http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٧
فصل بیستم و هشتم
براي سالگرد خانم جون که روز پنجشنبه بود، آقا رضا و فاطمه خانم هم از اصفهان آمده بودند، یک
بار دیگر به بهانه سالگرد خانم جون همه دور هم جمع شدند و خانه ما شلوغ شد. از قرار همان شب،
امیر با آقا رضا قرار یک مسافرت دو سه روزه را گذاشته بود که من از آن بی خبر بودم. قرار شده
بود اگر آقا رضا بتواند مرخصی بگیرد، یکی دو هفته بعد خبر بدهد.
بعد از سالگرد خانم جون بود که من یک جمعه دیگر، یعنی در حقیقت براي آخرین بار، با محمد
رفتم به کوه که کاش نمی رفتم. آن روز دوباره دو سه تا موضوع باعث سوءتفاهم و ناراحتی من شد
و دوباره روز از نو روزي از نو.
یادم است که آن روز ثریا اخم هایش سخت توي هم بود. برخلاف من که اصلا برایم مهم نبود، معلوم
بود براي امیر خیلی مهم است که بداند چه شده. چون مدام به شوخی حرف را به اخم هاي درهم ثریا
می کشید و غیر مستقیم سعی داشت از موضوع سر در آورد. محمد هم نمی دانم به خاطر امیر یا چون
براي خودش هم مهم بود، بالاخره از خود ثریا علت ناراحتی اش را پرسید و معلوم شد که ثریا هم
براي جدا شدن دوستش سیمین از نامزدش ناراحت است و هم از جواد گلایه دارد که برنامه مسافرت
دو سه روزه آن ها را به هم زده. گویا قرار گذاشته بودند با دو نفر از دوستانشان همراه سیمین و به
قول ثریا براي تمدد اعصاب سیمین به مسافرت بروند.
محمد با آرامش و خیلی راحت گفت: خوب در مورد قضیه سیمین که به نظر من ناراحتی ات موردي
نداره، چون اگر درست فکر کنی متوجه می شی که باید براي دوستت خوشحال هم باشی. چرا فکر
wWw.98iA.Com