0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٣
حاج آقا آمد. جلسه گذاشتند که مثلا مرا راضی کنند و سر در بیاورند قضیه چه بوده؟ محمد رفته بود.
کجا؟ معلوم نبود. و همه نگاه ها و پرسش ها متوجه من بود. فاطمه خانم و آقا رضا مرتب تلفن می
کردند. امیر که حتی دیگر توي صورت من هم نگاه نمی کرد. علی سر به زیر و با خجالت می گفت:
مهناز، حیف محمد آقاست و ....
و من چطور می توانستم بگویم کسی که ناراضی است، اوست ، نه من؟ چطور می توانستم بگویم
کسی که باید راضی شود و برگردد اوست، نه من؟
در دلم به تمام کائنات بد و بیراه می گفتم و به محمد. جاي خوبی گیرم انداخته بود. جایی که نه راه
پس داشتم نه راه پیش. در جواب حرف هاي دیگران، چیزي براي گفتن نداشتم، غیر از اشک و اشک
و اشک.
مثل کسانی که ماه ها بستري بوده اند، رنجور و تکیده شده بودم با رنگ و رویی زرد و استخوان هاي
گونه بیرون زده. نه غذا از گلویم پایین می رفت نه خواب به چشم هایم می آمد. مثل مرده، انگار بدنم
هیچ حسی نداشت. نه حوصله حرف زدن داشتم، نه شنیدن حرف هاي دیگران و تنها چیزي که باعث
عکس العمل هاي فوري و بی اختیارم می شد. صداي زنگ در یا تلفن بود، که مرا از جا می پراند. با
صداي هر زنگی، چند لحظه تصور می کردم که محمد برگشته یا تلفن زده. دائم انتظار می کشیدم،
انتظاري کشنده و غیر قابل تحمل. بدون این که حتی به خودم اعتراف کنم، ولی ته دلم امیدوار بودم.
امید داشتم که پشیمان شود و برگردد. فکر می کردم چند وقت که بگذرد، عصبانیتش که فروکش
کند، دلش تنگ می شود و بر می گردد و براي خودم چه خیالبافی ها که به دنبال این افکار نمی
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها