0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:28 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٢
در این وضع آشفته، من از دهان امیر شنیدم که قرار است سه شنبه به شمال برویم. تصمیم گرفتم هر
جوري شده، برنامه شان را به هم بزنم. دوشنبه صبح بود که محترم خانم زنگ زد و گفت چون فاطمه
خانم و آقا رضا می آیند، ما هم شب برویم آن جا و دور هم باشیم. ولی من جواب درست و حسابی
ندادم. فقط در فکر این بودم که چه طور برنامه آن ها را یا لااقل رفتن محمد را به هم بزنم. آن شب
کمی زودتر آمد. به محض این که آمد رفتم بالا و براي خواب آماده شدم. آمد، در را بست و در
حالی که به من نگاه نمی کرد، گفت: لباستو بپوش، اگر چیزي هم براي مسافرت می خواي بردار،
بریم خانه مامان این ها.
از اجباري که به جاي تمایل توي حرف زدنش بود، جري می شدم. گفتم: من نه مسافرت می آم، نه
خونه مامان این ها.
عصبی و بی حوصله گفت: بچه بازي در نیار، مامان این منتظرن.
منتظر شمان، خوب تشریف ببرین.
دستش را به کمرش زده بود و نگاه می کرد. سرم را بلند نکردم، ولی از صداي تند نفس هایش شدت
عصبانیتش را حس می کردم. کمی مکث کرد، ولی بعد گوشی تلفن را برداشت. تند تند شماره
گرفت و به محترم خانم گفت چون براي مسافرت آماده نیستیم، شب آن جا نمی رویم. وقتی محترم
خانم بالاخره راضی شد، گوشی را گذاشت و تا آخر شب هیچ نگفت و من که به خیال خودم موفق
شده بودم، خوشحال بودم. موقع خواب باز بدون این که به من نگاه کند یا نزدیکم بیاید. همان طور
که روي زمین دراز می کشید، گفت: من، فردا می رم، تو هم باید بیاي.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها