0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٧
فصل بیستم و هشتم
براي سالگرد خانم جون که روز پنجشنبه بود، آقا رضا و فاطمه خانم هم از اصفهان آمده بودند، یک
بار دیگر به بهانه سالگرد خانم جون همه دور هم جمع شدند و خانه ما شلوغ شد. از قرار همان شب،
امیر با آقا رضا قرار یک مسافرت دو سه روزه را گذاشته بود که من از آن بی خبر بودم. قرار شده
بود اگر آقا رضا بتواند مرخصی بگیرد، یکی دو هفته بعد خبر بدهد.
بعد از سالگرد خانم جون بود که من یک جمعه دیگر، یعنی در حقیقت براي آخرین بار، با محمد
رفتم به کوه که کاش نمی رفتم. آن روز دوباره دو سه تا موضوع باعث سوءتفاهم و ناراحتی من شد
و دوباره روز از نو روزي از نو.
یادم است که آن روز ثریا اخم هایش سخت توي هم بود. برخلاف من که اصلا برایم مهم نبود، معلوم
بود براي امیر خیلی مهم است که بداند چه شده. چون مدام به شوخی حرف را به اخم هاي درهم ثریا
می کشید و غیر مستقیم سعی داشت از موضوع سر در آورد. محمد هم نمی دانم به خاطر امیر یا چون
براي خودش هم مهم بود، بالاخره از خود ثریا علت ناراحتی اش را پرسید و معلوم شد که ثریا هم
براي جدا شدن دوستش سیمین از نامزدش ناراحت است و هم از جواد گلایه دارد که برنامه مسافرت
دو سه روزه آن ها را به هم زده. گویا قرار گذاشته بودند با دو نفر از دوستانشان همراه سیمین و به
قول ثریا براي تمدد اعصاب سیمین به مسافرت بروند.
محمد با آرامش و خیلی راحت گفت: خوب در مورد قضیه سیمین که به نظر من ناراحتی ات موردي
نداره، چون اگر درست فکر کنی متوجه می شی که باید براي دوستت خوشحال هم باشی. چرا فکر
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:26 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٨
نمی کنی اگر ازدواج می کرد باید بقیه عمرش رو با ناراحتی می گذروند؟ کی گفته به خاطر یک
بله، یا نه، آدم باید یک عمر بسوزه و بسازه؟ از تو بعیده! به جاي این که مسیر افکار اونو عوض
کنی، خودت هم شدي همپاي اون؟!
ثریا جواب داد: این براي من و شماست که گفتنش آسونه، توي جامعه ما وضع یک دختر با یک
پسر خیلی فرق می کنه. اون درد خودش هم فراموشش بشه، حرف مردم و این و اون رو که نمی تونه
فراموش کنه و ندیده بگیره. از اون گذشته یک زن با یک مرد خیلی فرق می کنه. اون دو سال
جوانیش رو پاي این آدم گذاشته...
محمد حرفش را قطع کرد و مصمم و محکم گفت: ببین از همین جاست که داري اشتباه می کنی و
غلط نتیجه گیري می کنی. موضوع دقیقا همینه که چون با یک مرد فرق می کنه و درست به این
علت که دو سال وقت گذاشته باید خوشحال باشه. ببینم، حالا چون دختره و مسئله برایش فرق می
کنه، اگر می رفت و چند سال بدبختی می کشید و با یک بچه به این نتیجه می رسید که اشتباه کرده،
اون وقت بهتر بود؟! راحت تر فراموش می کرد؟! یا اگر بقیه عمرش را فداي این دو سال می کرد،
دیگه احساس مغبون بودن نمی کرد؟! هنوز نه پاي بچه اي در کار بوده، نه سال هاي زیادي که بگه
عمرم از بین رفته، پس نامزدي که می گن، براي چیه؟! بهتر نیست به جاي این که فکر کنه سرش
کلاه رفته، از این طرف به قضیه نگاه کنه و ببینه که خدا چقدر دوستش داشته که از اول راه کمکش
کرده؟! در ضمن همین که جسارت داشته که بگه اشتباه کردم، خودش یک هنر و کار بزرگه، نه
شکست. حالا شما به جاي این که مثل اون زانوي غم بغل بگیري، بهتر نیست صورت درست قضیه را
بهش نشون بدي؟! چرا بهش نمی گی حرف خاله خانباجی و این و اون و به قول خودتون مردم را
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:27 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٩
بندازه دور؟! توي مصیبت هایی که اون باید می کشید و رنج هایی که بعدا باید می برد، این مردم و
خاله خانباجی ها چقدر می تونستن شریک باشن و سهم داشته باشن؟! مسلما اگر بی تفاوت نبودن،
غیر از یک تاسف و سر تکون دادن که – اي داد و بیداد دختره بدبخت شد – سهمی را قبول نمی
کردن! اون وقت این با عقل جور در می آد، آدم واسه کسانی که توي زندگیش خنثی هستند و
کارشون فقط حرف زدنه، رنج بکشه؟! حرف باد هواست. به خاطر باد، آدم عاقل که هیچ، آدم احمق
هم حاضر نیست، خودشو رنج بده، حاضره؟!
براي اولین بار دیدم ثریا جوابی براي گفتن ندارد و سخت به فکر فرو رفته است و باز توي چشم
هایش تحسین و تشکر از محمد موج می زند و این براي من کشنده بود.
شاید آن روز همه به فکر فرو رفتند و از حرف هاي محمد نتیجه و درسی گرفتند، غیر از من بیشعور
و کم عقل که همه فکرم معطوف این بود که اصلا چرا ناراحتی ثریا براي محمد باید مهم باشد تا
بخواهد راه پیش پایش بگذارد و یک ساعت در موردش حرف بزند و چرا ثریا با آن نگاه ملامال از
تشکر و احترام به محمد نگاه می کند.
همه ساکت بودند که باز امیر که انگار با سکوت دشمن خونی بود، سر حرف را باز کرد و گفت:
خوب این که قضیه سیمین خانم و قضاوت جناب قاضی، لطفا قربان به شکایت بعدي هم رسیدگی
بفرمایین!!!
بالاخره آن قدر شوخی کرد که حرف را به مسئله مسافرت ثریا کشاند و محمد این بار هم از ثریا
حمایت کرد و آتش غضب و حرص و حسادت من چندین برابر شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:27 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٠
جواد گفت: محمد، تو قضاوت کن، درسته، سه چهار تا دختر، تک و تنها پاشن برن یک شهر غریب
مسافرت؟!
محمد در کمال ناباوري همه ما و شاید حتی خود ثریا راحت گفت: اگر نظر من رو می خواي، آره
درسته!
دهان هر سه ما از تعجب و دهان ثریا از مسرت و حیرت باز مانده بود، طوري که همه ناگهان
ایستادند، ولی ثریا زودتر خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد. چند قدمی که دور شد جواد با
حرص گفت: تو اصلا می فهمی چی می گی؟!
محمد جدي و خیلی راحت گفت: آره می فهمم. اینم که خواهر تو نه یک دختر بی دست و پاست نه
یک دختر بچه و نه کم عقل و سر به هواست، و این که از روي احترام از تو اجازه می گیره و روي
حرفت هم حرف نمی زنه بازم از فهمیده بودنشه.
جواد غضبناك گفت: یعنی چه؟ یعنی بگذارم بره؟ می دونی ممکنه چه اتفاق هایی بیفته؟ من
چطوري اطمینان کنم که...
محمد با خونسردي حرفش را قطع کرد و همان طور که راه می افتاد گفت: خواهر تو، آن قدر عاقل
هست که راه رو از چاه تشخیص بده و خودت هم اینو خوب می دونی. در ضمن می دونم مسئله
اعتماد و اطمینان تو به خود ثریا هم نیست. جواد جون نمی شه که تو هر وقت دلت می خواد اونو
عاقل بدونی، هر وقت برایت صرف نکرد، نه. خوب، حالا تو قبول داري خواهرت، عاقل و بالغ و قابل
اطمینانه یا نه؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:27 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧١
جواد من و من کنان گفت: خوب، آره، ولی...
محمد گفت: پس دیگه ولی نداره. چون تو الان تنها به دلیل دختر بودنش داري مانعش می شی، مگه
نه؟! اونم حق داره توقع داشته باشه که تو به صرف جنسیتش رویش قضاوت نکنی، منظرمو می
فهمی؟!
محمد می گفت و من حرص می خوردم، از تعریف هایش از ثریا و طرفداري هایش خون خونم را
می خورد و لحظه به لحظه تحملم کم تر می شد. این بود که وقتی آخرهاي مسیر امیر گفت – راستی
بچه ها، اگه آقا رضا زنگ بزنه همین هفته دیگه مسافرتمون حتمیه – دیگر از حرص مثل مار زخمی
به خودم می پیچیدم. تا آن روز اصلا نشنیده بودم که قرار است با جواد و ثریا به مسافرت برویم.
گرچه محمد شوق و تمایل خاصی نشان نداد، ولی همین خبر که ثریا و جواد هم می خواهند همراه ما
بیایند کافی بود تا چشم عقلم را کاملا کور کند. حسادت نابینایم کرده بود و در حد انفجار عصبانی
بودم. این شد که آن شب بدترین مشاجره و بگو و مگوي ما و در حقیقت آخرین مشاجره بین ما در
گرفت. درگیري اي که باعث شد بالاخره رو در روي هم بایستیم و سر هم فریاد بکشیم و به دنبالش
چهار روز حتی یک کلمه هم بینمان رد و بدل نشد و دوباره شب ها جدا خوابیدیم.
شب اول رفتم روي مبل خوابیدم و از فردا شب محمد بالشتش را برداشت و بدون کلمه اي حرف
روي زمین خوابید و با این که دیگر دانشگاه نداشت، صبح هاي زود از خانه بیرون می رفت و شب
ها دیر وقت برمی گشت، ساکت و خاموش و درهم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:28 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٢
در این وضع آشفته، من از دهان امیر شنیدم که قرار است سه شنبه به شمال برویم. تصمیم گرفتم هر
جوري شده، برنامه شان را به هم بزنم. دوشنبه صبح بود که محترم خانم زنگ زد و گفت چون فاطمه
خانم و آقا رضا می آیند، ما هم شب برویم آن جا و دور هم باشیم. ولی من جواب درست و حسابی
ندادم. فقط در فکر این بودم که چه طور برنامه آن ها را یا لااقل رفتن محمد را به هم بزنم. آن شب
کمی زودتر آمد. به محض این که آمد رفتم بالا و براي خواب آماده شدم. آمد، در را بست و در
حالی که به من نگاه نمی کرد، گفت: لباستو بپوش، اگر چیزي هم براي مسافرت می خواي بردار،
بریم خانه مامان این ها.
از اجباري که به جاي تمایل توي حرف زدنش بود، جري می شدم. گفتم: من نه مسافرت می آم، نه
خونه مامان این ها.
عصبی و بی حوصله گفت: بچه بازي در نیار، مامان این منتظرن.
منتظر شمان، خوب تشریف ببرین.
دستش را به کمرش زده بود و نگاه می کرد. سرم را بلند نکردم، ولی از صداي تند نفس هایش شدت
عصبانیتش را حس می کردم. کمی مکث کرد، ولی بعد گوشی تلفن را برداشت. تند تند شماره
گرفت و به محترم خانم گفت چون براي مسافرت آماده نیستیم، شب آن جا نمی رویم. وقتی محترم
خانم بالاخره راضی شد، گوشی را گذاشت و تا آخر شب هیچ نگفت و من که به خیال خودم موفق
شده بودم، خوشحال بودم. موقع خواب باز بدون این که به من نگاه کند یا نزدیکم بیاید. همان طور
که روي زمین دراز می کشید، گفت: من، فردا می رم، تو هم باید بیاي.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:28 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٣
خشک، با تحکم و سرد.
غصه اي عمیق دلم را سوزاند، رفتار منزجرانه اش راه عقب نشینی را برایم سد می کرد. دلم براي چشم
هایش، براي نگاه هاي مهربانش، براي مهناز گفتن هایش و براي آغوشش تنگ بود و او مثل سنگ،
انگار با دشمنش حرف می زد و رفتار می کرد. غرق اندوه گفتم: اون ها که باید بیان می آن، من نمی
آم.
خشک و عصبی گفت: اون ها میان هیچی، تو هم باید بیاي.
روي باید مکث کرد و بایدي محکم گفت.
کاش می فهمید که از دوري اش چه رنجی می برم و چقدر محتاج کمی نرمش از طرف او هستم،
ولی خوب هر عملی عکس العملی دارد. من هم عکس العمل رفتارهاي خودم را می دیدم و دیگر
چاره اي جز ادامه راه نمی دیدم.
با همان لحن خودش گفتم: چرا؟!
چون من می گم.
لحنش آن قدر کوبنده بود که دلم لرزید، ولی با این حال گفتم: ولی من نمی آم.
گفتم و پشت به او دراز کشیدم.
یکدفعه چنان تند و سریع بلند شد و بالاي سرم ایستاد که ترسیدم و ناخودآگاه من هم از جا پریدم و
نشستم .
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:28 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧۴
شمرده شمرده گفت: نشنیدم چی گفتی؟!
با وحشت و در عین ناباوري احساس کردم آن قدر عصبانی است که اگر جواب ندهم هر کاري
ممکن است بکند. هم ترسیده بودم و هم دلم گرفته بود و غصه دار بودم. با خود گفتم به خاطر آن ها
حتی حاضر است با من تا این درجه از بدخلقی پیش برود. زجري که من می کشم برایش مهم نیست،
فقط مهم این است که قولی که به آن ها داده انجام شود. ناخودآگاه باز فقط به فکر خودم بودم، نه
زجري که او از دست من و کارهاي من به خاطر هیچ و پوچ می کشید. به هر حال اشک به موقع به
کمکم آمد. چانه ام لرزید. اشک هایم سرازیر شد و در حالی که رویم را برمیگرداندم، گریان گفتم:
هیچی، گفتم، اگه باید، باشه می آم.
خشم و غصه با هم وجودم را می سوزاند. به خاطر این که ترسیده بودم از خودم، و به خاطر این که
رفتارش تا این حد عوض شده بود، از او بدم می آمد.
این همان محمد من بود؟ او بود که حالا ممکن بود حتی توي گوشم بزند؟ و من این قدر بدبخت و
ذلیل بودم که بترسم؟!
در حالی که هنوز عصبانیت توي صدایش حس می شد، دستش را دراز کرد، بازویم را گرفت و
صدایم زد. ولی من بی شعور چه کار کردم؟! دستش را با عصبانیت پس زدم و فریاد زدم: به من
دست نزن، گفتی باید بیام، منم می آم. دیگه نه می خوام ببینمت نه صداتو بشنوم.
بعد پشت به او روي تخت افتادم و زار زدم. مدتی طولانی بالاي سرم ایستاده بود. ولی دیگر صدایم
نزد و چیزي نگفت و من این قدر گریه کردم تا خوابم برد. خواب آشفته و پریشان.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:28 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧۵
خواب دیدم. خوابی آشفته که بعدها به صادق بودنش پی بردم.
خواب دیدم، توي خانه قدیمیمان هستم و صداي اذان می آید. خانه شلوغ است و آدم هاي آشنا و
ناآشنا زیادي در حیاط در رفت و آمد هستند و من عجله دارم که توي آن شلوغی وضو بگیرم، حلقه
ام را درآوردم و روي رف حوض گذاشتم ولی می بینم آب حوض خزه بسته و لجن گرفته و تیره
است. با ناراحتی سر بلند کردم که ببینم بقیه از این آب کثیف ناراحت نیستند، که آن طرف حوض
روي تخت هاي چوبی چشمم به خانم جون افتاد. حیرتزده و خوشحال فریاد زدم و خانم جون را صدا
زدم. ولی خانم جون نگاهی تلخ و سرد به من کرد و رویش را برگرداند. دوباره صدا زدم. دوباره و
دوباره و هر بار خانم جون با ناراحتی از من رو برگرداند. مستاصل دست بردم حلقه ام را بردارم و
بروم پیش خانم جون، ولی حلقه ام سر خورد و توي حوض گم شد، توي آب تیره و سیاه.
وحشتزده سر بلند کردم، اما دیگر هیچ کس نبود، هیچ کس، نه خانم جون نه کس دیگري. من بودم
و خانه خالی و آب تیره و لجن بسته. درمانده و وحشتزده فریاد می زدم که با تکان دست هاي محمد
بیدار شدم. چشم هایم را باز کردم . بالاي سرم بود. خیس عرق بودم. محکم دست هایش را گرفتم و
صدایش زدم: محمد.
بخواب، نترس. خواب دیدي.
می ترسم. بغلم کن.
نه یاد دیشب بودم و نه حرف هایی که زده بودم. فقط دلم آرامش گرماي آغوشش را می خواست که
نبود.
_______________________________________________________________________________
صفحھ ٢٧۶
کنارم نشست و دستم را توي دستش گرفت و نگه داشت، ولی حرفی نزد. و من با عذاب خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم که مادر صدایم می زد. هوا روشن بود و محمد نبود. با گیجی مادر را نگاه می
کردم که می گفت: مادر پاشو، ساعت نزدیک هفت است. محمد سفارش کرد ساعت هشت و نیم
آماده باشی.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:29 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٧
فصل بیستم و نهم
خودش کجاست؟
نمی دونم، صبح زود با امیر رفتن بیرون. سفارش کرد صدایت بزنم.
ناله کنان از جا بلند شدم. آرام آرام یاد دیشب افتادم و باز زهر غم به جانم ریخت. پس هنوز عصبانی
است، رفته و پیغام داده که بیدارم کنند. پریشان و سر در گم فکر کردم شاید آب و حمام بتواند
آرامش را به من برگرداند. به مادر که اصرار می کرد زودتر بروم و صبحانه بخورم، گفتم: می رم
دوش می گیرم بعد می آم پایین.
زیر دوش بود که یکدفعه یاد خواب دیشب افتادم و خانم جون.
یعنی خوابم تعبیر دارد؟ خانم جون از من ناراحت است؟ چرا؟ فکرم از آنچه بود مغشوش تر شد و
خسته تر از قبل از حمام بیرون آمدم.
صداي شاد و شنگول امیر از پایین آمد که سر به سر مادر می گذاشت. یعنی محمد هم برگشته بود؟!
مغزم کار نمی کرد. بلاتکلیف و منتظر، با حوله لب تخت نشستم. صداي امیر که آواز خوان از پله ها
بالا می آمد، نزدیک می شد.
مهناز، مهناز؟!
چقدر شاد و سرحال بود، درست برعکس من.
بله؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:29 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٨
اگر پرنسس بیدار شدن، تشریف ببرن صبحانه شون را میل کنن، ساعت هفت و نیم بامداد است.
جواب ندادم و فکر کردم پس محمد نیامده. یعنی کجا رفته بود؟ سرم را با دست هایم گرفته بودم و
در دنیاي فکر و خیال هاي آشفته غوطه می خوردم که صداي مادر از پایین بلند شد.
مهناز، بالاخره نمی خواي صبحونه بخوري؟!
حتی ناي داد زدن هم نداشتم. از جا بلند شدم تا چیزي تنم کنم. ولی به لباس ها نگاه می کردم و
حواسم جاي دیگر بود. عقلم کار نمی کرد. آخر سر، پریشان و گیج، چمباتمه جلوي کمد نشستم و
سرم را روي زانویم گذاشتم. فکر می کردم – هر چی کم باشه محمد پاي لجبازي من می گذاره. – در
صورتی که واقعا آن قدر سرم خالی و پوك شده بود که مغزم از کار افتاده بود. در اتاق باز شد و من
از جا پریدم. به خیال این که مادر است با عذرخواهی رو برگرداندم، ولی محمد بود. چقدر خوشحال
شدم. دیدنش توي هر حالتی براي من اشتیاق بود و آرامش. سعی کردم صدایم نرم و لحنم آشتی
جویانه باشد و گفتم:
سلام.
سلام.
اما لحن و صداي او نشانی از نرمش نداشت، بی روح و سرد بود. حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و
آمد سراغ ساك.
دوباره گفتم: نمی دانستم باید چی بردارم؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:29 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٩
دلم می خواست حرف بزنم، نمی توانستم از او چشم بردارم، برعکس او که رسمی و خشک گفت:
خودم برمی دارم.
مهناز این چایی جوشید.
صداي مادرم بود. دست بردار نبود.
الان، آمدم.
ولی همچنان نشسته بودم و نگاهش می کردم. بدون این که نگاهم کند گفت: برو صبحونه ت رو
بخور، دیر می شه، موهاتم خشک کن.
دلم می خواست بگویم – تو که اصلا منو نگاه نکردي، از کجا فهمیدي موهام خیسه؟ - یاد گذشته ها
افتادم که همیشه می گفت - وقتی موهات خیسه، مثل بچه هایی می شی که زیر بارون موندن – و می
گفت – اون جوري از دیدنت سیر نمی شم – و حالا حتی نیم نگاهی هم به من نمی کرد. خسته تر از
قبل از جا بلند شدم و به طرف در رفتم.
این طوري می خواي بري پایین؟!
راست می گفت. هنوز حوله حمام تنم بود. با شوق به طرفش برگشتم، ولی همچنان مشغول کار
خودش بود. به التماس افتادم. وقتی این جوري نادیده ام می گرفت، دیوانه می شدم. تمام درماندگی ام
را توي صدایم ریختم و صدایش زدم .
محمد؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:30 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٠
سرش را بلند کرد. نگاهمان یک لحظه با هم تلاقی کرد، ولی او فوري از جایش بلند شد و گفت: مثل
این که دیشب گفتی دیگه نمی خواي صدامو بشنوي.
با اعتراض گفتم: محمد، من...
حرفم را قطع کرد. آمرانه و بی تفاوت گفت: برو صبحونه ت رو بخور، دیر می شه.
در ساك را بست و گذاشت روي تخت و بیرون رفت. احساس بی چارگی و بی پناهی می کردم و
در عین حال قلبم آتش گرفته بود. وقتی با او قهر بودم، انگار دیگر توي تنم خون نبود، حس و حال
از من سلب می شد و بدنم تهی و مریض. با بدبختی لباس پوشیدم و رفتم پایین. ولی مثل این بود که
کسی گلویم را سفت گرفته باشد، چیزي از گلویم پایین نمی رفت. سرم منگ بود و تنم بی حس.
مادر صدایش زد: مادر، محمد آقا ، شمام بیا یک چیزي بگذار دهنت. حالا تا ناهار خیلی مونده. براي
ناهار کتلت درست کردم، ولی حالا کو تا ظهر. گرسنه می شی.
مثل همیشه خوشرو و مودب از مادر تشکر کرد و پشت صندلی من ایستاد. لقمه اي که مادر برایش
درست کرده بود گرفت اما ننشست و برگشت که برود بیرون، اما مادر دوباره صدایش زد و بالاخره
به اصرار مادر که برایش چایی می ریخت مجبور شد بنشیند.
به دستم که زیر چانه ام بود تکیه کرده بودم و موهایم از دو طرف روي صورتم ریخته بود. از ترس
این که گریه ام بگیرد، چهره ام را زیر موهایم پنهان کرده بودم و سعی می کردم نگاهم نه به مادر
بیفتد نه محمد. مامان همان طور که استکان چاي را جلوي او می گذاشت به من که آرام آرام چایم را
هم می زدم گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:30 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨١
سنگ که توش نبود. بسه دیگه چقدر همش می زنی. یک لقمه بگذار دهنت، می ري توي ماشین
حالت بد می شه.
حس کردم دارد نگاهم می کند، ولی سرم را بلند نکردم. مادر که از آشپزخانه بیرون رفت، لقمه
بزرگی که دستش بود، نصف کرد و گذاشت جلوي من. سرم را بلند کردم و نگاهم به چشم هایش
افتاد. احساس ضعفم از گرسنگی نبود، فقط از رنج دوري و رفتار او بود. ولی او سریع نگاهش را از
چشم هایم دور کرد و همان طور که از جایش بلند می شد، فقط گفت: زود باش، داره دیر می شه.
موهاتم باید خشک کنی.
بعد ، استکان چاي به دست بیرون رفت. بغض گلویم را فشرد و در عین حال زهر خند تلخی روي لب
هایم نشست و فکر کردم: نگران موهاي خیسم است، ولی خودم که از غصه مچاله شده ام، مهم نیستم.
گرسنگی ام برایش اهمیت دارد، ولی خودم که گر سنه نگاه و توجهش هستم نه.
خدایا این چه حرف احقانه اي بود که زده بودم و او چه سخت مجازاتم می کرد. آن موقع نمی
فهمیدم، ولی سال ها بعد فکر می کردم آن تنبیه برایم لازم بوده، منتها شاید خیلی زودتر. چون دیگر
از بد حادثه یا تقدیر یا بد شانسی... به هر حال مهلت نشد که متنبه شوم. این شوك باید خیلی زودتر
به من وارد می شد، ولی چیزي که بود، آن موقع باور نمی کردم از این بدتر هم ممکن است اتفاق
بیفتد و به همین دلیل ناراحت و پریشان و حیران بودم، ولی احساس خطر نکردم و همین عقلم را سر
جا نیاورد. مگر نه این که ما عقد کرده بودیم؟!!! پس جاي نگرانی نبود.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:30 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٢
بدون این که چیزي بخورم از پله ها بالا رفتم. توي فکر بودم، قبل از راه افتادن هر جوري بود، باید با
او آشتی می کردم. تصمیم گرفتم بالا که آمد، معذرت بخواهم، ببوسمش و بالاخره یک جوري دلش
را نرم کنم . نه خودم می توانستم این وضع را تحمل کنم، نه دلم می خواست جلوي دیگران این
جوري باشد. توي این فکرها بودم که تلفن زنگ زد و مادر، محمد را صدا زد. میان پله ها ایستادم و
گوش دادم. امیر بود که معلوم بود از پیش جواد زنگ می زند و داشت در مورد جاي قرار و ساعت
حرکت سوال می کرد. دوباره راه افتادم، ولی هنوز دو پله بیش تر بالا نرفته بودم که باز گوش هایم
تیز شد.
سلام برسون... کدوم؟... نمی دونم؟! ... گوشی رو به خودش بده.
بی اختیار چند پله برگشتم پایین و با دقت گوش دادم. کی بود؟!
سلام ... خوبه، سلام می رسونه...
از لحنش فهمیدم که ثریاست. حال بدي شدم. حسادت مثل خنجر تیزي قلبم را زخمی کرد. حرف
زدنش معمولی بود. ولی حالا که میانه اش با من این طوري بود، حتی حرف زدن معمولی اش با
دیگران زجرم می داد و دیوانه ام می کرد.
باشه ، حتما ... خواهش می کنم، خداحافظ.
دوباره دیو توي وجودم بیدار شد. کینه و حسادت و حرص و لج، باز مثل بختک روي قلبم افتاد و مرا
از جا کند و از فکر آشتی منصرف شدم. وقتی آمد و از میان کتاب ها یکی دو تا را برداشت و بدون
حرف ساك را هم با خودش برد پایین، دلم از خشم و غضب پر شده بود و این بار از عصبانیت چهار
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها