0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:17 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٧
باز حرف بیهوده زده بودم. دیدم راست می گوید، مثلا اگر زورم بیشتر بود چه کار می کردم؟ دست
انداختم گردنش و بوسیدمش و خندان، در حالی که خودم را به مظلومیت می زدم، گفتم: هیچی، اون
وقت راحت تر فرار می کردم.
یک آن احساس کردم، نگاهش بی تاب و ملتهب و کلافه شده، گونه ام را آهسته نیشگون گرفت و
گفت: خوب بلدي حواس آدم رو پرت کنی، نه؟!
براي فرار از نگاهش در حالی که سرم را به آزاد کردن موهایم که به زنجیر گردنم گره خورده بود
گرم می کردم، گفتم: نه که تو بلد نیستی!!!
سنگینی نگاهش را حس کردم که خیره به من مانده بود ولی من که تاب نگاه به چشم هایش را
نداشتم، سرم را بلند نکردم تا این که با لحنی آرام و شمرده گفت:
بعضی وقت ها فکر می کنم، یعنی از این قدر که من تو را دوست دارم ممکنه کسی بتونه بیش تر
کسی رو دوست داشته باشه؟!
سرم را بلند کردم، ضربان قلبم تند شده بود و احساس می کردم صورتم هم قرمز شده. هیچ نگفتم.
دیگر اصلا یادم نبود چه می خواستم بگویم و از او بخواهم. محو تماشاي صورتی بودم که برایم
شیرین ترین و عزیزترین چهره دنیا بود و چشم هایی که آن شب نگاهش بی تاب و سوزان بود. در
حالی که آن شب نه او می دانست، نه من که سالهاي بعد – سال هایی که حاضر بودم هر چه دارم
بدهم تا دوباره آن صورت و آن نگاه را ببینم و آن کلام را بشنوم و میسر نبود – هر چه بود افسوس
بود و رنج و عذابی فرساینده و بی حاصل.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها