0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٩
فصل سی و یکم
اشک توي چشم هایم حلقه زد و درمانده گفتم:
همه ش مقصر منم؟! تقصیر همه چیز گردن منه؟ آره؟
در حالی که از حرص انگار کلمات را می جوید و ادا می کرد گفت:
نه، اصلا مقصر منم، خوبه؟ ولی براي چی؟ مشکل کجاست؟ حرف سر چیه؟! من نمی دونم، تو
روشنم کن!
مثل بچه هاي لجباز دندان هایم را به هم فشار دادم و گفتم:
من بگم؟ تو که به قول خودت از چشم هام تا ته وجودمو می خونی، حالا چرا من باید بگم؟! چرا می
پرسی؟!
یکدفعه بر افروخته شد.
نه، این یک موردو نمی فهم، می خوام تو بگی.
نمی تونم.
چرا؟
تندي و تیزي لحنش آزارم می داد و آرامش را از من می گرفت، عصبی گفتم:
نمی دونم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٠
از کوره در رفت، با عصبانیت گفت:
چرا ، می دونی، خوب هم می دونی، منتها این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.
حرصم گرفت، اگر می دانست، پس دنبال چی بود؟ چرا می پرسید؟ با پرخاش گفتم:
آره، راست می گی بچگانه س، اصلا همه چیز من همین طوره. چرا می گی بچگانه؟! بگو، راحت
بگو، احمقانه. مگه این چیزي نیست که فکر می کنی؟!
یکهو انگار بهتش زد. مبهوت و خیره به من، روي تخته سنگی نشست و در حالی که آرنج هایش را
به زانو هایش تکیه می داد، به موهایش چنگ زد، ولی چند لحظه بعد یکدفعه تحملش تمام شد و با
صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:
آره، دلیلی را که نشه گفت، یا بچگانه س یا احمقانه.
بعد با پوزخندي تلخ ادامه داد: و شاید هم هر دو. تو فکرت این قدر بچگانه س که خودت هم رویت
نمی شه بگی.
طوري حرف می زد که معلوم بود به زحمت صدایش را پایین نگه می دارد تا بتواند عصبانیت و
حرص و پرخاشی را که تا آن موقع از او ندیده بودم، کنترل کند. رگهاي گردنش متورم شده بود و
صورتش قرمز.
رویم را برگرداندم، نمی توانستم این طور رفتار و حرف زدنش را تحمل کنم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠١
محکم و گزنده گفت: صبر کن، وایسا برایت بگم. تمام این مسخره بازي ها، به خاطر وجود جواد و
ثریاست نیست؟! و به خاطر این فکر احمقانه که فکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم؟!
انگار به من برق وصل کردند.
گفت: ثریا، نه جواد.
پس تمام این مدت می دانست و به روي خودش نمی آورد. خون توي مغزم می جوشید و دندان هایم
از حرص به هم می خورد و رعشه اي از غضب و عصبانیت استخوان هایم را می لرزاند. آشفته و
برافروخته برگشتم و چشم در چشمش دوختم. دهانم را باز کردم که حرفی بزنم، ولی نتوانستم. خشم
و بغض و حرص، مثل آتش وجودم را می سوزاند، دلم می خواست قدرت داشتم چنان فریادي بزنم
که گوش هردویمان را کر کند. از ناتوانی و رنج، پایم را به زمین کوبیدم، پشتم را به او کردم و راه
افتادم. او نه دنبالم آمد و نه صدایم زد. گیج و خرد قدم برمی داشتم و مدام این حرفش مثل پتک توي
سرم می خورد – دوست دارم ثریا را ببینم – پس یعنی تمام این مدت همه چیز را می دانسته؟ درد
مرا می فهمیده و به روي خودش نمی آورده؟! انگار جلوي چشم هایم را بخار گرفته بود. تمام خون
تنم به شقیقه هایم فشار می آورد و سرم داشت می ترکید. توي این حالت اصلا نفهمیدم که به بقیه
نزدیک شدم. صداي خسرو که گفت: - به به ، لیلی آمد. خانم، پس مجنون کجاست؟ - انگار مرا از
برزخ بیرون کشید و تا خواستم خودم را جمع و جور کنم و حرفی بزنم، آقا رضا قبل از من گفت:
آهاي آقا خسرو، چشمم روشن، برادر زن منو می گی، مجنون؟!
خسرو همان طور که دور می شد با صداي بلند گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٢
والله یک همچین لیلی، مجنون شدن هم داره....
محمد که داشت می آمد، نگاهی تحقیرآمیز و پر از نفرت به خسرو کرد و از کنارش گذشت و به
سمت امیر و جواد رفت.
همین یک لحظه و یک نگاه، ناخودآگاه باعث جرقه فکري مسموم و احمقانه در ذهن من شد که
فاجعه اي به عظمت بدبختی یک عمر یا دست کم جوانی ام را باعث شد.
خود به خود یاد لحظه تبریک گفتن خسرو و نگاه تحسین آمیزش و محمد که با ناراحتی مرا توي
ماشین هول داده بود، افتادم.
صداي فاطمه خانم و ثریا که چایی تعارفم می کردند، مرا به خود آورد و مجبور شدم، علی رغم
طوفان درونم، آرام کنارشان بنشینم. محمد را می دیدم که گرم گفتگو با جواد و آقا رضاست و بیش
تر حرص می خوردم. یعنی اصلا ناراحت نیست؟! بالاخره آقا رضا گفت حرکت کنیم و برویم همان
جایی که می گفت اسمش آب پري است، غذا بخوریم.
همه به طرف ماشین ها راه افتادند. محمد همان طور که با جواد همقدم بود، سوئیچ را به طرف امیر
پرت کرد و گفت:
امیر، من با جواد می آم. تو ماشین ما رو بیار و رفت.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٣
همین کارش بود که ذهن از خشم و حسادت کور شده مرا نابینا تر کرد و لجبازي را مثل هیزمی زیر
آتش قلبم شعله ورتر از قبل. از طرفی جلوي ثریا و فاطمه خانم و بقیه احساس خجالت و سرافکندگی
کردم و حالم بیش از پیش خراب شد.
امیر که فهمیده بود موضوع از چه قرار است، بی حرف و سخن سوار شد و راه افتادیم. دوران این
کلام توي سرم که – فکر می کنی دوست دارم ثریا را بینم – با تلخی آخرین رفتارش جلوي
دیگران، قلبم پاره پاره می کرد. بی اعتنایی اش و در عین حال حس تحقیر جلوي دیگران، تا عمق
وجودم را زخمی کرده بود. به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم، دردي نا گفتنی، دردي که تا آن
روز توي عمرم حس نکرده بودم. دو نیروي عظیم توي وجودم سر بر داشته بود و مرا له می کرد.
قلبی عاشق و زخمی که از بی اعتنایی و خشم رنج می برد و حس انتقامجویی که شعله کینه را در
وجودم شعله ور می کرد.
دیگر چیزي از جاده نمی دیدم و معده ام چنان می سوخت که حال تهوع به من دست می داد. وقتی
امیر هم با ملایمت شروع به صحبت و نصیحت کرد و پس حرف هایش هم، غیر مستقیم، حمایت از
محمد بود و محکوم کردن رفتارهاي من، طاقتم بیش تر از قبل طاق شد. احساس بی پناهی و
مظلومیت می کردم و خنجر تیزي که به قلبم نیش می زد، دنیا را به چشمم تیره و تار می کرد.
سرزنش هاي امیر، حالم را از آن که بود خراب تر کرد. به خاطر خرد شدن غرورم جلوي دیگران، به
خاطر دردي که می کشیدم و به خاطر بی اعتنایی اش، دلم می خواست تلافی کنم و نمی دانستم چه
طوري؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠۴
نفسم بالا نمی آمد که حتی کلمه اي در جواب امیر حرف بزنم و هر چه بیش تر فکر می کردم، حالم
بدتر می شد. پیچ و خم هاي مداوم جاده و سرعت ماشین حالم را بدتر کرد، حس کردم حالم دارد به
هم می خورد. با دست به امیر اشاره کردم که ماشین را نگه دارد و همان طور که جلوي دهانم را با
دست هایم گرفته بودم از ماشین با قدم هاي تند دور شدم، از ماشین امیر و آقا رضا هم که پشت
سرمان بود گذشتم و با عجله خودم را به گوشه جاده که پر از نی هاي بلند بود رساندم.
دلم به هم می خورد، ولی بالا نمی آوردم. فاطمه خانم و امیر و محمد داشتند نزدیک می شدند که با
دست اشاره کردم نیایند. محمد اما آمد.
دستش را روي شانه ام گذاشت و خم شد و با ناراحتی گفت:
لازمه، اعصاب من و جسم خودت رو داغون کنی و به این روز بیفتی؟!
همیشه وقتی حالم بد می شد از او فقط توجه و نگرانی و ناز و نوازش می دیدم و حالا این برخوردش
برایم سنگین بود. با خود گفتم تازه طلبکار هم هست. دستش را پس زدم و از جایم بلند شدم و رویم
را برگرداندم. فقط صداي نفس هایش را می شنیدم و به نظرم آمد او هم هنوز عصبانی است.
با صداي فاطمه خانم مجبور شدم باز به آن سمت برگردم.
فاطمه خانم در حالی که لیوانی آب قند دستش بود، نزدیک شد و پرسید:
مهناز جان، بهتر شدي؟! شاید گرما زده شدي. محمد، آخر یک دکتر درست و حسابی براي این
ناراحتی مهناز نرفتین، نه؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠۵
نگاهم به چشم هاي عصبانی اش افتاد. دلم می خواست خفه اش کنم.
گفت: چرا، می گن نباید عصبی بشه، همین.
حالا مگه عصبی شده؟ هان، آره مهناز؟ چیزي شده؟ محمد، اگه می دونی حالش خوب نیست، می
خواي برگردیم؟ یا شماها برگردین؟!
نمی دونم، ببین خودش چی می گه؟!
فاطمه خانم وانمود می کرد خیلی تعجب کرده، ولی می دانستم که از رفتارهاي ما تا حالا حتما فهمیده
که بین ما شکر آب است.
گفت: ا، چرا من بپرسم؟ مگه با هم قهرین؟!
محمد جوابی نداد و زمین را نگاه کرد. فاطمه خانم این بار از من پرسید:
آره مهناز؟! قهرین؟! این اوقات تلخ هر دوتون هم براي همینه، نه؟!
من هم مجبور شدم سرم را زیر بیندازم و سکوت کنم، حرفی براي زدن نداشتم.
فاطمه خانم با لحنی دوستانه گفت:
خجالت بکشین. تقصیر ماهاست که گذاشتیم این همه وقت نامزد بمونین، شماها اگه عروسی کرده
بودین، الان یک بچه هم داشتین. معلومه دیگه نامزد بازي زیادي باعث می شه خوشی بزنه زیر دل
آدم. برگردیم تهرون من یکی که نمی رم اصفهان تا شماها را بفرستم خونه تون، اگه نه....
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠۶
صداي آقا رضا حرفش را قطع کرد که می گفت: محمد، بچه ها می گن همین جا ناهار بخوریم و
حرکت کنیم، چطوره؟!
محمد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: براي ما فرقی نمی کنه، بیام کمک؟
فاطمه خانم با خنده گفت: لازم نکرده، شما اول کمک خودتون بکنین بعد بیایین و در حالی که
انگشتش را به تهدید رو به محمد تکان می داد گفت:
مگه من پام به تهرون نرسه، چون برایت یک آشی می پزم یک وجب روغن روش باشه، حالا می
بینی.
بعد خندان دور شد. محمد ساکت و سرد کنارم نشست و چند دقیقه بعد پرسید:
بهتر شدي؟!
یک کم.
قرص هایت رو نیاوردي؟
نه.
صداي خنده بلند خسرو که داشت چوب جمع می کرد و نزدیک ما شده بود، باعث شد هر دو یکه
بخوریم.
خسرو با لحنی کنایه آمیز گفت: ببخشید مزاحم شدم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٧
باز هم محمد حتی به خودش زحمت نداد، کلمه اي در جوابش بگوید و در حالی که رویش را به
طرف من می کرد، زیر لب فقط گفت: - مردك مزخرف – و به من که از رفتارش ماتم برده بود
گفت: اگه حالت بهتره، پاشو بریم.
از جا بلند شد و با طعنه و لحنی تلخ گفت: دستتو نمی گیرم که حالت دوباره به هم نخوره!
دوباره خون به مغزم هجوم آورد. براي اولین بار دلم می خواست خفه اش کنم و فریاد زنان بپرسم –
چرا با من این طوري رفتار می کنی؟ - از نگاهم نمی دانم چه خواند که با زهر خندي تلخ گفت:
اگه ممکنه بقیه این بازي رو بگذار براي خونه، جلوي این ها دیگه بیش تر از این ادامه نده، کافیه.
راه افتاد و من هم به ناچار راه افتادم و سعی کردم غصه و خشم و عذابی را که می کشیدم با قدم هاي
محکمی که به زمین می گذاشتم، زیر پا له کنم، ولی نمی شد. ثریا با مهربانی جلو آمد و پرسید حالت
بهتره یا نه؟ دوست نداشتم حتی نگاهش کنم یا جوابش را بدهم و فقط به تکان دادن سرم اکتفا کردم.
گوشه پتویی که پهن کرده بودند نشستم و زانو هایم را در بغل گرفتم و به بقیه نگاه کردم. محمد
داشت به آقا رضا و امیر کمک می کرد که سعی داشتند اجاقی براي گرم کردن غذا درست کنند و
منتظر چوبی بودند که قرار بود جواد و خسرو بیاورند.
امیر داد زد: جواد، خسرو، پس این چوب چی شد؟!
چند دقیقه بعد سر وکله خسرو و جواد پیدا شد. خسرو همان طور که یک بغل چوب روي دست
هایش بود و یک دسته گل وحشی خیلی قشنگ هم روي چوب ها گذاشته بود، داشت نزدیک می
شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٨
ثریا گفت: چه گل هاي قشنگی، از کجا کندي؟
خسرو با دست پایین جاده را نشان داد و گفت: اون پایین، قشنگه؟!
من همان طور که چانه ام روي زانوهایم بود، بیخودي گفتم: خیلی.
خسرو فوري گل ها را دو دسته کرد دسته اي را تعارف ثریا کرد و دسته اي دیگر را به من داد و در
جواب امتناع من گفت: قابل شما را اصلا نداره.
یک آن چشمم به محمد افتاد که با نگاهی سرشار از نفرت به خسرو نگاه می کرد و من بی شعور
براي این که حرصش بدهم، غلیظ تر از آن که باید از خسرو تشکر کردم.
با خود گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است.خدایا چقدر
نفهم و کودن بودم که درك نمی کردم حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا؟!
لجبازي همیشه تنها سلاح آدم هایی است که منطق و حرف حساب سرشان نمی شود و من نمی
فهمیدم که استفاده از این سلاح آن هم توي زندگی زناشویی و در مورد مسئله اي این قدر حساس و
اساسی، تا چه اندازه می تواند مهلک و ویران کننده باشد. نادانسته خودم را لگد مال می کردم و زیر
سوال می بردم و تصویر ذهنی محمد را از خودم مخدوش می کردم تا به او بفهمانم که شکی که
کرده درست است. آري، من با ذهنی کور و اعمالی احمقانه نادانسته به او ثابت می کردم در انتخابم
اشتباه کرده.
این بود که هر چه او را در عذاب و مشوش می دیدم، فکر می کردم با تحریک حس حسادتش دارم
موفق می شوم. براي همین در رفتار زشتم پافشاري کردم. به حرف هاي بی مزه خسرو توجه نشان می
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٩
دادم و می خندیدم، در حالی که شاید به نصف بیش تر حرف هایش اصلا گوش نمی کردم. چون
فقط چشمم به خسرو بود، تمام حواسم متوجه خود محمد بود، ولی در نهایت آنچه دیده می شد، ظاهر
رفتار ناشایست من بود، نه افکار و درون وجودم.
ثریا، برخلاف من، مدام سعی می کرد با جواب هایی که به خسرو می داد، او را از رو ببرد و شاید به
همین علت هم بود که خسرو بیش تر روي صحبتش به طرف من بود. می فهمیدم که محمد چقدر
عصبی شده، ولی به روي خودم نمی آوردم. می خواستم حس کند حسادت چقدر دردناك است تا
دیگر این قدر راحت نگوید – به خاطر این فکر احمقانه که فکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم –
و پیش خودم فکر می کردم دارم برنده می شوم. غافل از این که این بردن عین باختن بود و خبر
نداشتم.
بالاخره وقت حرکت رسید. محمد برگشت توي ماشین خودمان و من خوشحال از این که با هم تنها
شده بودیم، توي دلم ذوق می کردم که دیگر آشتی می کنیم. حواسم به هیچ چیز نبود غیر از تنها
شدن دوباره با او.
از احساس این که کنارم نشسته بود و نزدیکم بود قلبم آرام گرفته بود. همه اش منتظر بودم که
سکوت را بشکند و حرف بزند. ولی او مثل سنگ، ساکت و سرد نشسته بود و با اخم هایی درهم جلو
را نگاه می کرد. انگار نه انگار که من آن جا هستم. هر چه انتظار کشیدم بی فایده بود، خیال حرف
زدن نداشت. بالاخره، خودم مجبور شدم صدایش بزنم. بی اختیار لحنم انگار حالت التماس و خواهش
گرفت و همان طور که صدایش می زدم، دستم را روي دستش که به دنده بود گذاشتم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٠
محمد اما، هیچ عکس العملی نشان نداد. دوباره صدایش زدم.
محمد؟!
بدون این که رویش را برگرداند با لحنی سرد و جدي گفت: بله؟!
این بله این قدر سرد بود که حرف ها توي دهانم ماسید، همه شوقی که براي آشتی داشتم یخ زد و
حرص و لج با حدتی بیش تر از قبل جایش را گرفت. دستم را با خشونت از روي دستش برداشتم و
همان طور که رویم را به سمت پنجره می کردم، شیشه را پایین کشیدم تا بلکه جریان هوا صورتم را
که آتش گرفته بود، آرام کند. باد چند تا از گل هاي خسرو را که پشت شیشه ماشین گذاشته بودم
پخش کرد و محمد با عصبانیت دسته گل ها را برداشت و از شیشه سمت من به بیرون پرتاب کرد و
گفت:
جاي این آشغال ها این جاست؟
برایم اصلا مهم نبود، ولی نقطه ضعف او را فهمیده بودم. براي همین با عصبانیت براي این که حرص
دلم را خالی کنم، گفتم:
اون ها آشغال نبود، من می خواستمشون!
نگاه عصبانی اش چنان ترسناك شده بود که مثل کارد تا مغز استخوانم نفوذ کرد و من باز از ترس
خفه شدم و به بیرون خیره شدم. احساس می کردم دارم محمد را از دست می دهم و این برایم دیوانه
کننده بود. در ورطه اي از رنج و غصه و حیرانی و درماندگی دست و پا می زدم و نمی دانستم باید
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١١
چه کنم؟! فقط اگر یکخورده عاقل بودم یا لااقل او این قدر بد خلقی نمی کرد تا من راه برگشت و
تغییر رفتار را سد نبینم، چقدر اوضاع فرق می کرد. سیر وقایع طوري شده بود که دیگر نمی توانستم
معذرت بخواهم و همین بود که دو روز و دو شب بعدي جان کندم و برایم مثل یک قرن گذشت.
طعم تلخ بی اعتنایی او را جلوي دیگران چشیدم و نتوانستم هیچ کاري انجام دهم جز این که مدام براي
تمام شدن آن مدت در دلم لحظه شماري کنم.
هنوز هم بعد از سال ها وقتی به آن دو روز فکر می کنم جز تصاویر غبارآلود و گنگ چیزي به یاد
نمی آورم. از آن همه زیبایی طبیعت و مناظر زیبا و جاهاي مختلف انگار هیچ چیز ندیدم. فقط عذاب
کشیدم و دقیقه شماري کردم تا موقع برگشتن برسد.
بالاخره پنچشنبه شب برگشتیم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٢
فصل سی و دوم
آن قدر توي آن دو روز محمد از من دوري کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که عاجزانه و بی تاب
آرزو می کردم به خانه برسم و از همه عجیب تر این بود که با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم
براي آشتی و تنها شدن با او بی نهایت بود. کار برعکس شده بود، حالا که به من اعتنا نمی کرد،
بیشتر از مواقعی که نازم را می کشید براي آشتی بی قرار بودم. مسخره بود ولی واقعیت داشت، قبلا
که او براي آشتی پا پیش می گذاشت و حس می کردم بی قرار است، انگار دلم قرص بود، عجله اي
که براي آشتی نداشتم هیچ، خودم را بیش تر هم لوس می کردم. ولی حالا که هیچ قدمی برنمی
داشت و نادیده می گرفت، حتی دیگر حوصله لجبازي هم نداشتم. تمام فکر و ذکرم رسیدن بود و این
که چطور توجهش را جلب کنم و سر حرف را باز.
از احساس این که دارم از شر وجود دیگران راحت می شوم و اطمینان از این که در تنهایی، به هر
حال راهی براي نرم کردن دوباره دلش پیدا می کنم، وجودم از آرامش و شوق پر می شد.
آخرین جایی که براي خداحافظی ایستادیم، جواد و ثریا براي تشکر از آقا رضا، همه را براي ناهار
فردا دعوت کردند. هر چه آقا رضا و فاطمه خانم طفره رفتند، موفق نشدند از زیر دعوت شانه خالی
کنند و به هر حال همه قبول کردند. از همه بیش تر، امیر با رضا و رغبت پذیرفت، اما محمد حرفی
نزد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:38 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٣
وقتی فاطمه خانم اصرار می کرد که ما هم به خانه حاج آقا برویم، نفسم داشت بند می آمد که نکند
محمد قبول کند. می دانستیم که حاج آقا و محترم خانم همراه پدر و مادرم و علی براي دو روز به
کاشان رفته اند. براي همین فاطمه خانم به امیر هم اصرار می کرد که او هم بیایید که خدا را شکر
محمد قبول نکرد و من از آن جا که فکر می کردم محمد هم براي این که زودتر به خانه برسیم و
آشتی کنیم قبول نکرده، خوشحال و امیدوار از فاطمه خانم و آقا رضا خداحافظی کردم و به طرف
ماشین خودمان راه افتادم.
ثریا و جواد و خسرو هم همراه امیر رفتند. در آخرین لحظه جواد گفت:
محمد، شب منتظر امیر نباش. خونه ما می مونه، شما هم صبح زود بیاین.
در حالی که امیر تعارف می کرد، اما حس کردم حتما او هم مثل من ته دلش خوشحال است و از خدا
می خواهد که شب همان جا بماند. ولی تمام این شادي و ذوق با حرفی که محمد به امیر زد چنان
یکدفعه توي وجودم یخ زد که احساس کردم خون توي رگ هایم منجمد شد و دوباره دیو خشم و
حرص و لج توي وجودم با شدتی چندین برابر بیدار شد.
امیر که آمده بود تا هم کلید خانه را بدهد و هم خداحافظی کند گفت:
بچه ها، با من کاري ندارین؟ فردا اون جا می بینمتون.
محمد گفت: کار داشتم، ولی دیگه حالا نه، برو.
در جواب اصرار امیر که می پرسید: حالا کارت چی بود؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها