پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴۴
فصل سی و پنجم
هر چه به بهمن ماه نزدیک می شدیم، فشار مادر و مریم هم بیش تر می شد. آن ها می خواستند
مجبورم کنند به دانشگاه بروم. بالاخره در برابر خواهش هاي ملتمسانه مادر تسلیم شدم، راست می
گفت: نمی شد که خودم را زنده به گور کنم! شش ماه گذشته بود و من که بعد از محمد، انگار چیزي
توي وجودم مرده بود، بدون روح و مثل مرده متحرك، بی هدف روزها را به شب می کردم و هر
روز صبح چشم هایم را که باز می کردم از فکر شروع یک روز بی معنا و تکراري دیگر دلم می
خواست فریاد بزنم. براي فرار از آن تکرار پوچ و بی معنی و از فضاي خانه که با رفتار امیر و
افسردگی مادر و پدرم برایم مثل یک قبر شده بود، راهی دانشگاه شدم. در حالی که تمام مراحل ثبت
نام را مریم مثل کسی که بچه اي دبستانی را راهنمایی کند، همراهم بود و انجام می داد.
هنوز آن صبح سرد و برفی را که براي اولین بار به دانشگاه رفتم، به یاد دارم. بدون هیچ شوقی، بی
تفاوت و سرد به زور و جبر و اکراه نه با میل و اشتیاق و امید، می رفتم که فقط رفته باشم. وارد
ساختمان بزرگی شدم که سرما همه را وادار کرده بود که قبل از شروع کلاس ها در آن اجتماع
کنند. از آن همه شلوغی و هیاهو جا خوردم. همه جا پر بود از صورت هاي جوان، شاد، بی تفاوت،
خندان، عبوس و گهگاه غمگین و عصبی.
مدتی طول می کشید تا آدمی مثل من که انگار از دره سکوت و نیستی برگشته بود به آن هیاهو
عادت کند. گوشه اي ایستاده بودم و حیران نگاه می کردم. احساس پیرزنی را داشتم که رفته مهد
کودك. قلب خشکیده و خالی از امید من چه ربطی به این سیل نیرو و انرژي و امید و جوانی داشت؟
wWw.98iA.Com