0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٩
آخه مادر من، هی نگو ساکت، تا کی می خواي با سکوت و مدارا زندگی کنی؟! سعی کن بفهمی،
قضیه یک چیزي بالاتر از سوءتفاهم و جر و بحث است که محمد قید همه چیز را زده؟! که تا این
گفته نمی خوام، گفته، باشه.
با این حرفش یکدفعه اشک به چشمم هجوم آورد. به یاد آوردم که او بود که قید مرا زد، و این
واقعیت تازه انگار توي ذهنم معنا پیدا می کرد و عظمت مصیبتی را که پیش آمده بود، باور می
کردم.
امیر در حالی که رگ هاي گردنش از غیظ متورم بود، گفت: آره آبغوره بگیر، این قدر گریه کن
که چشم هات کور بشه، بدبخت. حالا کو تا بفهمی چی به سرت اومده ، گریه هات حالا بعد از اینه.
هر چه مادر با بی حالی امیر را دعوت به آرامش می کرد، آتش غضبش شعله ور تر می شد.
براي چی باید ساکت باشم؟! با همین ملاحظه هاي بیخودیتون، لوسش کردین، بدبختش کردین، بابا
بسه دیگه، همه مثل شما حوصله ندارن ناز این تحفه رو بکشن، یک مسافرت دو سه روزه ما با این ها
رفتیم. شما که نبودین عزیز دردونه تون رو ببینین. زن من نبود، خواهرم بود. دلم می خواست خفه ش
کنم، واي به حال اون بدبخت. هر دفعه ما با این ها رفتیم بیرون، شما که نبودین ببینین چه اداها که از
خودش در نمی آره؟ چقدر بهتون تذکر دادم؟! هی گفتین دخالت نکن، چیزي نگو، درست می شه.
حالا درست شد؟! خیالتون راحت شد؟! مادر من، محمد چند وقت بود که ناراحت بود. توي همین
چند ماهی که من بدبخت هی به شما اخطار کردم و شما انگار با این تحفه رودروایسی داشتین یک
تو، بهش نگفتین. حالا تازه حرف هاي من مال رفتارهاي بیرون و توي جمعش و با غریبه ها بود.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٠
دیگه توي خونه و بین خودشون ، خدا عالمه که چه غلطی کرده؟ خلاصه این که می گن خلایق هر
چه لایق، راست می گن. حالا بگرد یکی لنگه خودت پیدا کن. تازه خانم ناراضی هم بودن!!! فرمودن
پشیمون شدن . بی چاره فکر می کنی کی این وسط ضرر کرد؟! اون که راحت شد، جونش رو
برداشت و رفت، خلاص.
این تویی که بدبخت شدي و نمی فهمی.
یکدفعه مثل این که دوباره جوش بیاورد، پرخاش کنان و با شدتی بیش تر رو به من فریاد زد: بشین
فکر کن ببین به چی می نازي؟ آخه به چی می نازي که من نمی فهمم؟ به فهم و کمالت؟! به
تحصیلات بالایت؟! به علم و معرفتت؟! به فهم و شعور اجتماعیت؟! به آداب دانی ات؟! به چی؟! چرا
لالی؟! بگو دیگه، بگو، به این چشم و ابرویت، که بدبختت کرد و به این پدر و مادري که لوس و
نازپرورده و عزیز دردونه ت کردن، د بگو، حرف بزن! ولی این جاش رو دیگه نخونده بودي که
چشم و ابرو با کله پوك و احمق به درد زیر گل می خوره، نه؟!
فریاد اعتراض آمیز مادر بلند شد و من زار زنان سر روي زانویم گذاشتم. به تلخی گریه می کردم و
در دل به درستی حرف هاي امیر فکر می کردم .
امیر در جواب اعتراض مادر گفت: نترسین، عزیز دردونه تون با این حرف ها نمی میره. فکر می
کنین این کاري که این کرد غیر از خاك به سر خودش ریختن چی بود؟ من محمد رو از خودم بهتر
می شناسم ، جون به لبش رسیده، راه دیگه اي پیش رو ندیده که با این حرف خانم، گذاشت و رفت.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣١
فقط اینو بدونین با همین دلسوزي هاي بیخودیتون، با همین هیچی نگو، هیچی نگوهاتون، کار به این
جا کشید. این که احمق تیشه به ریشه خودش زد، شمام نشستین و نگاه کردین، حالا اینم حاصلش.
بعد همان طور که به سمت در می رفت، دوباره کوبنده و غران گفت:
اینم یادتون باشه توي این خاکی که این به سر خودش ریخت، شماهام مقصرین، همین.
بعد در را محکم به هم زد و رفت.
مادر زار می زد و مستاصل و درمانده مرتب گریه کنان، پشت دست هایش می زد و از من سوال می
کرد و من حرفی نداشتم بزنم. تنها در جواب مادر که پرسید:
آره مهناز، تو گفتی نمی خواي؟
سرم را تکان دادم.
مادر در حالی که لبش را گاز می گرفت، اشکریزان پرسید:
یعنی چی ؟ آخه چرا؟ مگه می شه؟! مردم چی؟! جواب آقا جونت رو چی می دي؟! مگه شوخیه دو
سال شب و روز...
من فقط توانستم حرف خود محمد را تکرار کنم:
ما به درد هم نمی خوریم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٢
فصل سی و چهارم
سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر آن روزها محمد رفته بود و گفته بود که او دیگر مرا نمی
خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاع چگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل کنند؟
واقعا اگر مطرح می شد که او مرا نخواسته، براي خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به
ارزش گذشتی که محمد در حقم کرده بود، پی بردم، بعدها فهمیدم که این گذشت محمد چقدر به
حال من و خانواده ام ، مخصوصا جلوي مردم و دیگران، مفید بوده. ولی سوزش این داغ درونی و این
راز که خودم از آن با خبر بودم هیچ وقت توي سینه ام کم نشد. واقعیت این بود که او مرا نخواسته
بود و این حقیقت تلخ مدام به روح و جان من نیش می زد و زهر تلخ حقارت و پس زده شدن را به
جانم می ریخت.
این که روزها و شب هاي بعدي چطور گذشت، قابل گفتن نیست، زندگی آرام ما چگونه به هم
ریخت و آرامش همیشگی و فضاي خوشبختی که همیشه بر خانه مان حاکم بود از بین رفت.
محترم خانم آمد، پریشان و گریان. مدام می گفت: مادر، باید به من بگی چی شده؟ مگه من می
گذارم به این راحتی زندگیتون به هم بخوره؟! تقصیر ماست که زودتر دست به کار نشدیم. به خدا،
مردم چشمتون زدن. باید به من بگی چی شده؟ محمد حرفی زده؟ کاري کرده؟! تو به من ببخشش. به
خدا، محمد اخلاقش یکخورده تند هست، ولی توي دلش هیچی نیست.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٣
حاج آقا آمد. جلسه گذاشتند که مثلا مرا راضی کنند و سر در بیاورند قضیه چه بوده؟ محمد رفته بود.
کجا؟ معلوم نبود. و همه نگاه ها و پرسش ها متوجه من بود. فاطمه خانم و آقا رضا مرتب تلفن می
کردند. امیر که حتی دیگر توي صورت من هم نگاه نمی کرد. علی سر به زیر و با خجالت می گفت:
مهناز، حیف محمد آقاست و ....
و من چطور می توانستم بگویم کسی که ناراضی است، اوست ، نه من؟ چطور می توانستم بگویم
کسی که باید راضی شود و برگردد اوست، نه من؟
در دلم به تمام کائنات بد و بیراه می گفتم و به محمد. جاي خوبی گیرم انداخته بود. جایی که نه راه
پس داشتم نه راه پیش. در جواب حرف هاي دیگران، چیزي براي گفتن نداشتم، غیر از اشک و اشک
و اشک.
مثل کسانی که ماه ها بستري بوده اند، رنجور و تکیده شده بودم با رنگ و رویی زرد و استخوان هاي
گونه بیرون زده. نه غذا از گلویم پایین می رفت نه خواب به چشم هایم می آمد. مثل مرده، انگار بدنم
هیچ حسی نداشت. نه حوصله حرف زدن داشتم، نه شنیدن حرف هاي دیگران و تنها چیزي که باعث
عکس العمل هاي فوري و بی اختیارم می شد. صداي زنگ در یا تلفن بود، که مرا از جا می پراند. با
صداي هر زنگی، چند لحظه تصور می کردم که محمد برگشته یا تلفن زده. دائم انتظار می کشیدم،
انتظاري کشنده و غیر قابل تحمل. بدون این که حتی به خودم اعتراف کنم، ولی ته دلم امیدوار بودم.
امید داشتم که پشیمان شود و برگردد. فکر می کردم چند وقت که بگذرد، عصبانیتش که فروکش
کند، دلش تنگ می شود و بر می گردد و براي خودم چه خیالبافی ها که به دنبال این افکار نمی
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣۴
کردم و شاید یکی از مهم ترین عواملی که باعث شد در برابر سوال ها و اصرار هاي دیگران طاقت
بیاورم و حقیقت را نگویم، همین بود. ته دلم امیدوار بودم که محمد برگردد.
با سکوت روزها را می گذاراندم. در حالی که هر چه می گذشت، همراه جسمم، روحم هم تحلیل می
رفت و ضعیف می شد و تنها با کور سوي امیدي که داشتم خودم را سرا پا نگه می داشتم. طفلک
مادرم، مدام مغموم و ساکت بود و هر وقت هم می خواست حرف بزند بدتر از خود من، زیر گریه
می زد.
مهناز، پا به بخت خودت نزن، تو دیگه الان یک زن بیوه حساب می شی. مردم چی می گن؟! مادر،
دیگه فکر می کنی کی زیر بار ازدواج با تو به عنوان یک دختر می ره؟! جلوي سر و همسر، آبروي
خودت و ما را نبر.
و من در دل خون گریه می کردم.
پانزده روز گذشت. وساطت ها، حرف ها، پا در میانی ها، هیچ کدام راه به جایی نبرد. تا این که آقا
جون براي اولین و آخرین بار، تنها با من صحبت کرد.
بابا، من تا حالا به هیچ کدوم شما از گل نازك تر نگفتم. هر کاري کردم تا شماها ستم و سختی
نکشین. شاید باید این حرف ها را زودتر، وقتی قرار بود عقد بشی می گفتم، ولی حالام دیر نشده. بابا
جون، خودت می دونی چه حالا چه هر وقت دیگه، تا وقتی زنده ام، جاي هر سه شما، روي چشم هاي
منه. ولی بابا، زندگی شوخی بردار نیست، این دیگه چیزي نیست که با صبر و تحمل یا محبت و
تلاش من، رفع و رجوع بشه. همه تلاش من و مادرت تا امروز براي سرافرازي شما بوده که
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣۵
سربلندیتون، سربلندي منه. فقط می خوام بگم، بابا جون فکر کن، درست فکر کن و خیلی فکر کن .
بعضی چیزها از دست دادنشان عین به دست آوردن و زندگی دوباره س و از دست دادن بعضی
چیزهام درست برعکس. بشین خوب فکر کن، این جوري چی از دست می دي؟ چی به دست می
آري؟ با ترازوي عقل بسنج، کفه هر کدام سنگین تر بود، اون وقت تصمیم بگیر. آقا جون، جلوي
دهن مردم رو نمی شه بست و از بخت بد، این دروازه هاي باز، خیلی روي سرنوشت آدم ها تاثیر
دارن...
واي که از رنج آن صورت مهربان، چه خاري به قلبم فرو می رفت.
کاش می شد داد بزنم – آخه آقا جون، با کدوم عقل فکر کنم و تصمیم بگیرم؟ من و عقل و
سنجش؟! – کاش می توانستم بگویم – کار از جاي دیگه خرابه – ولی نمی شد و من فقط، توي بن
بستی که گیر افتاده بودم، اشک را داشتم که به فریادم برسد. خدا می داند از دیدن رنج پدر و مادرم
چه حالی می شدم. خدایا، این چه محبتی است که در قلب پدر و مادرها قرار می دهی که چنین
گذشت و صبوري به دنبال دارد؟! می دانستم که هر دو رنج می برند و عذاب می کشند. می فهمیدم
که جگرشان خون است، ولی حاضر نبودند مرا عذاب بدهند و به نظر خودشان به کاري وادار کنند
که خلاف میل و خواسته ام بود. غافل از این که، این همه مهر و ملاحظه، همیشه باعث خوشبختی
نیست و گاهی براي خوشبختی، سختگیري هم لازم است.
وقتی به آقا جون نگاه می کردم، دلم می خواست آن چشم هاي مهربان و آن دست هاي خسته و
موهاي سفید را غرق بوسه کنم. دلم می خواست به پایش بیفتم، معذرت بخواهم، از او به خاطر همه
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣۶
آنچه به من داده بود تشکر کنم و واقعیت را بگویم، دلم می خواست بداند که مثل خودش و شاید
خیلی بدتر، در جهنمی سوزان دست و پا می زنم و بگویم که نمی دانستم آتش این عذاب که با دست
خود به جان خریدم، دامن آن ها را هم می گیرد.
در این گیر و دار روزها سریع می گذشت. مریم مدام در رفت و آمد بود و زري، تقریبا دو سه روز
یک بار زنگ می زد، ولی با هیچ کدام حرفی براي گفتن نداشتم. بالاخره غصه و رنج و گریه، بغض
مدامی که مثل غده اي بزرگ راه گلویم را بسته بود و سوزش لعنتی معده و بی خوابی مرا از پا
انداخت. توي بن بست عذاب و تردید و پشیمانی خرد و له می شدم و از بین می رفتم و دم نمی زدم.
به این ترتیب مریضی ام با شدتی بیش تر از گذشته برگشت. ناراحتی معده ام همراه کابوس هایی که
خواب را از چشم هایم می گرفت، جسم رنجورم را داغان می کرد و بالاخره کارم به بیمارستان
کشید.
با خودم سر لج افتاده بودم. دوست داشتم رنج بکشم و بیمار و نزار شوم. از تحلیل رفتن خودم لذت می
بردم، انگار به خودم کفاره پس می دادم. کرخ و بی حس بودم و هیچ کمکی به خودم براي بهتر شدن
نمی کردم. آن روزها، فقط خدا می داند ته دلم چقدر امیدوار بودم که خبر مریضی ام به گوش محمد
برسد، دلش به رحم بیاید و برگردد، ولی بر خلاف انتظارم، نه تنها برنگشت، دیگران هم وخامت حالم
را پاي سختگیري و اصرار خودشان گذاشتند و آن ها هم دیگر حرفی نزدند و ساکت شدند. دیگر
کسی پادر میانی نکرد و در کمال ناباوري شنیدم که محمد، علی رغم مخالفت خانواده اش ، از ایران
رفته.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٧
دو ماه بعد، صیغه طلاق رسما خوانده شد، دیگر باقی مانده امیدهاي من هم به باد رفت و عظمت
مصیبت را باور کردم. چقدر حاج آقا اصرار کرد تا آنچه طبق قانون به من تعلق می گرفت، یعنی
نصف مهرم را بدهد، ولی آقا جون قبول نکرد و گفت:
من روز اول هم گفتم، مهر بچه من خوشبختی اش است.
هر دو پدر اشک به چشم آوردند و یکی شرمنده و دیگري دلشکسته از هم جدا شدند.
سرنوشت من به همین راحتی عوض شد و زندگی ام در مسیري دیگر افتاد و چنین بود که به سه
حقیقت مهم پی بردم:
دانستم دردي را که نشود به دیگران گفت و با دیگران قسمت کرد، چه درد سنگین و غیر قابل
تحملی می شود. خوره اي که این درد نا گفتنی به جان من انداخته بود، بی چاره ام می کرد و من
چاره اي نداشتم.
این را هم فهمیدم که آن هایی که ، مثل من، ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی براي
استحکام زندگیشان می دانند، راهی بس اشتباه را طی می کنند. محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به
چهار میخ کشیده شود، عشق نیست، اجباري است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود.
مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت در آوردن دیگري نیست، براي محبت حریمی آسمانی قائل
شدن است، نه اجباري براي تحمل.
بعد از آن برایم مسلم شد که، بر خلاف تصور همگان، براي از بین رفتن یک زندگی، یک عشق یا
یک رابطه عمیق، لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و اساسی وجود داشته باشد. بهانه هاي پوچ و
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٨
جزئی و کوچک، وقتی با عدم درایت و درك، دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند،
براي ویران کردن یک زندگی و یک عشق، کافی که هیچ زیاد هم هست. این بهانه هاي پوچ بود
که سر رشته زندگی ما را آن قدر به هم گره زد که باز کردنش دیگر براي خودمان غیر ممکن شد.
چون تنش مداومی که این گره هاي متعدد و به ظاهر کوچک ایجاد می کنند به همان اندازه اختلافات
بزرگ، خرد کننده و از بین برنده است.
اشتباه محض من هم ساده گرفتن این تکرارها بود. چون فراموش کرده بودم آتش بزرگی که خرمنی
را می سوزاند، همیشه از جرقه هاي کوچک شروع می شود، همان طور که در مورد ما شد. نرمش و
صبوري بیش از حد محمد، جوانی و بی تجربگی ما، نادانی من و سکوت اشتباه بزرگ ترها که به غلط
ما را بزرگ و عاقل دانستند و به حال خودمان رها کردند، ما را بی چاره کرد.
ولی افسوس که این واقعیت ها را به چه قیمت سنگینی فهمیدم. هنوز هم یاد آن روزها پشتم را می
لرزاند . روزهایی که عشق به محمد، حسرت داشتنش، غصه از دست دادنش، رنج جدایی و غریبی و
بی کسی عجیبی که بدون او حس می کردم و غریبه بودن در بین نزدیک ترین کسانم، توي خانه
خودم داغانم می کرد. داغی که بر قلب و غرورم خورده بود، روحم را بدجوري شکسته و حقیر کرده
بود. از وجودم و خودم بدم می آمد. انگار پیش خودم، زار و بی مقدار شده بودم. احساس تلخ ذلیل و
بی ارزش بودن مرا می کشت. همان طور که روزي از احساس عشق محمد نسبت به خودم احساس
سرافرازي و سربلندي می کردم، حالا از این حس که او بود که مرا نخواست، شکسته و خرد بودم.
هیچ دردي به عظمت شکستن غرور آدم، آن هم از دست عزیزي که همه کس آدم است، نیست.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٩
چنبره ماري که مدام قلبم را نیش می زد و این زهر را به جانم می ریخت، بی چاره کننده بود و من
راه به جایی نداشتم.
بیش ترین مایه زجرم این بود که من بیزار نشده بودم، حتی ذره اي از محبتم نسبت به محمد کم نشده
بود و نمی توانستم حتی کینه اي از او به دل بگیرم تا بلکه راحت تر فراموش کنم. به این ترتیب تازه
می فهمیدم چقدر دوستش داشتم. خدایا، چه زجري کشیدم. خاطره نگاه هایش، محبت هایش، گرماي
آغوشش، حمایت نگاه هاي مهربانش، دست هاي قوي و وجود پر قدرتش که پشت و پناه خودم می
دانستمشان، دیوانه ام می کرد. نه روز آرامش داشتم، نه شب و تمام این غصه ها چیزي نبود که بشود
براي کسی گفت. مثل سرطان وجودم را از درون می خورد و از بین می برد و من مثل جنازه اي بی
روح جسمم را با خودم می کشیدم و توي خانه اي که دیگر نه از آرامش، که از غم، ساکت و آرام
بود، مثل روحی سرگردان این طرف و آن طرف می رفتم.
یکی از همان روزها مریم خوشحال با روزنامه آمد خانه مان تا خبر بدهد که هر دو در کنکور قبول
شده ایم. من ورودي بهمن ماه در رشته علوم تربیتی و مریم در رشته روانشناسی قبول شده بود. مثل
دیوانه ها جلوي چشم هاي بهت زده مادر و مریم روزنامه را ریز ریز کردم و دور ریختم.
دانشگاه؟ کسی که به خاطرش قرار بود روزي به دانشگاه بروم، کسی که برایش مهم بود، دیگر نبود.
دیگر درس و دانشگاه و قبولی برایم معنا نداشت.
روزها می گذشت و من همان طور که کم کم چشمه اشکم خشک می شد، آدمی دیگر می شدم،
آدمی عصبی که دیگر به جاي گریه کردن، دوست داشت فریاد بزند، مجسمه اي بی روح که کشیدن
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٠
جسمش و تحمل آدم ها برایش سخت بود. از آدم ها حوصله ام سر می رفت و خلا شدید روحی بی
چاره ام می کرد. هنوز هم، با آن که سال ها گذشته است، وقتی یاد آن روزها می افتم همه چیز مثل
روزهاي برفی، مه آلود و گنگ در نظرم مجسم می شود.
چقدر طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم. حرف ها و عکس العمل هاي اطرافیان همه و همه
مثل هیاهویی بی مفهوم در ذهنم می پیچید. آن روزها انگار درست نمی دیدم، مثل آدمی که از پشت
شیشه اي غبار گرفته یا از وراي مه غلیظی به سختی ببیند، نه درست می شنیدم، نه می دیدم و نه حس
می کردم و نه می فهمیدم. از همه کس و همه چیز بیزار بودم و احساس می کردم دیگران همه از من
بیزارند، مثل این که همان قدر که عشق و محبت آدم را سرافراز و سربلند و به خودش مطمئن می
کند، با از دست رفتنش، درست برعکس احساس شرمندگی و عدم اعتماد به نفس بی چاره ات می
کند.
خانه گرم و پر از نشاطمان سوت و کور و غمگین شده بود. امیر دیگر خیلی کم توي خانه پیداش می
شد، وقتی هم می آمد، ساکت بود. مادرم بیش تر سر کتاب دعاهایش بود یا توي فکر. وقتی با آهی
عمیق سرش را رو به آسمان می گرفت و می گفت خدایا، راضی ام به رضاي تو، جگرم آتش می
گرفت. می فهمیدم که از چه در عذاب است و از سر درد رو به درگاه خداوندي می آورد. این بود
که خودم را، محمد را و همه کسانی را که باعث و بانی می دانستم، نفرین می کردم. ولی چه حاصل،
شکنجه دائمی ام با این کار هم تمام نمی شد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴١
اولین پاییز بعد از رفتن محمد چه تلخ و سخت گذشت و پاییز چقدر به نظرم غم انگیز آمد. نم نم
باران دیگر قشنگ نبود و ایستادن زیر باران به جاي شادي آفریدن، فقط اشک هایم را سرازیر می
کرد. غروب ها دلگیر و خفه بود و من درست مثل برگ درخت ها زرد ، بی جان و خشکیده.
زوزه باد و غرش رعد در نظرم رعب انگیز و زشت بود، چون آغوش پرمهري که پناهگاهم باشد و
باعث شود از ترسیدن و ضعفم به جاي ناراحتی، غرق شوق بشوم، دیگر نبود. با چشمانی بی فروغ و
قلبی یخزده از پشت پنجره مردن و سرازیر شدن برگ ها را نگاه می کردم. آن سال همراه قلب خزان
زده ام، معناي غم انگیزي پاییز را با تمام وجود حس کردم و فهمیدم و شناختم. با گذر روزها وقتی
چشمه اشک هایم، بی آن که از درد هایم بکاهد، خشک شد کم کم آن موجود آرام، به آدمی
پرخاشگر تبدیل شد که با کوچک ترین بهانه اي آماده پرخاش و حمله بود.
پنچ ماه از رفتن محمد و سه ماه از جدایی رسمی ما می گذشت که یک کارت از زري به دستم رسید.
نامه اي که سیل اشکم را دوباره روان کرد و داغ دلم را تازه.
نوشته بود:
خواهرم مهناز:
هیچ چیز از دست نرفته. نه موج اشک هاي همدردي ما، نه عشق دوستان تو که شاید در آن تردید
داشته باشی، و نه خاطرات شیرین ایام زلال کودکی.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٢
به یاد داشته باش: هر گاه که زیر فشار غصه ها زانوانت خم می شود این مهر و عشق به سوي تو راه
باز می کند و باور کن، که ممکن است در گذرگاه هاي تاریک زندگی، گهگاه نور ستاره اي دیده
نشود. اما نه تا ابد.
دیدن این نور، شاید در آینده اي نزدیک میسر شود.
تولدت مبارك
دوست همیشگی تو زري – لندن
مثل ایام مدرسه، انشاي قشنگ زري مرا تحت تاثیر قرار داد.
همراه کارت یک کاغذ هم بود که زري ضمن گلایه از این که من حتی حاضر نشده بودم با او
صحبت کنم، تاکید کرده بود که هنوز دوست من است، نه خواهر محمد و به انتظار جواب می ماند.
ولی من هیچ وقت جوابی ندادم. زري در ذهن من تداعی کننده محمد بود و یادآور او، که من می
خواستم فراموشش کنم. این بود که کارتش را توي اتاقم که مدت ها بود پا به آن نگذاشته بودم، اتاق
خودم و محمد، زیر شیشه میز گذاشتم و از آن اتاق فرار کردم. اتاقی که هنوز وسایل و لباس ها و
یادگارهاي محمد و عطر تنش توي آن موج می زد. پنج ماه بود که اتاقم طبقه پایین و کنار اتاق
مادرم بود و من هیچ چیز غیر از لباس هایم، حتی تختم را از آن جا نیاورده بودم و انگار طی یک قرار
ناگفته، هیچ کس هم در مورد آن اتاق هیچ چیز نمی گفت و سراغش نمی رفت. محمد حتی دنبال
کتاب هایش که آن قدر برایش اهمیت داشت، هم نفرستاده بود. مثل این بود که توي آن اتاق، زمان
با همان حال و هواي گذشته، متوقف شده بود، با وسایل محمد، خاطره هایش، کتاب هایش و لباس
_____________________________________________________________________________________
صفحھ ٣۴٣
هایش. و من از بی چارگی و رنج از آن اتاق فراري بودم تا نبینم و به یاد نیاورم. روزها باز می
گذشت. سریع هم می گذشت.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴۴
فصل سی و پنجم
هر چه به بهمن ماه نزدیک می شدیم، فشار مادر و مریم هم بیش تر می شد. آن ها می خواستند
مجبورم کنند به دانشگاه بروم. بالاخره در برابر خواهش هاي ملتمسانه مادر تسلیم شدم، راست می
گفت: نمی شد که خودم را زنده به گور کنم! شش ماه گذشته بود و من که بعد از محمد، انگار چیزي
توي وجودم مرده بود، بدون روح و مثل مرده متحرك، بی هدف روزها را به شب می کردم و هر
روز صبح چشم هایم را که باز می کردم از فکر شروع یک روز بی معنا و تکراري دیگر دلم می
خواست فریاد بزنم. براي فرار از آن تکرار پوچ و بی معنی و از فضاي خانه که با رفتار امیر و
افسردگی مادر و پدرم برایم مثل یک قبر شده بود، راهی دانشگاه شدم. در حالی که تمام مراحل ثبت
نام را مریم مثل کسی که بچه اي دبستانی را راهنمایی کند، همراهم بود و انجام می داد.
هنوز آن صبح سرد و برفی را که براي اولین بار به دانشگاه رفتم، به یاد دارم. بدون هیچ شوقی، بی
تفاوت و سرد به زور و جبر و اکراه نه با میل و اشتیاق و امید، می رفتم که فقط رفته باشم. وارد
ساختمان بزرگی شدم که سرما همه را وادار کرده بود که قبل از شروع کلاس ها در آن اجتماع
کنند. از آن همه شلوغی و هیاهو جا خوردم. همه جا پر بود از صورت هاي جوان، شاد، بی تفاوت،
خندان، عبوس و گهگاه غمگین و عصبی.
مدتی طول می کشید تا آدمی مثل من که انگار از دره سکوت و نیستی برگشته بود به آن هیاهو
عادت کند. گوشه اي ایستاده بودم و حیران نگاه می کردم. احساس پیرزنی را داشتم که رفته مهد
کودك. قلب خشکیده و خالی از امید من چه ربطی به این سیل نیرو و انرژي و امید و جوانی داشت؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها