پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:23 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴۶
وقتی تهدیدآمیز حرف می زد، حس لجبازي توي وجودم زبانه می کشید. سرم را بلند کردم که حرفی
بزنم ولی باز چشمم که به چشم هایش افتاد، زبانم بند آمد. هنوز عصبانی تر از آن بود که بشود به او
حرفی زد. اشک توي چشم هایم حلقه زد و ساکت شدم.
بغضم داشت می ترکید. او هم فهمید، ولی به روي خودش نیاورد و گفت:
بار آخرت باشه. حالا که این قدر خسته این، بفرمایین بخوابین.
بعد به سمت در رفت. ناخودآگاه با صدایی بغض آلود و دستپاچه گفتم: کجا می ري؟
با خود گفتم مبادا دوباره می خواهد به بیمارستان برود. بدون این که برگردد گفت:
تلفن بزنم.
در را بست و رفت . کار صحیح چه بود؟ این که به رفتار خودم و حرف هاي او دقت کنم؟ ولی مثل
همیشه به تقصیر همه فکر می کردم غیر از خودم و بیش تر از همه به جواد و خانواده اش توي ذهنم
حمله می کردم و آن ها را مقصر می دانستم. همیشه به خاطر آن ها بود که دعوایمان می شد. از این
که به خاطر آن ها محمد می توانست تا این حد با من خشن رفتار کند، دلم می سوخت و از کینه پر
می شد.
همان طور که نگاهم به در مانده بود، اشک هایم سرازیر شد. لبم را گاز می گرفتم و توي دلم به جواد
و بقیه بد و بی راه می گفتم که در باز شد و محمد تلفن به دست آمد توي اتاق.
wWw.98iA.Com