پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:21 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٨
که معنایش را نمی فهمیدم و جواد از همه بیش تر از آن ها استفاده می کرد. حرصم بیش تر از این
بود که همه شان می فهمیدند غیر از من.
از این که همه شان وقتی در ترجمه متن هایی که لازم داشتند به مشکلی بر می خوردند، پیش ثریا
می آمدند، و از این که من هیچ وقت هیچ حرفی براي گفتن نداشتم، دیوانه می شدم. هر وقت از من
نظري می خواستند مثل بچه خنگ هاي لوس، چشم به محمد می دوختم! و از این که به تدریج، شاید
به ملاحظه خود من، دیگر از من سوالی نمی کردند، احساس کینه و تحقیري تلخ می کردم که بیش
تر سر لجم می انداخت.
وقتی محمد برایم کتاب می آورد، برآشفته می شدم، احساس می کردم می خواهد بگوید من چیزي
نمی دانم و وقتی چیزي نمی گفت و بحث کردنش با دیگران را می دیدم باز زجر می کشیدم و در
تمام این موارد طوري رفتار می کردم انگار گناه نادانی من به گردن محمد است. با او لج می کردم و
اوقات تلخی. نمی دانم چرا؟ چه مرگم بود که حسادت و رخوت مثل موریانه اي به جان عقل و درکم
افتاده بود و از همه چیز حوصله ام سر می رفت. کتاب خواندن هاي مداوم محمد که دیگر تقریبا
شبانه روزي شده بود و ولعی که براي خواندن و فهمیدن داشت، حرص مرا در می آورد به خصوص
که خودم هیچ کششی نسبت به خواندن حس نمی کردم. به نظرم لزومی نداشت که آدم از همه چیز
سر در بیاورد و خواندن برایم یک کار شاق و بی معنی و اضافی بود، برخلاف محمد که از خواندن
سیر نمی شد.
wWw.98iA.Com