرگس پرخاش کنان گفت: نه که خیلی چشم داره منو ببینه!!!
روزها مثل برق می گذشت و تبدیل به ماه ها می شد و ارتباط من و نرگس نزدیک تر.
اوایل سال دوم دانشگاه بودیم که نرگس گفت: از این هفته می خوام ببرمت یه جاي خوب.
خنده دار بود، جاي خوب نرگس همان کوه بود که من عاشقش!!! بودم. روزي که این حرف را زد،
در حالی که سرم را تکان می دادم، دستم را روي دهانم گذاشته بودم و می خندیدم. مسخره بود.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵۵
دوباره برگشتم به همان نقطه اي که باعث بریده شدن مسیر زندگی ام شده بود، ولی مخالفت نکردم،
چه عیبی داشت؟! مگر نه این که خانم جون همیشه می گفت – هر چه نصیب است به تو آن می
دهند.-
قبول کردم و رفتم. در این رفت و آمدها با چند تا از دوست هاي غیردانشگاهی نرگس هم آشنا شدم
و پا به دنیایی دیگر گذاشتم. دنیاي کتاب و شعر و کوه و نقاشی و .....
مقدر این بود که دور از محمد پا به دنیایی که او عاشقش بود، بگذارم. دنیایی که روزي از آن یک
جهنم ساخته بودم، زندگی ام را به دلیل مخالفت با آن، متلاشی کرده بودم، خودم را از بین برده بودم.
حالا در کنار دوست هایم به آن پا می گذاشتم. در حالی که شاید بدون این که بفهمم، این بار هم
عشق محمد و رسوب افکار او در دل و جانم بود که مرا به جلو می راند و این طوري بود که سال ها
می گذشت و من با نرگس در مسیري افتادم که زندگی ام را از بی هدفی و بی معنایی در آورد.
یکی از دوست هاي نرگس که بعدها دوست صمیمی خودم هم شد، دختري بود به نام آزیتا.
نرگس روز اول او را به عنوان خانم نقاش به من معرفی کرد. پدر آزیتا ادیب و هنرمند بود، دکتراي
ادبیات داشت و استاد دانشگاه بود. آن طور که نرگس می گفت، پدرش یعنی دکتر ابهري عاشقانه
آزیتا را که تنها فرزندش بود، دوست داشت و رابطه شان مثل مرید و مراد بود. آزیتا هم پیانو می زد،
هم نقاشی می کرد و هم دانشجوي رشته هنر بود. مادرش زنی ایتالیایی بود که از بیست سالگی در
ایران زندگی کرده بود. خانمی بی نهایت با شخصیت و دوست داشتنی که فارسی را با لهجه اي بسیار
شیرین صحبت می کرد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵۶
نرگس همیشه می گفت – توي خانه آن ها یک جور عشق و مهر و عاطفه ناب توي فضا موج می
زند که روي دیگران هم اثر می گذاره.- و بعد به مسخره اضافه می کرد:
درست مثل خونه خود ما!!! و این چیزي بود که بعدها به وضوح دریافتم، خوشبختی هم مثل بدبختی
می تواند اطراف خود را در بر بگیرد و فضاي خانه آن ها همیشه به آدم این حس آرامش و
خوشبختی را منتقل می کرد.
اولین باري که خانه آن ها رفتم، شب اول دي بود که تولد بیست و یک سالگی ام هم بود. آن شب
به مناسبت یلدا، خانه شان مهمانی بود. من قبلا از نرگس شنیده بودم که پدر آزیتا شب یلداي هر سال
مهمانی اي به راه می اندازد که به قولی شب شعر هم بود. اکثر مهمان ها هم دوستان پدر آزیتا بودند.
نرگس این قدر در مورد آن مهمانی ها تعریف کرده بود که در عین کنجکاوي یک حالت اضطراب
و هیجان خاص هم داشتم. مخصوصا که تا آن زمان پا توي چنین جمع هایی نگذاشته بودم.
آن شب هوا خیلی سرد بود و سوز برف داشت و ما با تمام عجله اي که کردیم، دیرتر از همه
رسیدیم. آماده شدنم خیلی طول کشید، چون هر لباسی می پوشیدم به نظرم مناسب نمی آمد و بالاخره
وقتی حاضر شدم، تازه نوبت دلواپسی هاي مادر بود و شیرین زبانی هاي نرگس براي مادر و پدرم که
خیالشان راحت باشد. نرگس همان طور که به من خیلی نزدیک شده بود، خیلی زود هم اعتماد و
محبت مادر و پدرم را جلب کرده بود و رضایت آن ها را خیلی راحت به دست می آورد.
وقتی رسیدیم، از ماشین هاي دم در، معلوم بود که بیش تر مهمان ها آمده اند و همین بر اضطراب من
بیش از پیش اضافه کرد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٧
خانه شان، بیش تر از تصور من مجلل و قشنگ بود. از در وارد حیاطی بزرگ با باغچه هاي چمنکاري
وسیع می شدیم که اطراف یک استخر بزرگ را گرفته بودند و از کناره استخر تا در ورودي
ساختمان، مسافت نسبتا زیادي بود که با چراغ هایی که از لابه لاي کاج هاي مطبق فضا را روشن می
کرد. جلوه خاصی به اطراف می دادند و من بیش تر از قبل دست و پایم را گم می کردم.
آزیتا که با چهره اي گشاد دم در ساختمان منتظر بود، گفت: معلوم هست کجایین؟ چرا این قدر دیر
کردین؟! یک ساعت پیش منتظرتون بودم.
نرگس در حالی که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد، گفت: خوب ما فقط یک ساعت داشتیم
دنبال یک دسته گل ارزون و با جلال و جبروت می گشتیم! نیم ساعت هم از دم در تا این جا طول
می کشه! ما تازه نیم ساعت هم زود رسیدیم!
هر سه به خنده افتادیم که نرگس پرسید: اول بگو، اون آقاهه که سه تار می زنه اومده؟!
آزیتا با سر اشاره کرد: آره، الان می خواد بخونه، زود باشین.
با عجله سر و وضعم را مرتب کردم و همراه آزیتا وارد سالن شدیم.
من که بی نهایت معذب و دستپاچه بودم، دست نرگس را ول نمی کردم که آزیتا با حرص و آهسته
گفت:
بدبخت ها چرا چسبیدین به هم دیگه؟ حالا این ها فکر می کنن از پشت کوه اومدین!
نرگس با خونسردي و آرام گفت: چه عیبی داره؟! چیزي که قراره بعدا بفهمن، بگذار حالا بدونن.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٨
همیشه جواب هایش باعث شادي بود، این بار هم باعث شد که ما با خنده وارد سالن بزرگ و آراسته
خانه آن ها شویم. من براي اولین بار خانم و آقاي ابهري را دیدم. دکتر ابهري خیلی بیش از انتظارم،
جوان و برازنده بود، همین طور همسرش.
دکتر مردي بود با قد متوسط و هیکلی موزون و ورزشکاري که صورتی آرام و چشم هایی با نفوذ
داشت و از وراي عینک پنسی با دقتی موشکافانه نگاه می کرد. ولی در عین حال، برخورد پدرانه و
صمیمانه اش به دل می نشست و خانم ابهري با این که قدي تقریبا کوتا داشت و اندامی که می شد
گفت چاق است، ولی چهره اي علی رغم سن و سالش که حدود پنجاه سال بود، شاداب داشت و از
وراي چشم هاي آبی اش با مهري خاص آدم را نگاه می کرد و لهجه اي شیرین و دوستانه خوشامد
می گفت.
هر دو با رویی گشاده، به ما خیر مقدم گفتند و به مهمان ها، به عنوان دوست هاي صمیمی دخترشان،
معرفی کردند. آزیتا جایی نزدیک خودشان به ما نشان داد و نشستیم. من که از خجالت نفسم بالا نمی
آمد و فکر می کردم همه الان فهمیده اند که اولین بار است در چنین جمعی حضور پیدا کرده ام،
سرم را پایین انداخته بودم و با انگشت هایم بازي می کردم، ولی نرگس خونسرد و خندان از راه دور
با همه سلام و علیک و احوالپرسی می کرد.با تشر آزیتا که گفت: چرا این قدر معذب نشستی؟!
بالاجبار سرم را بالا گرفتم و چشمم به چشم آقایی تقریبا جوان که روبروي ما نشسته بود، افتاد که با
لبخند ما را نگاه می کرد. مجبور شدم زورکی لبخند بزنم و با سر سلام کنم که صداي سه تار همه
حواس ها را به طرف بالاي سالن متوجه کرد و من کمی احساس آرامش کردم و توانستم نفس تازه
کنم و همه چیز را ببینم. تزینات زیباي اتاق بسیار بزرگ پذایرایی و پله هاي مارپیچی که از کنار
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٩
سالن به طبقه بالا می رفت و شومینه بزرگی که گوشه سالن روشن بود و قاب هاي نقاشی بزرگ و
بسیار زیبایی که به دیوار بود و شمعدان هاي پایه بلندي که در گوشه و کنار با شمع روشن بود،
حالت اشرافی و در عین حال شاعرانه اي به سالن می داد.
غرق تماشاي اطراف بودم که با سقلمه اي که نرگس به پهلویم زد به خود آمدم.
گفت: اون آقاهه که می گفتم اینه، صبر کن بخونه، اگه دیوونه نشدي معلومه...
ساکت شد.
منتظر پرسیدم: معلومه چی؟!
نرگس با خونسردي گفت: معلومه از اول دیوونه بودي!!
خنده ما را شروع سه تار زدن آقاي مهرابی قطع کرد و من منتظر ماندم که ببینم این همه تعریف به
کجا می رسد. صدا از هیچ کس در نمی آمد و معلوم بود همه با اشتیاق در انتظارند. در این میان انگار
فقط من بودم که همچنان محو تماشاي اطراف بودم که من هم با شروع شدن آواز، میخکوب شدم.
نمی دانم در آن صدا چه بود، چه سوز و شوري بود که این قدر مستقیم بر روح و قلب آدم اثر می
گذاشت. حس غریبی به آدم دست می داد که قابل گفتن نیست، شور عرفانی و روحپرور، حالت
جذبه و اشتیاق، حالت خاصی که قابل بیان نیست. مصرع هاي اول را من، مبهوت تن صدا، اصلا
نشنیدم، تا به این جا رسید:
باز آي و بر چشمم نشین اي داستان نازنین
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها