پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:38 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٠
حقیقتش، این که دارم پرچونگی می کنم به خاطر اینه که این آمیرزا چند وقته به من پیله کرده که
پیغامش رو به شما برسونم!
مات و متحیر پرسیدم: کی؟
خونسرد گفت: آقاي میرزایی دیگه.
از این که با صداي بلند، آقاي میرزایی را آن طور خطاب می کرد، هم تعجب کرده بودم هم از خنده
بی امانی که وجودم را گرفته بود از ته دل ریسه رفتم و بی اختیار گفتم:
هیس! شاید رد بشه، بشنوه.
خندان گفت: نه خودم دیدمش که داشت می رفت.
چقدر روحیه شاد و سرحالش روي من تاثیر داشت. انگار هیچ غمی به دل نداشت و نشاط و سرزندگی
آدم را تحت تاثیر قرار می داد.
مخصوصا حرف زدن بامزه و با نمکش که انگار همه دنیا را در عین موشکافی، با دید طنز، نگاه می
کرد، براي من دوست داشتنی و جالب بود. خلاصه آن روز نرگس گفت که آقاي میرزایی پیغام داده
که اگر ممکن است با من صحبت کند و اگر اجازه بدهم براي خواستگاري اقدام کند.
نمی توانم بگویم چه احساسی داشتم. جا خورده بودم؟ تعجب کرده بودم؟ ناراحت شده بودم یا بدم
آمده بود؟ برایم عجیب و دور از ذهن بود. احساس زنی جا افتاده را داشتم که کسی به سن پسرش از
wWw.98iA.Com