0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣۶
داشت. از توصیفات عاشقانه اي که از مسعود می کرد، معلوم بود علاقه اش روز به روز به شوهرش
بیش تر می شود و به قول خودش به عشق مسعود، هم غربت و هم دوري از خانواده و هم تلاش براي
یاد گرفتن زبان به قول او لعنتی را با پشتکار تحمل می کرد.
هر چه زري از زندگی راضی بود و معلوم بود که در راه موفقیت پیش می رود، من برعکس ناراضی
بودم و پس می رفتم و تنها کسی هم که پیشش آه و ناله می کردم مریم بود. مریم با آرامش به
حرف هایم گوش می داد و به صبر و نرمش و عاقل بودن دعوتم می کرد و براي همین آخر سر
همیشه دعوایمان می شد و من طلبکار می شدم.
کاش آن قدر لوس نبودم. کاش آن قدر از خودم و از وضعیتی که داشتم راضی نبودم. کاش آن قدر
به داشتن محمد مطمئن نبودم و به محبوبیت خودم پیش او و دیگران. جهالت و نادانی وقتی با از خود
راضی بودن و اعتماد به نفس کاذب در هم آمیزد معجون مزخرفی به وجود می آورد و مسلما آنچه به
وجود می آید، لااقل براي آدم هایی مثل محمد غیر قابل تحمل می شود.
من آن روزها به چه دلخوش بودم؟ به وجاهتم، به خانواده ام، به خانواده شوهرم و عشق شوهرم و فکر
می کردم، همان طور که هستم، لایق همه این ها هستم. یعنی هیچ چیز در دون خودم نبود که به آن
تکیه کنم، هر چه بود بیرون از من بود و خودم نمی فهمیدم. نمی فهمیدم که اگر همه ملاحت و
وجاهت دنیا را یکجا داشته باشی، فقط براي مدتی می تواند نقص هاي درونی ات را بپوشاند. نمی
فهمیدم که وجاهت، رنگ و لعاب وجود آدمی است، یک روز هست، یک روز ممکن است نباشد.
آنچه پایدار است سرشت و درون آدم است. این بود که به جاي تلاش براي پیبدا کردن راه درست و
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:20 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٧
عاقلانه، کارم به لجبازي کشید و در این میان بهترین دستاویز هم براي ذهن کور و بسته من، ثریا بود
که بی دلیل و بی خبر، نوك تیز حمله ام را به او نشانه گرفتم. سعی می کردم خلا ناشی از نادانی و
احساس ضعفم را با کوچک شمردن ثریا و جواد پر کنم. به نظرم می آمد آن ها، به خصوص ثریا، نه
از لحاظ سطح خانواده و نه ظاهر هیچ جوري در حد من نیستند. به خودم می قبولاندم که لازم نیست
درباره او حتی فکر کنم. من و مقایسه با او؟ این شد که به جاي الگو گرفتن از موفقیت و تلاش او
باز درجا زدم. یعنی همان روش حقیرانه تمام آدم هاي ضعیف و ناچیز را در پیش گرفتم که خودشان
را بزرگ می بینند و بزرگ می کنند و دیگران را خرد و کوچک تا تکانی به خودشان ندهند. چون
نفی کردن آسان ترین راه است که آدم هاي حقیر به آن تن می دهند، کسانی که نمی خواهند بدانند
و بفهمند و درك کنند. این درست همان کاري بود که من کردم، به خیال خودم خواستم مانع بین
خودم و محمد را بردارم. مانعی که اصلا وجود نداشت و من با افکار خودم ساخته بودم و این طور بود
بود که من توي جمع آن ها یک غریبه بودم. از بحث هاي آن ها، از حرف ها و کتاب هایی که در
موردش حرف می زدند حوصله ام سر می رفت، فکر می کردم به من چه، که فلان کتاب در مورد
مسائل عرفانی است یا کتاب هاي ادبیات کلاسیک جهان که ثریا در موردش داد سخن می داد و من
از حرص دق می کردم، با کدام ترجمه بهتر است یا این که زیر بناي شخصیت آدم را ادبیات می
سازد یا خانواده یا مذهب؟!
آن ها در مورد هر چیزي بحث می کردند، از مسائل سیاسی و اجتماعی گرفته تا کتاب و مسائل
دانشگاه و .... و من حوصله ام از همه این حرف ها سر می رفت. مخصوصا از کلمات قلنبه سلنبه اي
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:20 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٨
که معنایش را نمی فهمیدم و جواد از همه بیش تر از آن ها استفاده می کرد. حرصم بیش تر از این
بود که همه شان می فهمیدند غیر از من.
از این که همه شان وقتی در ترجمه متن هایی که لازم داشتند به مشکلی بر می خوردند، پیش ثریا
می آمدند، و از این که من هیچ وقت هیچ حرفی براي گفتن نداشتم، دیوانه می شدم. هر وقت از من
نظري می خواستند مثل بچه خنگ هاي لوس، چشم به محمد می دوختم! و از این که به تدریج، شاید
به ملاحظه خود من، دیگر از من سوالی نمی کردند، احساس کینه و تحقیري تلخ می کردم که بیش
تر سر لجم می انداخت.
وقتی محمد برایم کتاب می آورد، برآشفته می شدم، احساس می کردم می خواهد بگوید من چیزي
نمی دانم و وقتی چیزي نمی گفت و بحث کردنش با دیگران را می دیدم باز زجر می کشیدم و در
تمام این موارد طوري رفتار می کردم انگار گناه نادانی من به گردن محمد است. با او لج می کردم و
اوقات تلخی. نمی دانم چرا؟ چه مرگم بود که حسادت و رخوت مثل موریانه اي به جان عقل و درکم
افتاده بود و از همه چیز حوصله ام سر می رفت. کتاب خواندن هاي مداوم محمد که دیگر تقریبا
شبانه روزي شده بود و ولعی که براي خواندن و فهمیدن داشت، حرص مرا در می آورد به خصوص
که خودم هیچ کششی نسبت به خواندن حس نمی کردم. به نظرم لزومی نداشت که آدم از همه چیز
سر در بیاورد و خواندن برایم یک کار شاق و بی معنی و اضافی بود، برخلاف محمد که از خواندن
سیر نمی شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:21 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٩
شاید براي فرار از درك واقعیت بود که ثریا را بهانه کرده بودم و در ذهنم او را مقصر اختلافاتمان
قلمداد می کردم. این بود که هر صبح جمعه وقتی چشمم به آن ها می افتاد، انگار دشمن هاي خونی
ام را می دیدم، حالم دگرگون می شد. اوایل محمد با شوخی و ناز و نوازش و دندان سر جگر گذاشتن
سعی می کرد با من راه بیاید تا عادت کنم. غافل که هر چه او کوتاه می آمد من خودم را محق تر
می دانستم. جوري شده بود که یواش یواش باورم شده بود که صرف رفتن من به کوه منت بزرگی بر
سر اوست، ولی رفته رفته شاید محمد خواست جاي رفتارهاي سرد مرا پر کند و شاید می خواست راه
و رسم رفتار کردن را به من یاد بدهد و شاید هر دوي این ها که هر چه رفتار من سرد و بی علاقه و
شاید بشود گفت تحقیرآمیز بود، محمد حرارت و علاقه و احترام بیش تري نشان می داد و این،
ناگفته جنگی پنهان بین ما راه انداخته بود.
همان روزها بود که امیر یکی دوبار در مورد رفتارم به من تذکر داد و من فقط گوش دادم و از یاد
بردم و همان رویه را ادامه دادم. چون کار از جاي دیگر خراب بود، من آنچه می خواستم می دیدم و
آنچه می خواستم می شنیدم و می فهمیدم، دریچه قلب و ذهنم به روي آنچه نمی خواستم بسته بود و
همین بستگی هم بالاخره مرا زمین زد.
روزها مثل برق می گذشت و به پایان سال تحصیلی و کنکور و در عین حال سالگرد خانم جون و در
نهایت ازدواج ما، نزدیک می شدیم، در حالی که فاصله مان روز به روز بیش تر می شد. محمد که
صبرش تمام شده بود، سعی داشت مرا مجاب کند و به راه بیاورد، منتهی دیگر دیر شده بود و من
دیگر صحبت و تذکرهاي او را بهانه گیري می دانستم و حرف هایش را قبول نمی کردم. وقتی
صحبت و تذکر نتیجه نداد کار به بحث و جدل کشید و واي که من توي هیچ مرحله اي شعورم نرسید
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:21 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٠
و عقلم کار نکرد. و بدون این که متوجه باشم به او فهماندم که آدمی زبان نفهم و کودنم که حرف
حساب سرم نمی شود.
به یاد دارم که آن روزها، ثریا همیشه همراهش یک چیز خوراکی داشت، گاهی نان و پنیر و گاهی
ساندویج کوکو یا بعضی وقت ها ساندویج تخم مرغ. بین راه وقتی همه خسته می شدند، به قول امیر
در ساك ثریا که باز می شد، همه جان می گرفتند. یکی از روزها با خودش یک شیشه کوچک
مرباي هویج آورده بود. جواد در حالی که شیشه را از دست امیر که به مرباها حمله کرده بود به زور
می گرفت، گفت:
همین یک شیشه س، مال پنج تاییمون، چته داري شیشه رو درسته می خوري؟ هول نشو، مامانم
درست نکرده دست پخت ثریاست، همچین آش دهن سوزي هم نیست که حمله می کنی.
من که دلم خنک شده بود بی اختیار با رضایت خاطر لبخند زدم، اما با تعریف و تمجید امیر و محمد،
لبخند روي لبم ماسید. از تعریف و تشکر با حرارت و غلیظ محمد از ثریا از حرص جلوي چشم هایم
را بخار گرفته بود. این بود که موقع برگشتن توي ماشین خودمان، وقتی امیر داشت از خوشمزگی
مربا صحبت می کرد و وقتی محمد گفت:
دست پختش مثل زهرا خانمه، جواد هم با این که مرده دست پخت خوبی داره.
دیگر نتوانستم جلوي خودم را بگیرم و یکدفعه این حرف بی معنی و بی ربط از دهنم در آمد که: با
شغلی که مادرش داشته، باید هم دست پختش خوب باشه.
امیر یکدفعه جا خورد و با خشم به سمت عقب و من برگشت و پرسید: یعنی چی؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:22 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴١
شانه هایم را بالا انداختم و با تحقیر گفتم: خوب مادرش حتما آشپز خونه هام بوده، اینم یاد گرفته
دیگه.
هیچ وقت نگاه تحقیرآمیز و پر از انزجار محمد و امیر از یادم نمی رود. وقتی چشم هایم توي آینه
ماشین به چشم هاي محمد افتاد، دیدم چنان سرشار از انزجار و خشم و شاید اشمئزاز است که جا
خوردم و خفه شدم. انگار دیگر مرا حتی لایق جواب هم ندانستند و تا خانه حرفی نزدند. سکوتی
سنگین برقرار شد، شاید این اولین بار بود که محمد احساس کرد من درست بشو نیستم.
آن روز اولین باري بود که محمد دیگر جلوي خانواده ام سعی نکرد سردي روابطمان معلوم نشود. آن
ها هم با تعجب و ناباوري بی اعتنایی او را به من دیدند. تقریبا چهار شب بعدي محمد انگار مرا نمی
دید، مثل سنگی سرد و سخت کنارم دراز می کشید، طوري که حتی سرسوزنی با من تماس نداشته
باشد و من از غیظ و غصه پشتم را به او می کردم، اشک می ریختم و با گریه خوابم می برد. اما نتیجه
این رفتارها باعث نمی شد به اشتباهم پی ببرم، تنها کینه و نفرتم را از ثریا و خانواده اش بیش تر می
کرد و پافشاري ام در رفتار غلط را. تازه بعد از چهار روز هم مجبور شدم خودم را به مریضی بزنم تا با
من حرف بزند و براي مدتی کوتاه حساب کار خودم را کردم و یکی دو هفته آرامش بینمان برقرار
شد. منتها آرامش قبل از طوفان. چون به محض این که اوضاع تقریبا عادي شد، سختی بی اعتنایی و
قهرش را فراموش کردم و همان رفتار مزخرف و فکرهاي احمقانه به کله ام برگشت.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:22 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٢
فصل بیستم و پنجم
همان ایام مریم ما را به عروسی خواهرش مهتاب دعوت کرد.
مریم می گفت: شوهر مهتاب مرد پولداري از شهر یزد است و مهتاب هم بعد از ازدواج قرار است به
یزد برود. روز جمعه اي که قرار بود جشن عروسی برگزار شود خوشحال از این که محمد به خاطر
من برنامه کوهش را به هم زده، همراهش به آرایشگاه رفتم و قرار شد نزدیک ظهر دنبالم بیاید. بعد از
مدت ها دوباره با شوق و ذوق و خیال راحت توي آرایشگاه منتظر آمدنش بودم که علی آمد دنبالم و
گفت:
مادر جواد حالش بد شده بود، امیر و محمد رفتند ببرندش بیمارستان، محمد آقا گفت من بیام دنبالت،
خودش سعی می کنه زود بیاد.
ولی نیامد، تا آخر شب هم نیامد. من همراه مادر این ها رفتم عروسی، چندین بار در طول مراسم و
موقع شام پیغام فرستادم و سوال کردم، ولی نیامده بود. لحظه به لحظه حرص و عصبانیت در دلم
انباشته می شد. انگار جو عروسی مهتاب و ناراحتی مریم و مادرش هم ناخود آگاه بر اعصاب من اثر
می گذاشت.
شوهر مهتاب پانزده شانزده سال از خودش بزرگ تر بود و بیش تر از سنش، ظاهر ناهمانگش با
مهتاب توي ذوق می زد. می گفتند شوهرش یکی از تاجرهاي معروف یزد است و وضع مالی خیلی
خوبی دارد و از قرار مهتاب، به قول خودش، خواسته بود آینده اش را با ثروت سرشار شوهرش و
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:22 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٣
برتري سنی و ظاهري خودش تضمین کند و با این دلایل، با وجود مخالفت شدید اکرم خانم، با آن
آقا که اسمش حسن مشیري بود، ازدواج کرده بود.
به هر حال عروسی تمام شد و موقع خداحافظی با تعجب دیدم که محمد، کنار پدرم توي حیاط
ایستاده. ما که بیرون آمدیم، با نگاهی پوزش خواهانه در حالی که با مادر و محترم خانم سلام و
احوالپرسی می کرد، به طرف من که به خاطر پاشنه بلند کفش هایم، آرام آرام از پله ها پایین می
رفتم، آمد تا کمکم کند. در عین حال براي مادر توضیح می داد که امیر هنوز پیش جواد که
بیمارستان است مانده تا اگر کاري لازم بود انجام دهد.
من که عصبانی بودم، نه جواب سلامش را دادم نه بهش نگاه کردم و در تمام طول راه در حالی که او
از وخامت حال زهرا خانم و پیدا نشدن داروي مورد نیاز و ... براي پدرم حرف می زد، من فقط
ساکت و صامت بیرون را نگاه می کردم. به خانه هم که رسیدیم، سرم را زیر انداختم و بدون توجه به
او، با عصبانیت از پله ها بالا رفتم.
این که آدم همیشه خودش را طلبکار بداند، مرض بدي است و این مرض بدجوري یقه ام را گرفته
بود و باعث شده بود همیشه خودم را طلبکار بدانم، آن هم نه طلبکاري با انصاف، بلکه طلبکاري کج
فهم و بی منطق و غیر قابل تحمل. در اثر همین مرض هم آن رفتارها از من سر می زد. خلاصه با
حرص و خشم و احساسی کاملا حق به جانب، لباس هایم را قبل از آمدنش عوض کردم، پتو و بالشم
را از روي تخت برداشتم و روي مبل راحتی در حالی که پشتم را به در کرده بودم، دراز کشیدم. به
خیال خودم، می خواستم ادبش کنم! چند دقیقه بعد او هم آمد. از مکثی که توي بستن در کرد فهمیدم
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:22 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴۴
از این که روي مبل خوابیده ام جا خورده. دلم خنک شد، احساس کردم تیرم به هدف خورده. با
صدایی که برخلاف انتظارم نوازشگر که نبود هیچ رگه هاي خشم هم داشت، پرسید:
چرا اون جا خوابیدي؟
جواب ندادم.
دوباره، شمرده و جدي و غضبناك پرسید: گفتم چرا اون جا خوابیدي؟
من که از لحن صدایش جا خورده بودم در فکر بودم که چه بگویم که یکدفعه با قدم هاي تند نزدیک
شد و با عصبانیت پتو را کنار زد، بازویم را با خشونت گرفت و نشاندم . چشم هایش آن قدر
خشمگین بود که ترسیدم و سرم را پایین انداختم. بالش و پتو را برداشت و پرت کرد روي تخت. بعد
در حالی که به سختی صدایش را پایین نگه می داشت چانه ام را گرفت و سرم را بالا برد و شمرده
شمرده گفت:
این آخرین بار باشه که این کار را می کنی، فهمیدي؟!
ترسیده بودم، باورم نمی شد محمد است که این طور رفتار می کند. در حالی که وحشت توي دلم را
خالی کرده بود، سعی می کردم، به روي خودم نیاورم که ترسیده ام.
با تحکم و خشم و صدایی بلند گفت: فهمیدي یا نه؟
لرزان با سر جواب مثبت دادم. دستش را از زیر چانه ام برداشت و با همان لحن گفت: فهمیدي؟!
با دستپاچگی براي این که دوباره داد نزند، گفتم: بله، فهمیدم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:22 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴۵
خیله خب، حالا خوب گوش کن. فکر نمی کنم فهمیدن این که وقتی کسی احتیاج به کمک داره،
حالا چه آشنا چه غریبه، آدم وظیفه داره بهش کمک کنه، کار خیلی سختی باشه، هست؟ همان قدر
که عروسی خواهر دوست تو آن قدر برات مهمه، مریضی و ناخوشی مادر دوستم هم براي من مهمه.
اگه واسه سرگرمی و خوشگذرانی دنبال جنابعالی و این عروسی نیومده بودم، جاي گلایه و چه می
دونم، قهر و این بچه بازي هایی که تو بلدي را داشت، ولی لابد اینو می تونی بفهمی که این پیشامد،
بدون اختیار من اتفاق افتاد. و تو به جاي این که حتی بپرسی که چی شده، اون رفتارت جلوي دیگران
و جواب سلام دادنته، این هم رفتار الانته، این که من چرا نتونستم بیام رو نمی فهمی، ولی این رفتار و
کارهاي خودت رو که بی دلیل داري انجام می دي، من باید بفهمم، نه؟!
حرف هایش درست بود.ولی خشونت رفتار و کلامش که دور از انتظار بود و اشتباه من که باز فکر
می کردم به خاطر جواد و خواهرش با من این طور رفتار می کند، باعث می شد خطاي خود را
نپذیرم. از طرفی نمی فهمیدم که او هم خسته است و هم عصبی، و همین قدر که به خاطر من خودش
را آخر شب به مجلس عروسی رسانده، جاي تشکر دارد و حق دارد که رفتار مسخره ام او را از کوره
به در برد. سرم را زیر انداختم و در سکوت داشتم فکر می کردم که دوباره بازویم را گرفت و بلندم
کرد و بدون کلمه اي حرف مرا به سمت تخت برد و بعد دوباره شمرده شمرده و با تحکم گفت:
اینو نه امشب، براي همیشه یادت باشه، جاي خواب این جاست، هر اتفاقی که بیفته و هر طوري که
بشه، کسی جایش رو جدا نمی کنه، فهمیدي؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴۶
وقتی تهدیدآمیز حرف می زد، حس لجبازي توي وجودم زبانه می کشید. سرم را بلند کردم که حرفی
بزنم ولی باز چشمم که به چشم هایش افتاد، زبانم بند آمد. هنوز عصبانی تر از آن بود که بشود به او
حرفی زد. اشک توي چشم هایم حلقه زد و ساکت شدم.
بغضم داشت می ترکید. او هم فهمید، ولی به روي خودش نیاورد و گفت:
بار آخرت باشه. حالا که این قدر خسته این، بفرمایین بخوابین.
بعد به سمت در رفت. ناخودآگاه با صدایی بغض آلود و دستپاچه گفتم: کجا می ري؟
با خود گفتم مبادا دوباره می خواهد به بیمارستان برود. بدون این که برگردد گفت:
تلفن بزنم.
در را بست و رفت . کار صحیح چه بود؟ این که به رفتار خودم و حرف هاي او دقت کنم؟ ولی مثل
همیشه به تقصیر همه فکر می کردم غیر از خودم و بیش تر از همه به جواد و خانواده اش توي ذهنم
حمله می کردم و آن ها را مقصر می دانستم. همیشه به خاطر آن ها بود که دعوایمان می شد. از این
که به خاطر آن ها محمد می توانست تا این حد با من خشن رفتار کند، دلم می سوخت و از کینه پر
می شد.
همان طور که نگاهم به در مانده بود، اشک هایم سرازیر شد. لبم را گاز می گرفتم و توي دلم به جواد
و بقیه بد و بی راه می گفتم که در باز شد و محمد تلفن به دست آمد توي اتاق.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٧
فوري رویم را برگرداندم و پشت به او، دراز کشیدم و پتو را روي سرم کشیدم. می دانستم که اشک
هایم را دیده، ولی دیگر مثل قبل از گریه ام بی تاب نمی شد. این بار هم به روي خودش نیاورد. به
امیر تلفن کرد و پرسید اگر لازم است برود بیمارستان و گفت که تلفن توي اتاق ماست، اگر کاري
داشتند زنگ بزنند. بعد سر فرصت لباس هایش را عوض کرد، چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. نه
صدایم زد، نه بغلم کرد و نه دیگر حرفی زد. فقط آهی سرد و طولانی کشید و سکوت کرد.
رفتارش گریه ام را شدیدتر کرد، ولی عکس العملی نشان نداد و من مثل بچه هایی که از بی پناهی و
تنبیه شدن مضطرب و بی طاقت می شوند به هق هق افتادم، بلکه با سلاح همیشگی ام دلش را نرم
کنم. اما باز هم انگار نه انگار.
مستاصل و خشمگین نشستم، دلم می خواست سرش فریاد بزنم و مشتم را توي سینه اش بکوبم، اما
چشمم که به او افتاد، نتوانستم. ناتوان سرم را روي سینه اش گذاشتم و زار زدم. نیم خیز شد و بغلم
کرد، ولی ساکت. این بار نمی خواست جلوي گریه ام را بگیرد. صبر کرد تا خودم آرام شوم.
بعد آهسته گفت: یادمه بهت گفته بودم از اشک هایت به عنوان سلاح استفاده نکن، یادته؟
جواب ندادم. نه حوصله حرف زدن داشتم نه حرفی براي گفتن، این بود که او ادامه داد:
ببین مهناز، این فقط تو نیستی که احتیاج به آرامش داري و این که من درکت کنم. منم تا حدي توان
و ظرفیت دارم. منم دوست دارم که تو درکم کنی. این که تو به خاطر هر مسئله ناچیزي بخواي قهر
کنی و زار بزنی و من نازت رو بکشم، اونم بدون این که خودت یکخورده فکر کنی، همیشه از من
بر نمی آد. منظورمو می فهمی؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٨
از همه بدتر اینه که توي این روش نادرست هر بار از دفعه هاي قبل بیش تر پیش می ري. حالا به
گذشته کاري نداریم. همین رفتار امشبت. دارم کم کم به این نتیجه می رسم که شاید این نرمش بیش
از حد منه که باعث این زیاده روي هاي تو شده. سعی کن بفهمی که استفاده از یک راه و یک روش
براي همه مسائل و گرفتاري هاي زندگی درست نیست. فکر می کنی تا کی می شه براي هر چیزي
اوقات تلخی و گریه بکنی و من نازت رو بکشم؟!
هر وقت ما می ریم بیرون همین وضعه. من برایم کاري پیش می آد همینه. از همه بدتر اینه که تو به
مرور این رفتار را داري به بیرون از اتاق خودمون و جلوي دیگران می کشونی و این دیگه اصلا قابل
قبول نیست. این جا، توي تنهایی هر مسئله اي ممکنه بین ما پیش بیاد، ولی بیرون و جلوي دیگران
قضیه فرق می کنه، متوجه منظورم می شی؟!
ببین دفعه قبل که تازه من نه به شدت خودت، یک بار رفتار تو رو جلوي دیگران با خودت کردم،
چقدر برایت سخت بود و تلخ؟! مهناز تو نه خواهر منی نه دوستم، زن من هستی، می فهمی؟!
تا حالا شده خودت بیاي از من درباره چیزي سوال کنی و مثل دو تا آدم عاقل و بالغ با هم بحث
کنیم؟! عزیزم، من دلم می خواد تو خودت خیلی چیزها را بفهمی و درك کنی و رفتار کنی، دوست
ندارم بهت بگم چه کار بکن چه کار نکن. اون جوري دیگه کارهایت ارزش خودشو از دست می ده.
نمی خوام چیزي رو بهت دیکته کنم و تو بر حسب وظیفه انجام بدي. اون وقت، بهترین کارهایت هم
دیگه به دلم نمی شینه، چون دیگه فکر و عمل تو نیست. حرف هامو می فهمی؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٩
ولی متاسفانه نمی فهمیدم. مغز حرف هاي او را درك نمی کردم و بیهوده وانمود می کردم که می
فهمم. این بود که مست گرماي آغوش او و خسته از گریه و کلافه از آنچه گذشته بود، توي بغلش
خوابم برد، بدون این که به نتیجه اي رسیده باشیم.
بعضی آدم ها عشق و دوست داشتن را افساري به گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع
دوست داشتن است، شناختی واضح که تقدس عشق را آلوده می کند و به ذلالت می کشاند.
عشق همراه شدن از روي تمایل است، سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز براي فدا شدن است، نه
دامی براي به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیري به پاي آزادي و پرواز.
عشق باید بال پرواز باشد براي گذران زندگی، نه شکستن بال دیگري که مرغ خانگی پر و بال
شکسته اي باشد، اسیر در دام.
و آن روزها من نادانسته در راهی قدم برمی داشتم که ثمره چنین طرز فکري بود. براي از دست ندادن
او، محمد را اسیر می خواستم و عشقم را زنجیري که با آن محمد را به دنبال خودم بکشانم و خوب،
اشتباه می کردم، هم در طرز فکرم و هم در مورد محمد. او کسی نبود که به اسارت تن در دهد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٠
فصل بیستم و ششم
آن شب هم گذشت و فکر می کنم هفته بعدش بود که توي کوه، ثریا یکی از دوست هاي دانشگاهی
اش به نام سیمین و نامزدش را که پسري به اسم محمود بود، همراه آورده بود و بعدا گفت که براي
این که جمع ما و ارتباط هاي دوستانه بتواند در حل اختلافاتشان، که ما بعدها فهمیدیم چیست،
کمکشان کند، از آن ها دعوت کرده. ولی همان طور که اختلافات آن ها حل نشد، اختلافات من و
محمد هم ریشه دارتر می شد.
سیمین سعی داشت نامزدش را که پسري کم حرف و کم رو و تا حدي می شود گفت عصبی بود و
کاملا واضح بود که از بودن در جمع رنج می برد، تغییر دهد. خودش، درست برخلاف نامزدش،
دختري سر و زبان دار و پرشور و شر بود و درك نمی کردم چه چیزي باعث کشش و علاقه آن ها
به همدیگر شده بود.
ولی به هر حال معلوم بود محمود با ضرب و زور سیمین می آید و در تمام مدت با همه سعی امیر و
جواد و محمد شاید بیش تر از ده پانزده کلمه حرف نمی زد. دو هفته با اوقات تلخی آمد و برخلاف
سیمین که مدام از همیشگی شدن برنامه کوهنوردي حرف می زد، او هیچ نمی گفت. بعد از آن چند
بار هم دیگر همراه ما به کوه نیامدند.
روزي را که ثریا نظر محمد را در مورد محمود پرسید، خوب به یاد دارم. آن روز اگر گوشی شنوا و
چشمی بینا بود، خیلی چیزها می شد فهمید و نتیجه گرفت، ولی دریغ که هیچ کدامش نبود.
محمد در جواب ثریا گفت: هر چی فکر می کنم، بگم؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها