0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٣
منظورم اونی نبود که تو می گی.
همان طور خندان و شیطنت بار گفت: پس چی بود؟!
در حالی که خودم را هم عصبانی و هم خجالتزده نشان می دادم گفتم: منظورم رفتن خونه خودمون
بود.
که در حقیقت باز همونه که من می گم، نه؟!
دیگر جیغم در آمد. او می خندید و من که حرصم گرفته بود کتابش را که می دانستم رویش
حساسیت دارد برداشتم و سعی کردم فرار کنم.
همان طور که نگهم داشته بود و می خندید، گفت: مهناز جون من! کتاب رو بگذار زمین. خواهش می
کنم.
بعد از جا بلند شد، کتاب را از دستم درآورد و گذاشت روي میز و دوباره بغلم کرد و از میز دورم
کرد.
آن قدر که وانمود می کردم، ناراحت نبودم ولی از این کشمکش، از این که خودم را برایش لوس
کنم لذت می بردم و به حالتی که انگار می خواهم فرار کنم، هنوز دست و پا می زدم.
در حالی که سعی می کرد آرامم کند، گفت: عزیزم، گفتم ببخشید دیگه، شوخی کردم، حالا بفرمایین
من گوش می کنم.
همان طور دست و پا زنان گفتم: گوش نمی کنی، اذیت می کنی.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها