0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:30 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٠
سرش را بلند کرد. نگاهمان یک لحظه با هم تلاقی کرد، ولی او فوري از جایش بلند شد و گفت: مثل
این که دیشب گفتی دیگه نمی خواي صدامو بشنوي.
با اعتراض گفتم: محمد، من...
حرفم را قطع کرد. آمرانه و بی تفاوت گفت: برو صبحونه ت رو بخور، دیر می شه.
در ساك را بست و گذاشت روي تخت و بیرون رفت. احساس بی چارگی و بی پناهی می کردم و
در عین حال قلبم آتش گرفته بود. وقتی با او قهر بودم، انگار دیگر توي تنم خون نبود، حس و حال
از من سلب می شد و بدنم تهی و مریض. با بدبختی لباس پوشیدم و رفتم پایین. ولی مثل این بود که
کسی گلویم را سفت گرفته باشد، چیزي از گلویم پایین نمی رفت. سرم منگ بود و تنم بی حس.
مادر صدایش زد: مادر، محمد آقا ، شمام بیا یک چیزي بگذار دهنت. حالا تا ناهار خیلی مونده. براي
ناهار کتلت درست کردم، ولی حالا کو تا ظهر. گرسنه می شی.
مثل همیشه خوشرو و مودب از مادر تشکر کرد و پشت صندلی من ایستاد. لقمه اي که مادر برایش
درست کرده بود گرفت اما ننشست و برگشت که برود بیرون، اما مادر دوباره صدایش زد و بالاخره
به اصرار مادر که برایش چایی می ریخت مجبور شد بنشیند.
به دستم که زیر چانه ام بود تکیه کرده بودم و موهایم از دو طرف روي صورتم ریخته بود. از ترس
این که گریه ام بگیرد، چهره ام را زیر موهایم پنهان کرده بودم و سعی می کردم نگاهم نه به مادر
بیفتد نه محمد. مامان همان طور که استکان چاي را جلوي او می گذاشت به من که آرام آرام چایم را
هم می زدم گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها