http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣۶
داشت. از توصیفات عاشقانه اي که از مسعود می کرد، معلوم بود علاقه اش روز به روز به شوهرش
بیش تر می شود و به قول خودش به عشق مسعود، هم غربت و هم دوري از خانواده و هم تلاش براي
یاد گرفتن زبان به قول او لعنتی را با پشتکار تحمل می کرد.
هر چه زري از زندگی راضی بود و معلوم بود که در راه موفقیت پیش می رود، من برعکس ناراضی
بودم و پس می رفتم و تنها کسی هم که پیشش آه و ناله می کردم مریم بود. مریم با آرامش به
حرف هایم گوش می داد و به صبر و نرمش و عاقل بودن دعوتم می کرد و براي همین آخر سر
همیشه دعوایمان می شد و من طلبکار می شدم.
کاش آن قدر لوس نبودم. کاش آن قدر از خودم و از وضعیتی که داشتم راضی نبودم. کاش آن قدر
به داشتن محمد مطمئن نبودم و به محبوبیت خودم پیش او و دیگران. جهالت و نادانی وقتی با از خود
راضی بودن و اعتماد به نفس کاذب در هم آمیزد معجون مزخرفی به وجود می آورد و مسلما آنچه به
وجود می آید، لااقل براي آدم هایی مثل محمد غیر قابل تحمل می شود.
من آن روزها به چه دلخوش بودم؟ به وجاهتم، به خانواده ام، به خانواده شوهرم و عشق شوهرم و فکر
می کردم، همان طور که هستم، لایق همه این ها هستم. یعنی هیچ چیز در دون خودم نبود که به آن
تکیه کنم، هر چه بود بیرون از من بود و خودم نمی فهمیدم. نمی فهمیدم که اگر همه ملاحت و
وجاهت دنیا را یکجا داشته باشی، فقط براي مدتی می تواند نقص هاي درونی ات را بپوشاند. نمی
فهمیدم که وجاهت، رنگ و لعاب وجود آدمی است، یک روز هست، یک روز ممکن است نباشد.
آنچه پایدار است سرشت و درون آدم است. این بود که به جاي تلاش براي پیبدا کردن راه درست و
wWw.98iA.Com