پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٩
فصل سی و یکم
اشک توي چشم هایم حلقه زد و درمانده گفتم:
همه ش مقصر منم؟! تقصیر همه چیز گردن منه؟ آره؟
در حالی که از حرص انگار کلمات را می جوید و ادا می کرد گفت:
نه، اصلا مقصر منم، خوبه؟ ولی براي چی؟ مشکل کجاست؟ حرف سر چیه؟! من نمی دونم، تو
روشنم کن!
مثل بچه هاي لجباز دندان هایم را به هم فشار دادم و گفتم:
من بگم؟ تو که به قول خودت از چشم هام تا ته وجودمو می خونی، حالا چرا من باید بگم؟! چرا می
پرسی؟!
یکدفعه بر افروخته شد.
نه، این یک موردو نمی فهم، می خوام تو بگی.
نمی تونم.
چرا؟
تندي و تیزي لحنش آزارم می داد و آرامش را از من می گرفت، عصبی گفتم:
نمی دونم.
wWw.98iA.Com