0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:36 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠١
محکم و گزنده گفت: صبر کن، وایسا برایت بگم. تمام این مسخره بازي ها، به خاطر وجود جواد و
ثریاست نیست؟! و به خاطر این فکر احمقانه که فکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم؟!
انگار به من برق وصل کردند.
گفت: ثریا، نه جواد.
پس تمام این مدت می دانست و به روي خودش نمی آورد. خون توي مغزم می جوشید و دندان هایم
از حرص به هم می خورد و رعشه اي از غضب و عصبانیت استخوان هایم را می لرزاند. آشفته و
برافروخته برگشتم و چشم در چشمش دوختم. دهانم را باز کردم که حرفی بزنم، ولی نتوانستم. خشم
و بغض و حرص، مثل آتش وجودم را می سوزاند، دلم می خواست قدرت داشتم چنان فریادي بزنم
که گوش هردویمان را کر کند. از ناتوانی و رنج، پایم را به زمین کوبیدم، پشتم را به او کردم و راه
افتادم. او نه دنبالم آمد و نه صدایم زد. گیج و خرد قدم برمی داشتم و مدام این حرفش مثل پتک توي
سرم می خورد – دوست دارم ثریا را ببینم – پس یعنی تمام این مدت همه چیز را می دانسته؟ درد
مرا می فهمیده و به روي خودش نمی آورده؟! انگار جلوي چشم هایم را بخار گرفته بود. تمام خون
تنم به شقیقه هایم فشار می آورد و سرم داشت می ترکید. توي این حالت اصلا نفهمیدم که به بقیه
نزدیک شدم. صداي خسرو که گفت: - به به ، لیلی آمد. خانم، پس مجنون کجاست؟ - انگار مرا از
برزخ بیرون کشید و تا خواستم خودم را جمع و جور کنم و حرفی بزنم، آقا رضا قبل از من گفت:
آهاي آقا خسرو، چشمم روشن، برادر زن منو می گی، مجنون؟!
خسرو همان طور که دور می شد با صداي بلند گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها