پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:20 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٧
عاقلانه، کارم به لجبازي کشید و در این میان بهترین دستاویز هم براي ذهن کور و بسته من، ثریا بود
که بی دلیل و بی خبر، نوك تیز حمله ام را به او نشانه گرفتم. سعی می کردم خلا ناشی از نادانی و
احساس ضعفم را با کوچک شمردن ثریا و جواد پر کنم. به نظرم می آمد آن ها، به خصوص ثریا، نه
از لحاظ سطح خانواده و نه ظاهر هیچ جوري در حد من نیستند. به خودم می قبولاندم که لازم نیست
درباره او حتی فکر کنم. من و مقایسه با او؟ این شد که به جاي الگو گرفتن از موفقیت و تلاش او
باز درجا زدم. یعنی همان روش حقیرانه تمام آدم هاي ضعیف و ناچیز را در پیش گرفتم که خودشان
را بزرگ می بینند و بزرگ می کنند و دیگران را خرد و کوچک تا تکانی به خودشان ندهند. چون
نفی کردن آسان ترین راه است که آدم هاي حقیر به آن تن می دهند، کسانی که نمی خواهند بدانند
و بفهمند و درك کنند. این درست همان کاري بود که من کردم، به خیال خودم خواستم مانع بین
خودم و محمد را بردارم. مانعی که اصلا وجود نداشت و من با افکار خودم ساخته بودم و این طور بود
بود که من توي جمع آن ها یک غریبه بودم. از بحث هاي آن ها، از حرف ها و کتاب هایی که در
موردش حرف می زدند حوصله ام سر می رفت، فکر می کردم به من چه، که فلان کتاب در مورد
مسائل عرفانی است یا کتاب هاي ادبیات کلاسیک جهان که ثریا در موردش داد سخن می داد و من
از حرص دق می کردم، با کدام ترجمه بهتر است یا این که زیر بناي شخصیت آدم را ادبیات می
سازد یا خانواده یا مذهب؟!
آن ها در مورد هر چیزي بحث می کردند، از مسائل سیاسی و اجتماعی گرفته تا کتاب و مسائل
دانشگاه و .... و من حوصله ام از همه این حرف ها سر می رفت. مخصوصا از کلمات قلنبه سلنبه اي
wWw.98iA.Com