0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:28 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧١
جواد من و من کنان گفت: خوب، آره، ولی...
محمد گفت: پس دیگه ولی نداره. چون تو الان تنها به دلیل دختر بودنش داري مانعش می شی، مگه
نه؟! اونم حق داره توقع داشته باشه که تو به صرف جنسیتش رویش قضاوت نکنی، منظرمو می
فهمی؟!
محمد می گفت و من حرص می خوردم، از تعریف هایش از ثریا و طرفداري هایش خون خونم را
می خورد و لحظه به لحظه تحملم کم تر می شد. این بود که وقتی آخرهاي مسیر امیر گفت – راستی
بچه ها، اگه آقا رضا زنگ بزنه همین هفته دیگه مسافرتمون حتمیه – دیگر از حرص مثل مار زخمی
به خودم می پیچیدم. تا آن روز اصلا نشنیده بودم که قرار است با جواد و ثریا به مسافرت برویم.
گرچه محمد شوق و تمایل خاصی نشان نداد، ولی همین خبر که ثریا و جواد هم می خواهند همراه ما
بیایند کافی بود تا چشم عقلم را کاملا کور کند. حسادت نابینایم کرده بود و در حد انفجار عصبانی
بودم. این شد که آن شب بدترین مشاجره و بگو و مگوي ما و در حقیقت آخرین مشاجره بین ما در
گرفت. درگیري اي که باعث شد بالاخره رو در روي هم بایستیم و سر هم فریاد بکشیم و به دنبالش
چهار روز حتی یک کلمه هم بینمان رد و بدل نشد و دوباره شب ها جدا خوابیدیم.
شب اول رفتم روي مبل خوابیدم و از فردا شب محمد بالشتش را برداشت و بدون کلمه اي حرف
روي زمین خوابید و با این که دیگر دانشگاه نداشت، صبح هاي زود از خانه بیرون می رفت و شب
ها دیر وقت برمی گشت، ساکت و خاموش و درهم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها