پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣۴
کردم و شاید یکی از مهم ترین عواملی که باعث شد در برابر سوال ها و اصرار هاي دیگران طاقت
بیاورم و حقیقت را نگویم، همین بود. ته دلم امیدوار بودم که محمد برگردد.
با سکوت روزها را می گذاراندم. در حالی که هر چه می گذشت، همراه جسمم، روحم هم تحلیل می
رفت و ضعیف می شد و تنها با کور سوي امیدي که داشتم خودم را سرا پا نگه می داشتم. طفلک
مادرم، مدام مغموم و ساکت بود و هر وقت هم می خواست حرف بزند بدتر از خود من، زیر گریه
می زد.
مهناز، پا به بخت خودت نزن، تو دیگه الان یک زن بیوه حساب می شی. مردم چی می گن؟! مادر،
دیگه فکر می کنی کی زیر بار ازدواج با تو به عنوان یک دختر می ره؟! جلوي سر و همسر، آبروي
خودت و ما را نبر.
و من در دل خون گریه می کردم.
پانزده روز گذشت. وساطت ها، حرف ها، پا در میانی ها، هیچ کدام راه به جایی نبرد. تا این که آقا
جون براي اولین و آخرین بار، تنها با من صحبت کرد.
بابا، من تا حالا به هیچ کدوم شما از گل نازك تر نگفتم. هر کاري کردم تا شماها ستم و سختی
نکشین. شاید باید این حرف ها را زودتر، وقتی قرار بود عقد بشی می گفتم، ولی حالام دیر نشده. بابا
جون، خودت می دونی چه حالا چه هر وقت دیگه، تا وقتی زنده ام، جاي هر سه شما، روي چشم هاي
منه. ولی بابا، زندگی شوخی بردار نیست، این دیگه چیزي نیست که با صبر و تحمل یا محبت و
تلاش من، رفع و رجوع بشه. همه تلاش من و مادرت تا امروز براي سرافرازي شما بوده که
wWw.98iA.Com