0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:36 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٠
از کوره در رفت، با عصبانیت گفت:
چرا ، می دونی، خوب هم می دونی، منتها این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.
حرصم گرفت، اگر می دانست، پس دنبال چی بود؟ چرا می پرسید؟ با پرخاش گفتم:
آره، راست می گی بچگانه س، اصلا همه چیز من همین طوره. چرا می گی بچگانه؟! بگو، راحت
بگو، احمقانه. مگه این چیزي نیست که فکر می کنی؟!
یکهو انگار بهتش زد. مبهوت و خیره به من، روي تخته سنگی نشست و در حالی که آرنج هایش را
به زانو هایش تکیه می داد، به موهایش چنگ زد، ولی چند لحظه بعد یکدفعه تحملش تمام شد و با
صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:
آره، دلیلی را که نشه گفت، یا بچگانه س یا احمقانه.
بعد با پوزخندي تلخ ادامه داد: و شاید هم هر دو. تو فکرت این قدر بچگانه س که خودت هم رویت
نمی شه بگی.
طوري حرف می زد که معلوم بود به زحمت صدایش را پایین نگه می دارد تا بتواند عصبانیت و
حرص و پرخاشی را که تا آن موقع از او ندیده بودم، کنترل کند. رگهاي گردنش متورم شده بود و
صورتش قرمز.
رویم را برگرداندم، نمی توانستم این طور رفتار و حرف زدنش را تحمل کنم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها