پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:22 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٣
برتري سنی و ظاهري خودش تضمین کند و با این دلایل، با وجود مخالفت شدید اکرم خانم، با آن
آقا که اسمش حسن مشیري بود، ازدواج کرده بود.
به هر حال عروسی تمام شد و موقع خداحافظی با تعجب دیدم که محمد، کنار پدرم توي حیاط
ایستاده. ما که بیرون آمدیم، با نگاهی پوزش خواهانه در حالی که با مادر و محترم خانم سلام و
احوالپرسی می کرد، به طرف من که به خاطر پاشنه بلند کفش هایم، آرام آرام از پله ها پایین می
رفتم، آمد تا کمکم کند. در عین حال براي مادر توضیح می داد که امیر هنوز پیش جواد که
بیمارستان است مانده تا اگر کاري لازم بود انجام دهد.
من که عصبانی بودم، نه جواب سلامش را دادم نه بهش نگاه کردم و در تمام طول راه در حالی که او
از وخامت حال زهرا خانم و پیدا نشدن داروي مورد نیاز و ... براي پدرم حرف می زد، من فقط
ساکت و صامت بیرون را نگاه می کردم. به خانه هم که رسیدیم، سرم را زیر انداختم و بدون توجه به
او، با عصبانیت از پله ها بالا رفتم.
این که آدم همیشه خودش را طلبکار بداند، مرض بدي است و این مرض بدجوري یقه ام را گرفته
بود و باعث شده بود همیشه خودم را طلبکار بدانم، آن هم نه طلبکاري با انصاف، بلکه طلبکاري کج
فهم و بی منطق و غیر قابل تحمل. در اثر همین مرض هم آن رفتارها از من سر می زد. خلاصه با
حرص و خشم و احساسی کاملا حق به جانب، لباس هایم را قبل از آمدنش عوض کردم، پتو و بالشم
را از روي تخت برداشتم و روي مبل راحتی در حالی که پشتم را به در کرده بودم، دراز کشیدم. به
خیال خودم، می خواستم ادبش کنم! چند دقیقه بعد او هم آمد. از مکثی که توي بستن در کرد فهمیدم
wWw.98iA.Com