http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٩
آخه مادر من، هی نگو ساکت، تا کی می خواي با سکوت و مدارا زندگی کنی؟! سعی کن بفهمی،
قضیه یک چیزي بالاتر از سوءتفاهم و جر و بحث است که محمد قید همه چیز را زده؟! که تا این
گفته نمی خوام، گفته، باشه.
با این حرفش یکدفعه اشک به چشمم هجوم آورد. به یاد آوردم که او بود که قید مرا زد، و این
واقعیت تازه انگار توي ذهنم معنا پیدا می کرد و عظمت مصیبتی را که پیش آمده بود، باور می
کردم.
امیر در حالی که رگ هاي گردنش از غیظ متورم بود، گفت: آره آبغوره بگیر، این قدر گریه کن
که چشم هات کور بشه، بدبخت. حالا کو تا بفهمی چی به سرت اومده ، گریه هات حالا بعد از اینه.
هر چه مادر با بی حالی امیر را دعوت به آرامش می کرد، آتش غضبش شعله ور تر می شد.
براي چی باید ساکت باشم؟! با همین ملاحظه هاي بیخودیتون، لوسش کردین، بدبختش کردین، بابا
بسه دیگه، همه مثل شما حوصله ندارن ناز این تحفه رو بکشن، یک مسافرت دو سه روزه ما با این ها
رفتیم. شما که نبودین عزیز دردونه تون رو ببینین. زن من نبود، خواهرم بود. دلم می خواست خفه ش
کنم، واي به حال اون بدبخت. هر دفعه ما با این ها رفتیم بیرون، شما که نبودین ببینین چه اداها که از
خودش در نمی آره؟ چقدر بهتون تذکر دادم؟! هی گفتین دخالت نکن، چیزي نگو، درست می شه.
حالا درست شد؟! خیالتون راحت شد؟! مادر من، محمد چند وقت بود که ناراحت بود. توي همین
چند ماهی که من بدبخت هی به شما اخطار کردم و شما انگار با این تحفه رودروایسی داشتین یک
تو، بهش نگفتین. حالا تازه حرف هاي من مال رفتارهاي بیرون و توي جمعش و با غریبه ها بود.
wWw.98iA.Com