0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٠
که فکر رفتن توي سرشه، نمی خواد عروسی کنه و زندگی پهن کنه، مبادا پا گیر بشه. حقیقتش می
ترسم اینم مثل عموهاش بره اون جا بند بشه. راستش، اون دفعه که حرف شده بود که شاید حامله
باشی، خدا می دونه چقدر ذوق کردم.
من در حالی که رنگ به رنگ می شدم سرم را پایین انداختم.
محترم خانم با خنده گفت: خجالت نکش مادر جون، چرا سرخ شدي؟ به جان محمد قسم که تو با
فاطمه و زري براي من فرقی نداري. حالا حامله هم شده بودي، مگه جرم و جنایت کرده بودي؟! تو
به محمد نگاه نکن که ماشاالله همه کارهایش یه جور دیگه س. با فاطمه بی چاره چقدر اوقات تلخی
کرد تا رفتین و برگشتین. خلاصه مهناز جون، محمد که حرف حرف خودشه، من امیدم به توست.
ببین می تونی... خندید گولش بزنی بلکه راضی بشه، اصلا می دونی چیه حامله هم بشی هیچ وقت
طاقت نمی آره تو رو بگذاره و بره. یکی دو سال هم که بگذره دیگه سرش به زندگی گرم شده دنباله
اش رو نمی گیره. خودت هم دلت شور درس خوندنتون نزنه، ایشاالله راضی که بشه میاین این جا،
پیش خودم. تو هم با خیال راحت درست رو بخون. اگه بهونه کارو هم گرفت باور نکن، بیخود می
گه. الان هم اندازه یه زندگی در آمد داره، هر چی مهدي طلبکاره این بچه م ملاحظه کاره. از بس
توي پول گرفتن حیا به خرج می داد، حاج آقا واسه این که بهش سخت نگذره، از وقتی مهدي زن
گرفت، سه تا سهم مساوي براشون تعیین کرد و جاي سرمایه داد بهشون و گفت خواستین خودتون
باهاش کار کنین، نخواستین من باهاش کار می کنم، ماه به ماه عادیش رو می ریزم به حسابتون.
خلاصه مهدي پول رو گرفت، مرتضی هم خودش داره با پوله کار می کنه. ولی پول محمد دست
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:15 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢١
حاج آقاس و ماه به ماه می ریزه به حسابش، خلاصه براي خرجی هم مشکل نداره، اگه گفت بدون
بهونه س.
چقدر ته دلم از حرف هاي محترم خانم ذوق می کردم و فکر می کردم راستی اگه می تونستم محمد
رو راضی کنم، چقدر خوب می شد.بی چاره محترم خانم خبر نداشت که خودم از همه بیشتر دلم می
خواهد که از شر درس راحت بشوم و دلم شور چیزي را که نمی زند، همان درس است. ولی در مورد
بچه احساس غریبی داشتم. فکر می کردم خیلی عجیب و زود است که بچه دار بشوم.
ازدواج، رفتن به خانه خودم و تنها شدن با محمد آرزویم بود، ولی بچه دار شدن برایم مفهومی ناشناس
و دور از ذهن بود. لااقل توي این یک مورد عقلم رسیده بود که هنوز قابل مادر شدن نیستم!
به هر حال به فکر فرو رفتم که چطور محمد را راضی کنم. خصوصا که از فاصله اي که داشت بینمان
ایجاد می شد دل گرفته و نگران بودم. بقیه روز توي این فکر بودم تا شب.
آن شب طبق معمول غرق کتاب هایش بود و من غرق نقشه کشیدن. و چون با هم سر سنگین بودیم،
نمی دانستم چطور باید شروع کنم و چه بگویم؟ وقتی هیچ حرفی به ذهنم نرسید، از آن جا که دلم
براي سر به سر گذاشتن با او تنگ شده بود، یکدفعه بی مقدمه رفتم کنارش، کتابش را بستم و فوري
نشستم روي کتاب.
محمد با تعجب و حیرت از رفتار من، مبهوت گفت: ا! مهناز چه کار می کنی؟ کتاب امانته خراب می
شه.
با لحنی بچگانه و لوس گفتم: به جهنم! بگذار خراب بشه تا دیگه بهت امانت ندن.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:15 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٢
در حالی که سعی می کرد از روي کتاب بلندم کند، گفت: به جهنم؟!! دست شما درد نکنه. اون وقت
می دونی چقدر بابت هر کدوم این ها پول بدم؟! از اون گذشته باز دوباره لباس هاي منو پوشیدي؟!
منظورش پلیورش بود. فهمیدم می خواهد حواسم را پرت کند، همان طور که داشتم مقاومت می کردم
که نتواند از روي کتاب بلندم کند، یکدفعه گفتم:
من این حرف ها سرم نمی شه، بیخودي حرف تو حرف نیار که حواس منو پرت کنی. کی عروسی
می کنیم؟!
جا خورد، بهت زده صاف نشست و من را با تعجب نگاه کرد. پرسید: چی گفتی؟!
تک تک و شمرده تکرار کردم: کی عروسی می کنیم؟!
ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و بعد از چند لحظه مکث با نهایت مهربانی از روي میز بلندم
کرد و نشاندم روي پاهایش، درست مثل یک بچه لوس. دوباره او شد یک پدر مهربان و صبور و من
یک بچه ننر و زبان نفهم.
در حالی که چشم هایش برق شیطنت و شوخی داشت، گفت: والله، اگه منظورت جشن و لباس
عروس پوشیدن و این حرف هاست که یادمه عروسی کردیم ولی اگه منظورت اون یکی عروسی هم
هست....
در حالی که چشم هایم گرد شده بود با پرخاش و اعتراض پریدم وسط حرفش: محمد!
در حالی که از ته دل می خندید گفت: تو پرسیدي کی عروسی می کنیم، نپرسیدي؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:16 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٣
منظورم اونی نبود که تو می گی.
همان طور خندان و شیطنت بار گفت: پس چی بود؟!
در حالی که خودم را هم عصبانی و هم خجالتزده نشان می دادم گفتم: منظورم رفتن خونه خودمون
بود.
که در حقیقت باز همونه که من می گم، نه؟!
دیگر جیغم در آمد. او می خندید و من که حرصم گرفته بود کتابش را که می دانستم رویش
حساسیت دارد برداشتم و سعی کردم فرار کنم.
همان طور که نگهم داشته بود و می خندید، گفت: مهناز جون من! کتاب رو بگذار زمین. خواهش می
کنم.
بعد از جا بلند شد، کتاب را از دستم درآورد و گذاشت روي میز و دوباره بغلم کرد و از میز دورم
کرد.
آن قدر که وانمود می کردم، ناراحت نبودم ولی از این کشمکش، از این که خودم را برایش لوس
کنم لذت می بردم و به حالتی که انگار می خواهم فرار کنم، هنوز دست و پا می زدم.
در حالی که سعی می کرد آرامم کند، گفت: عزیزم، گفتم ببخشید دیگه، شوخی کردم، حالا بفرمایین
من گوش می کنم.
همان طور دست و پا زنان گفتم: گوش نمی کنی، اذیت می کنی.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:16 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢۴
خندان لب تخت نشست و مرا هم به زور نشاند روي پایش. رویم را به حالت قهر برگرداندم. صورتم
را برگرداند و توي چشم هایم نگاه کرد. دیگر او فهمیده بود وقتی توي چشم هایم نگاه می کند
تسلیم می شوم.
بعد با لحنی سرشار از محبت گفت: آدم، خوشگل تنها که باشه، فایده نداره، باید خوش اخلاق هم باشه
تا بشه یک ماه کامل. از اون گذشته من همه جور ماه دیده بودم غیر از ماه اخمو!! حالا مثل یک
دختر خوب اخم هاتو باز کن تا در مورد عروسی – کلمه عروسی را باز با کنایه و شیطنت به زبان
آورد – صحبت کنیم.
این بار از طرز نگاهش و تکیه بامزه و معنی داري که روي عروسی کرد، نتوانستم جلوي خنده ام را
بگیرم.
خوب حالا شد. اگه بدونی خنده هایت چقدر قشنگه هیچ وقت اخم نمی کنی. حالا بفرمایین.
در حالی که انگشتم را به علامت تهدید تکان می دادم با لحنی تهدید آمیز گفتم: محمد، به خدا اگه
اذیت کنی...
حرفم را قطع کرد، انگشتم را توي هوا گرفت و بوسید و گفت: شما، اگه تهدید هم نکنی، فرمانتون
اجرا می شه، بفرمایین!!
گفتم دیگه. توي بدجنسی می دونی چی می گم. خودتو به اون راه می زنی.
دوباره خندید و گفت: باور کن اولش جا خوردم و فکر کردم منظورت همونه.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:16 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢۵
با رنجیدگی و اخطار گفت: محمد!!!
ا ! می گم یک لحظه فکر کردم. خیله خب ببخشید که اشتباه فکر کردم. بعد از اون، عزیز دلم، هنوز
هم تو درس داري و هم من، قرار ما از اول هم این بوده که درس هر دومون تموم بشه. نه؟! شما اون
اول که صحبت کردیم نگفتین که براي عروسی! عجله داري.
عروسی را کش دار و با طعنه گفت.
تا دهنم را باز کردم، دستش را آرام روي دهنم گذاشت و ادامه داد: از اون گذشته، الان تا سالگرد
خانم جون خودت می دونی که همچین چیزي امکان نداره، اما اگه منظورت همون عروسی هم هست
که من می گم، باشه هر وقت شما بگی!....
باز قصد سر به سر گذاشتن داشت. به روي خودم نیاوردم. گفتم: حالا کی گفته جشن بگیریم.
وسایلمون رو می بریم خونه شما و بی سر و صدا زندگی رو شروع می کنیم. اون طوري حرف و
سخن نمی شه و عیبی نداره.
یکدفعه حالت نگاهش عوض شد، با موشکافی و دقت توي چشم هایم خیره شد و پرسید:راستش رو
بگو چی شده که این فکر توي سر تو افتاده، من و تو الان هم با همیم. یک چیزي شده که تو این
حرف رو می زنی. حرفی شده؟! آقا جون اینا چیزي گفتن؟!
فکر کرده بود که خانواده ما چیزي گفته اند. دستپاچه و هول گفتم نه بخدا، خودم خودم خسته شدم و
از دهنم در رفت: اصلا مامانت هم.... حرفم را قطع کرد. بند را آب داده بودم و محمد فوري هشیار
شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:16 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢۶
پس این آش رو مادر عزیز خودم پخته. آره؟ توصیه نکرده اگه بچه دار بشی بهتره؟!
ماتم برد چقدر جنس این محمد خراب بود. در حالی که از روي پایش بلند می شدم، با غیظ گفتم
نخیر. و سعی کردم توي چشم هایش نگاه نکنم. ولی محمد که دست هایم را نگه داشته بود، نمی
گذاشت که بروم.
مهناز! توي چشم هاي من نگاه کن.
با تمام نیرو سعی داشتم دستم را از دستش در بیاورم، ولی موفق نمی شدم. می خواستم با سر و صدا
کردن خودم را آزاد کنم و از جواب دادن رو در رو فرار کنم.
ولی او که خونسرد و آرام نشسته بود و تقلا کردنم را نگاه می کرد ، گفت: بی خودي شلوغ نکن.
می دونی که تا خودم نخوام نمی تونی دست هایت رو در بیاري. در ضمن گفتن یا نگفتن تو فرقی
نمی کنه. این حرف ها رو خودم قبلا ازشون شنیدم، حالا که از من نا امید شدن دست به دامن تو
شدن، نه؟!
از بی عرضگی خودم لجم گرفته بود. حرفش را نشنیده گرفتم و به تقلا کردن ادامه ولی بالاخره خسته
شدم و ولو شدم توي بغلش و با حرص و لج گفتم: فقط حیف که زور تو از من بیش تره!
با خنده گفت: اگه نبود چی می شد؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:16 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٧
باز حرف بیهوده زده بودم. دیدم راست می گوید، مثلا اگر زورم بیشتر بود چه کار می کردم؟ دست
انداختم گردنش و بوسیدمش و خندان، در حالی که خودم را به مظلومیت می زدم، گفتم: هیچی، اون
وقت راحت تر فرار می کردم.
یک آن احساس کردم، نگاهش بی تاب و ملتهب و کلافه شده، گونه ام را آهسته نیشگون گرفت و
گفت: خوب بلدي حواس آدم رو پرت کنی، نه؟!
براي فرار از نگاهش در حالی که سرم را به آزاد کردن موهایم که به زنجیر گردنم گره خورده بود
گرم می کردم، گفتم: نه که تو بلد نیستی!!!
سنگینی نگاهش را حس کردم که خیره به من مانده بود ولی من که تاب نگاه به چشم هایش را
نداشتم، سرم را بلند نکردم تا این که با لحنی آرام و شمرده گفت:
بعضی وقت ها فکر می کنم، یعنی از این قدر که من تو را دوست دارم ممکنه کسی بتونه بیش تر
کسی رو دوست داشته باشه؟!
سرم را بلند کردم، ضربان قلبم تند شده بود و احساس می کردم صورتم هم قرمز شده. هیچ نگفتم.
دیگر اصلا یادم نبود چه می خواستم بگویم و از او بخواهم. محو تماشاي صورتی بودم که برایم
شیرین ترین و عزیزترین چهره دنیا بود و چشم هایی که آن شب نگاهش بی تاب و سوزان بود. در
حالی که آن شب نه او می دانست، نه من که سالهاي بعد – سال هایی که حاضر بودم هر چه دارم
بدهم تا دوباره آن صورت و آن نگاه را ببینم و آن کلام را بشنوم و میسر نبود – هر چه بود افسوس
بود و رنج و عذابی فرساینده و بی حاصل.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:17 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٨
همیشه من همان سوال را از خودم خواهم کرد و رنجی جانسوز و تلخ خواهم برد. بی آن که صدایم
در بیاید.
صداي مامان که براي شام صدایمان می زد، ما را به خودمان آورد، اگر نه شاید...
آن شب موقع خواب محمد با شوخی گفت: امشب اگه یکخورده دیگه چونه زده بودي، ممکن بود
منو از راه به در کنی و حرفاتو قبول کنم.
با تعجب و حیرت پرسیدم: قبول کنی؟!
راحت گفت: آره.
با تردید پرسیدم: کدوم حرفم رو؟!
با خنده گفت: همون عروسی دومی رو که انکار می کردي.
از جا پریدم و با اعتراض گفتم: محمد! خودت خوب می دونی منظور من اونی نبود که تو می گی!
همان طور که دوباره به زور بغلم می کرد، خندان گفت: و تو هم خوب می دونی که بی منظور هم
نبودي!
به همه انکاري که می کردم، ولی در کمال تعجب و ناباورانه مجبور شدم به خودم اعتراف کنم که
راست می گوید. مهرش آن قدر در دل و جانم ریشه دوانده بود که واقعا می خواستم او مالک همه
وجودم باشد. او همان فاتح سزاواري بود که شهري را به او پیشکش می کردند.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:17 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٩
آن موقع بود که به دنیاي عجیب و تازه اي در درون خود پی بردم. دنیاي خواستن و نیاز، نیاز و طلب
و کشش جسم نه براي تمتع و لذت، براي یکی شدن، براي متعلق کامل شدن به کسی که مالک روح
و روانم بود و فهمیدم دیگر از دوران سادگی دخترانه فاصله گرفته ام و بدون این که متوجه بشوم، بی
اختیار پا به دنیاي زنانه گذاشته ام.
نه، من دیگر اصلا دختر ساده و چشم و گوش بسته قبلی نبودم. آرام آرام آدم دیگري شده بودم که
با نگاه یک زن می دید و مثل یک زن حس می کرد و طلب. و چنین بود که نیاز و عطش و غریزه
را شناختم. ولی نه غریزه حیوانی که با دیدي شهوانی و کامجویانه تنها به ارضاي جسم می انجامد. در
کنار او حتی خواستن و کشش جسمی هم براي من یک عالم دوست داشتنی بود که احتیاج بی نهایتم
را به او نشانم می داد. وصل براي من، متعلق کامل شدن به او بود و کشف دنیایی دیگر از زندگی. من
جزو آن دسته از بندگان خوشبخت خداوند بودم که اول روح و قلبم تصاحب شده بود و در پی آن
جسمم به تسلیم قانع می شد. نه از آن بی چارگانی که جسمشان تمتع می شد و بعد تشنه و عطشان به
دنبال ارضاي روحشان حیران و سرگردان می شوند.
حالا می فهمم که بیش تر ناسازگاري ها، بدبختی ها و یاس و سرخوردگی هاي روحی آدم ها از
همین اشتباه محض که شهوت پرستی در آغاز راه است ناشی می شود. درست مثل این که به جاي
ستون هاي یک خانه اول سقف را بنا کنی.
ارواح خوشبخت در این عالم آن هایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درك و وابستگی
عاطفی و کشش روحی مبناي رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود.
____________________________________________________________________________________________
صفحھ ٢٣٠
غیر از آن و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی، که آدم ها را
به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده، حیران و درمانده به حال خودشان می گذارد، حاصلی ندارد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:17 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣١
فصل بیستم و چهارم
بعد از آن شب دوباره مثل روزهاي اول نامزدیمان به هم نزدیک شده بودیم و هر دو شادمان و
خوشبخت بودیم. خوشبختی اي که دوام چندانی نداشت. چون آرامشمان تا هفته بعد طول کشید. نمی
دانم چه شده بود که رفته رفته نسبت به محمد احساس مالکیت مطلق و حسادت کور و احمقانه پیدا
می کردم و شدت این اخلاق مزخرف به مرور، ما را که در تنهایی خوشبخت بودیم در مواجهه با
جمع و دیگران دچار مشکل می کرد.
کم کم توجه محمد، به هر چیز و هر کس براي من حکم اعلان جنگ را پیدا می کرد. به خیال خودم
او را کامل می خواستم. نمی دانستم که او را دارم. او مال من بود،
ولی من با منطق کور خودم، ابلهانه می خواستم عشق او را بیمه کنم و براي خودم نگه دارم، منتهی
درست برعکس آنچه شرط عقل و درایت بود عمل می کردم و نمی دانستم.
معلوم است که تیشه اي برنده تر از نادانی براي از ریشه درآوردن آدم وجود ندارد و من نادانسته به
دست خودم تیشه به ریشه وجودم می زدم. کافی بود توجه او را به چیزي حس کنم تا به چشم دشمن
و هوو به آن چیز نگاه کنم.
کوه، کتاب درس، جواد ، ثریا و..... همه دشمن هایی بودند که می خواستم از پا درشان بیاورم و این
جز به دلیل نادانی ام نبود که در یک بعد از دوست داشتن تا نهایت پیش رفتم و در ابعاد دیگر که
درك و تفاهم و حفظ و نگاهداري عشق بود، درجا زدم و درماندم. حسادت کور و فکرهاي احمقانه
بالاخره جلوي پایم چاهی عمیق کند، چون دشمنی نبود که به جنگش بروم. دشمن من حماقتم بود و
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:18 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٢
نمی فهمیدم. این بود که چون نه دشمن را درست می شناختم نه راه مبارزه را بلد بودم، به جاي دشمن
خودم و محمد را زخمی می کردم، رنج می دادم و عذاب می کشیدم و نمی فهمیدم.
یک بار محترم خانم درباره رفتار الهه حرف قشنگی به من زده بود که براي همیشه توي گوش من
ماند. او گفته بود: مادر! خدا کنه بدي هایی که آدم می کنه، ریشه اش از نادانی باشه، نادانی رو هم
خدا می بخشه، هم بنده خدا. ولی بدي هایی که از سر بدذاتی و قصد و غرض است، نه قابل بخشش
است نه گذشت.
چیزي که من بعدها فهمیدم این بود که در هر دو حالت نمی شود از بدي انتظار خوبی داشت. بیهوده
نگفته اند که: گندم از گندم بروید، جو ز جو. از طرف دیگر آزار رساندن و اذیت کردن دیگران
لزوما نشانه بدذاتی نیست. کافی است کمی نادان باشی و به احساست میدان بدهی و در مورد آن نه
تنها شک نکنی، به آن اطمینان هم داشته باشی. معلوم است اعتماد و اطمینان کورکورانه به خود یا
دیگران، چه سرانجامی دارد. من هم آن روزها نادانی بودم که نمی دانست نادان است و به آنچه بودم
راضی بودم و این بود که با سر به زمین خوردم و دیگر قد راست نکردم. بله، وقتی جهالت، حسادت
و حماقت درهم آمیزند براي ویران کردن دنیا هم کافی است، چه برسد به زندگی.
یکی از آن جمعه هاي کذایی تولد ثریا بود، وقتی امیر با محمد در این مورد صحبت می کرد که
کادو چه چیزي تهیه کنند، حرص دوباره توي وجودم جمع شد و فکم را به فشرد. محمد قبل از این
که دهان باز کنم، سعی کرد سر و ته قضیه را هم بیاورد و جلوي حرف زدن مرا که احساس می
کردم چشم هایم حالتی درنده و خشمناك گرفته، بگیرد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:19 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٣
سال ها بعد فهمیدم که محمد چه عذابی کشید، یک طرف قضیه دو دوستش بودند که هر دو را
دوست داشت. دلش می خواست به امیر در شناخت، انتخاب و مصمم شدن در تصمیمش کمک کند و
بارها گفته بود ه ثریا را مثل زري دوست دارد و خوب مسلم بود که می خواست مثل خواهرش
ازدواج موفقی داشته باشد. در عین حال می دانست که امیر، در عین محبت به ثریا، تردید هم دارد ،
تردید به خاطر مخالفت مادر و پدر و شاید موقعیت خانوادگی ثریا. و محمد می خواست برادر هر
دویشان باشد، هم امیر و هم ثریا، و این کار سختی بود.
طرف دیگر قضیه زنش بود که در عین حال خواهر امیر هم بود، یک زن لوس و نفهم که محمد می
ترسید تمام رشته ها را پنبه کند. من با رفتار تند و نابجایم هم می توانستم میانه آن ها را، مخصوصا با
حساسیتی که ثریا نسبت به دید دیگران نسبت به خانواده اش داشت، به هم بزنم و هم امیر را که
خودش در تردید بود منصرف کنم.
امیر ثریا را دوست داشت، تحسین می کرد و به او علاقه پیدا کرده بود، ولی مسلم بود طاقت تخطئه
و مسخره دیگران را ندارد و این چیزي بود که محمد می خواست جلویش را بگیرد تا امیر کاملا در
تصمیمش مصمم شود. شاید ترس محمد از این بود که قضیه اي مثل ازدواج مهدي پیش بیاید،با این
تفاوت که امیر هنوز مثل مهدي نبود که به هر قیمتی این کار را بکند.
از طرف دیگر، من می توانستم با بروز دادن قبل از موقع این جریان پیش مادر این ها دردسر درست
کنم و با مخالفت کامل خانواده مان کار خراب بشود. چون ثریا هم کسی نبود که به زور عروس
خانواده اي بشود. این چیزها چیزهایی بود که آن زمان کم و بیش، و بعدها کاملا درك می کردم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:19 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣۴
منتها آن وقت ها حوصله فکر کردن به دیگران را، حتی اگر برادرم بود، نداشتم. برایم مهم نبود که
سر ثریا و امیر چه می آید!
مثل احق ها برایم فقط مهم بود که توي این جانبداري محمد، گرچه برادرانه، به ثریا فکر می کند،
برایش تلاش می کند و دوستش دارد. و این چیزي بود که من سرم نمی شد و نمی خواستم. آن ها
خلوت مرا، گوشه اي از فکر و وقت هاي آزاد ما را می گرفتند و من این را نمی خواستم.
بعدها وقتی یاد رفتارهایی که کرده بودم می افتادم، چه حال بدي پیدا می کردم و چه زجري می
کشیدم. از خجالت آب می شدم و دلم براي محمد که دیگر نبود آتش می گرفت. بعضی وقت ها
فکر می کنم، کاش همان اوایل سرم داد زده بود و به جاي مهربانی با خشونت رفتار کرده بود. به کله
اي که تویش حرف حساب نمی رفت مدارا فایده اي نداشت. مداراي او فقط مرا لوس تر و در راه
خطایم پابرجاتر کرد، درست مثل قضیه امیر.
همدلی و درکی که من باید براي برادرم داشتم او داشت. تازه گیر آدم زبان نفهمی مثل من هم افتاده
بود.
آن روزها لایق سیلی خوردن بودم. یک هفته تمام جانش را به لب رساندم تا قبول کردم بدون اخم و
تخم هدیه را که چند جلد کتاب بود، بدهم. و چندین روز بعد از دادن آن ها باز خون به جگرش
کردم که این کار مهم را انجام داده ام.
آن وقت ها محمد با بدبختی می خواست از من یک زن فهیم و باشعور و اجتماعی بسازد ولی خانم
جون راست می گفت: آب دستی توي چاه ریختن فایده نداشت. چون من دریچه قلب و ذهنم را به
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:19 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣۵
روي درك و فهم بسته بودم. زمان لازم بود که بفهمم تمام شوربختی ها، ناکامی ها و آنچه بشود
اسمش را بدبختی و تقدیر و قضاي آسمانی و.... گذاشت، در نهایت از نادانی و سفاهت سرچشمه می
گیرد و وقتی ضرر این نادانی چند برابر می شود که آدم باور داشته باشد که نادان است، مثل من.
آنچه مرا بدبخت کرد عدم درك شرایط و نادانی ام بود و اعتماد مطلق به عشق محمد و مهر خانواده
خودم و خانواده محمد، بدتر از همه نگاه کردن به ازدواج و عقد مثل میخی محکم براي اسارت محمد.
به این ترتیب، قهرهاي ما طولانی و طولانی تر می شد و بحث هایمان از بگو و مگو به دعوا می
کشید و من مثل همه آدم هایی که زندگی زناشویی را به چشم میدان جنگ می بینند و سعی دارند نه
فقط مغلوب نشوند بلکه حتما پیروز باشند و در این کشمکش گور محبت و عشق را با دستشان می
کنند، در دره اي که با دست خودم کندم، سقوط کردم. چون نمی فهمیدم براي جنگ با مشکلات و
ناخواسته ها نباید زندگی زناشویی را به جبهه اي دیگر تبدیل کرد. چرا که این طور زورآزمایی نفس
آدم را می برد و از پا می اندازد. انگار وسط کارزاري گیر بیفتی که نه از دشمن مطمئن باشی، نه از
دوست، و دلت شور هر دو را بزند.
حدود چهار ماه از کوه رفتن هاي افتان و خیزان من و شروع اختلافاتمان گذشت. اواخر فروردین ماه
بالاخره محمد با مشورت هایی که با شوهر زري کرد، یکی از دانشگاه هاي آلمان را براي ادامه
تحصیل انتخاب کرد و با این که با جدیت تمام وقتش را صرف یاد گرفتن زبان و درس هاي پایانی
ترم آخر می کرد ولی کوه رفتن باز هم از برنا مه اش حذف نشد. هر چه من در مشکلات درگیر می
شدم و فاصله ام با محمد بیش تر می شد، نامه هاي زري نشان از خوشبختی و تفاهم و آرامش کامل
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها