0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:18 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣١
فصل بیستم و چهارم
بعد از آن شب دوباره مثل روزهاي اول نامزدیمان به هم نزدیک شده بودیم و هر دو شادمان و
خوشبخت بودیم. خوشبختی اي که دوام چندانی نداشت. چون آرامشمان تا هفته بعد طول کشید. نمی
دانم چه شده بود که رفته رفته نسبت به محمد احساس مالکیت مطلق و حسادت کور و احمقانه پیدا
می کردم و شدت این اخلاق مزخرف به مرور، ما را که در تنهایی خوشبخت بودیم در مواجهه با
جمع و دیگران دچار مشکل می کرد.
کم کم توجه محمد، به هر چیز و هر کس براي من حکم اعلان جنگ را پیدا می کرد. به خیال خودم
او را کامل می خواستم. نمی دانستم که او را دارم. او مال من بود،
ولی من با منطق کور خودم، ابلهانه می خواستم عشق او را بیمه کنم و براي خودم نگه دارم، منتهی
درست برعکس آنچه شرط عقل و درایت بود عمل می کردم و نمی دانستم.
معلوم است که تیشه اي برنده تر از نادانی براي از ریشه درآوردن آدم وجود ندارد و من نادانسته به
دست خودم تیشه به ریشه وجودم می زدم. کافی بود توجه او را به چیزي حس کنم تا به چشم دشمن
و هوو به آن چیز نگاه کنم.
کوه، کتاب درس، جواد ، ثریا و..... همه دشمن هایی بودند که می خواستم از پا درشان بیاورم و این
جز به دلیل نادانی ام نبود که در یک بعد از دوست داشتن تا نهایت پیش رفتم و در ابعاد دیگر که
درك و تفاهم و حفظ و نگاهداري عشق بود، درجا زدم و درماندم. حسادت کور و فکرهاي احمقانه
بالاخره جلوي پایم چاهی عمیق کند، چون دشمنی نبود که به جنگش بروم. دشمن من حماقتم بود و
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها