پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:23 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٩
ولی متاسفانه نمی فهمیدم. مغز حرف هاي او را درك نمی کردم و بیهوده وانمود می کردم که می
فهمم. این بود که مست گرماي آغوش او و خسته از گریه و کلافه از آنچه گذشته بود، توي بغلش
خوابم برد، بدون این که به نتیجه اي رسیده باشیم.
بعضی آدم ها عشق و دوست داشتن را افساري به گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع
دوست داشتن است، شناختی واضح که تقدس عشق را آلوده می کند و به ذلالت می کشاند.
عشق همراه شدن از روي تمایل است، سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز براي فدا شدن است، نه
دامی براي به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیري به پاي آزادي و پرواز.
عشق باید بال پرواز باشد براي گذران زندگی، نه شکستن بال دیگري که مرغ خانگی پر و بال
شکسته اي باشد، اسیر در دام.
و آن روزها من نادانسته در راهی قدم برمی داشتم که ثمره چنین طرز فکري بود. براي از دست ندادن
او، محمد را اسیر می خواستم و عشقم را زنجیري که با آن محمد را به دنبال خودم بکشانم و خوب،
اشتباه می کردم، هم در طرز فکرم و هم در مورد محمد. او کسی نبود که به اسارت تن در دهد.
wWw.98iA.Com