0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٢
فصل سی و چهارم
سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر آن روزها محمد رفته بود و گفته بود که او دیگر مرا نمی
خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاع چگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل کنند؟
واقعا اگر مطرح می شد که او مرا نخواسته، براي خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به
ارزش گذشتی که محمد در حقم کرده بود، پی بردم، بعدها فهمیدم که این گذشت محمد چقدر به
حال من و خانواده ام ، مخصوصا جلوي مردم و دیگران، مفید بوده. ولی سوزش این داغ درونی و این
راز که خودم از آن با خبر بودم هیچ وقت توي سینه ام کم نشد. واقعیت این بود که او مرا نخواسته
بود و این حقیقت تلخ مدام به روح و جان من نیش می زد و زهر تلخ حقارت و پس زده شدن را به
جانم می ریخت.
این که روزها و شب هاي بعدي چطور گذشت، قابل گفتن نیست، زندگی آرام ما چگونه به هم
ریخت و آرامش همیشگی و فضاي خوشبختی که همیشه بر خانه مان حاکم بود از بین رفت.
محترم خانم آمد، پریشان و گریان. مدام می گفت: مادر، باید به من بگی چی شده؟ مگه من می
گذارم به این راحتی زندگیتون به هم بخوره؟! تقصیر ماست که زودتر دست به کار نشدیم. به خدا،
مردم چشمتون زدن. باید به من بگی چی شده؟ محمد حرفی زده؟ کاري کرده؟! تو به من ببخشش. به
خدا، محمد اخلاقش یکخورده تند هست، ولی توي دلش هیچی نیست.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها