پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:37 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠۶
صداي آقا رضا حرفش را قطع کرد که می گفت: محمد، بچه ها می گن همین جا ناهار بخوریم و
حرکت کنیم، چطوره؟!
محمد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: براي ما فرقی نمی کنه، بیام کمک؟
فاطمه خانم با خنده گفت: لازم نکرده، شما اول کمک خودتون بکنین بعد بیایین و در حالی که
انگشتش را به تهدید رو به محمد تکان می داد گفت:
مگه من پام به تهرون نرسه، چون برایت یک آشی می پزم یک وجب روغن روش باشه، حالا می
بینی.
بعد خندان دور شد. محمد ساکت و سرد کنارم نشست و چند دقیقه بعد پرسید:
بهتر شدي؟!
یک کم.
قرص هایت رو نیاوردي؟
نه.
صداي خنده بلند خسرو که داشت چوب جمع می کرد و نزدیک ما شده بود، باعث شد هر دو یکه
بخوریم.
خسرو با لحنی کنایه آمیز گفت: ببخشید مزاحم شدم.
wWw.98iA.Com