0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢۶
پس این آش رو مادر عزیز خودم پخته. آره؟ توصیه نکرده اگه بچه دار بشی بهتره؟!
ماتم برد چقدر جنس این محمد خراب بود. در حالی که از روي پایش بلند می شدم، با غیظ گفتم
نخیر. و سعی کردم توي چشم هایش نگاه نکنم. ولی محمد که دست هایم را نگه داشته بود، نمی
گذاشت که بروم.
مهناز! توي چشم هاي من نگاه کن.
با تمام نیرو سعی داشتم دستم را از دستش در بیاورم، ولی موفق نمی شدم. می خواستم با سر و صدا
کردن خودم را آزاد کنم و از جواب دادن رو در رو فرار کنم.
ولی او که خونسرد و آرام نشسته بود و تقلا کردنم را نگاه می کرد ، گفت: بی خودي شلوغ نکن.
می دونی که تا خودم نخوام نمی تونی دست هایت رو در بیاري. در ضمن گفتن یا نگفتن تو فرقی
نمی کنه. این حرف ها رو خودم قبلا ازشون شنیدم، حالا که از من نا امید شدن دست به دامن تو
شدن، نه؟!
از بی عرضگی خودم لجم گرفته بود. حرفش را نشنیده گرفتم و به تقلا کردن ادامه ولی بالاخره خسته
شدم و ولو شدم توي بغلش و با حرص و لج گفتم: فقط حیف که زور تو از من بیش تره!
با خنده گفت: اگه نبود چی می شد؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها