http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴۵
مثل این بود که مغزم هم همراه قلبم یخ زده بود، نمی دانستم چه باید بگویم و چه کار باید بکنم و
فکر می کردم غیر ممکن است با این محیط و آدم ها خو بگیرم و قاطی بشوم. ولی اشتباه می کردم.
انسان به همه چیز خو می گیرد، به همه چیز، حتی مصیبت و درد. من هم از این قاعده مستثنا نبودم.
رفته رفته و به مرور عادت کردم.
رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره بود که یواش یواش مرا از حال و هواي بی تفاوتی دور
کرد و به زندگی برگرداند. سایه شوم رفتن محمد که مثل کابوس لحظه هایم را پر کرده بود و پشتم
را خم، رفته رفته توي روحم به دردي آرام مبدل شد. اوایل فقط می رفتم که از خانه دور باشم. هیچ
انگیزه اي توي وجودم براي تلاش نبود. چشم هایم می دید ولی بی احساس. مجسمه اي بی روح بودم
و کشیدن جسمم برایم سخت بود.
مثل مریض هایی که بعد از یک بیماري طولانی از بستر بلند می شوند، بدنم ضعف داشت. از آدم ها
حوصله ام سر می رفت و حال هیچ تلاش و تکاپویی را نداشتم. منتها، خوبی جریان زندگی این است
که مثل سیلاب تو را به جلو می راند و با خودش می برد، چه بخواهی و چه نخواهی، وقتی هستی و
زنده اي، روزها و شب ها و جریان عادي زندگی تو را همراه خود می کشانند و می برند.
رفته رفته حضور در کلاس ها مرا مجبور به شنیدن و فهمیدن و فعالیت کرد. با این که تمام توانم را
به کار نمی بستم، ولی براي روح خشکیده ام همین تلاش اندك، نفسی بود که روحم را از مرگ
کامل نجات می داد. سکون براي روح جوان مثل باتلاق کشنده است. مریم و دانشگاه و درس مرا از
wWw.98iA.Com