http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٠
که فکر رفتن توي سرشه، نمی خواد عروسی کنه و زندگی پهن کنه، مبادا پا گیر بشه. حقیقتش می
ترسم اینم مثل عموهاش بره اون جا بند بشه. راستش، اون دفعه که حرف شده بود که شاید حامله
باشی، خدا می دونه چقدر ذوق کردم.
من در حالی که رنگ به رنگ می شدم سرم را پایین انداختم.
محترم خانم با خنده گفت: خجالت نکش مادر جون، چرا سرخ شدي؟ به جان محمد قسم که تو با
فاطمه و زري براي من فرقی نداري. حالا حامله هم شده بودي، مگه جرم و جنایت کرده بودي؟! تو
به محمد نگاه نکن که ماشاالله همه کارهایش یه جور دیگه س. با فاطمه بی چاره چقدر اوقات تلخی
کرد تا رفتین و برگشتین. خلاصه مهناز جون، محمد که حرف حرف خودشه، من امیدم به توست.
ببین می تونی... خندید گولش بزنی بلکه راضی بشه، اصلا می دونی چیه حامله هم بشی هیچ وقت
طاقت نمی آره تو رو بگذاره و بره. یکی دو سال هم که بگذره دیگه سرش به زندگی گرم شده دنباله
اش رو نمی گیره. خودت هم دلت شور درس خوندنتون نزنه، ایشاالله راضی که بشه میاین این جا،
پیش خودم. تو هم با خیال راحت درست رو بخون. اگه بهونه کارو هم گرفت باور نکن، بیخود می
گه. الان هم اندازه یه زندگی در آمد داره، هر چی مهدي طلبکاره این بچه م ملاحظه کاره. از بس
توي پول گرفتن حیا به خرج می داد، حاج آقا واسه این که بهش سخت نگذره، از وقتی مهدي زن
گرفت، سه تا سهم مساوي براشون تعیین کرد و جاي سرمایه داد بهشون و گفت خواستین خودتون
باهاش کار کنین، نخواستین من باهاش کار می کنم، ماه به ماه عادیش رو می ریزم به حسابتون.
خلاصه مهدي پول رو گرفت، مرتضی هم خودش داره با پوله کار می کنه. ولی پول محمد دست
wWw.98iA.Com