0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:21 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٩
شاید براي فرار از درك واقعیت بود که ثریا را بهانه کرده بودم و در ذهنم او را مقصر اختلافاتمان
قلمداد می کردم. این بود که هر صبح جمعه وقتی چشمم به آن ها می افتاد، انگار دشمن هاي خونی
ام را می دیدم، حالم دگرگون می شد. اوایل محمد با شوخی و ناز و نوازش و دندان سر جگر گذاشتن
سعی می کرد با من راه بیاید تا عادت کنم. غافل که هر چه او کوتاه می آمد من خودم را محق تر
می دانستم. جوري شده بود که یواش یواش باورم شده بود که صرف رفتن من به کوه منت بزرگی بر
سر اوست، ولی رفته رفته شاید محمد خواست جاي رفتارهاي سرد مرا پر کند و شاید می خواست راه
و رسم رفتار کردن را به من یاد بدهد و شاید هر دوي این ها که هر چه رفتار من سرد و بی علاقه و
شاید بشود گفت تحقیرآمیز بود، محمد حرارت و علاقه و احترام بیش تري نشان می داد و این،
ناگفته جنگی پنهان بین ما راه انداخته بود.
همان روزها بود که امیر یکی دوبار در مورد رفتارم به من تذکر داد و من فقط گوش دادم و از یاد
بردم و همان رویه را ادامه دادم. چون کار از جاي دیگر خراب بود، من آنچه می خواستم می دیدم و
آنچه می خواستم می شنیدم و می فهمیدم، دریچه قلب و ذهنم به روي آنچه نمی خواستم بسته بود و
همین بستگی هم بالاخره مرا زمین زد.
روزها مثل برق می گذشت و به پایان سال تحصیلی و کنکور و در عین حال سالگرد خانم جون و در
نهایت ازدواج ما، نزدیک می شدیم، در حالی که فاصله مان روز به روز بیش تر می شد. محمد که
صبرش تمام شده بود، سعی داشت مرا مجاب کند و به راه بیاورد، منتهی دیگر دیر شده بود و من
دیگر صحبت و تذکرهاي او را بهانه گیري می دانستم و حرف هایش را قبول نمی کردم. وقتی
صحبت و تذکر نتیجه نداد کار به بحث و جدل کشید و واي که من توي هیچ مرحله اي شعورم نرسید
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها