0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣١
فقط اینو بدونین با همین دلسوزي هاي بیخودیتون، با همین هیچی نگو، هیچی نگوهاتون، کار به این
جا کشید. این که احمق تیشه به ریشه خودش زد، شمام نشستین و نگاه کردین، حالا اینم حاصلش.
بعد همان طور که به سمت در می رفت، دوباره کوبنده و غران گفت:
اینم یادتون باشه توي این خاکی که این به سر خودش ریخت، شماهام مقصرین، همین.
بعد در را محکم به هم زد و رفت.
مادر زار می زد و مستاصل و درمانده مرتب گریه کنان، پشت دست هایش می زد و از من سوال می
کرد و من حرفی نداشتم بزنم. تنها در جواب مادر که پرسید:
آره مهناز، تو گفتی نمی خواي؟
سرم را تکان دادم.
مادر در حالی که لبش را گاز می گرفت، اشکریزان پرسید:
یعنی چی ؟ آخه چرا؟ مگه می شه؟! مردم چی؟! جواب آقا جونت رو چی می دي؟! مگه شوخیه دو
سال شب و روز...
من فقط توانستم حرف خود محمد را تکرار کنم:
ما به درد هم نمی خوریم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها