0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٢
در حالی که سعی می کرد از روي کتاب بلندم کند، گفت: به جهنم؟!! دست شما درد نکنه. اون وقت
می دونی چقدر بابت هر کدوم این ها پول بدم؟! از اون گذشته باز دوباره لباس هاي منو پوشیدي؟!
منظورش پلیورش بود. فهمیدم می خواهد حواسم را پرت کند، همان طور که داشتم مقاومت می کردم
که نتواند از روي کتاب بلندم کند، یکدفعه گفتم:
من این حرف ها سرم نمی شه، بیخودي حرف تو حرف نیار که حواس منو پرت کنی. کی عروسی
می کنیم؟!
جا خورد، بهت زده صاف نشست و من را با تعجب نگاه کرد. پرسید: چی گفتی؟!
تک تک و شمرده تکرار کردم: کی عروسی می کنیم؟!
ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و بعد از چند لحظه مکث با نهایت مهربانی از روي میز بلندم
کرد و نشاندم روي پاهایش، درست مثل یک بچه لوس. دوباره او شد یک پدر مهربان و صبور و من
یک بچه ننر و زبان نفهم.
در حالی که چشم هایش برق شیطنت و شوخی داشت، گفت: والله، اگه منظورت جشن و لباس
عروس پوشیدن و این حرف هاست که یادمه عروسی کردیم ولی اگه منظورت اون یکی عروسی هم
هست....
در حالی که چشم هایم گرد شده بود با پرخاش و اعتراض پریدم وسط حرفش: محمد!
در حالی که از ته دل می خندید گفت: تو پرسیدي کی عروسی می کنیم، نپرسیدي؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها