0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:15 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢١
حاج آقاس و ماه به ماه می ریزه به حسابش، خلاصه براي خرجی هم مشکل نداره، اگه گفت بدون
بهونه س.
چقدر ته دلم از حرف هاي محترم خانم ذوق می کردم و فکر می کردم راستی اگه می تونستم محمد
رو راضی کنم، چقدر خوب می شد.بی چاره محترم خانم خبر نداشت که خودم از همه بیشتر دلم می
خواهد که از شر درس راحت بشوم و دلم شور چیزي را که نمی زند، همان درس است. ولی در مورد
بچه احساس غریبی داشتم. فکر می کردم خیلی عجیب و زود است که بچه دار بشوم.
ازدواج، رفتن به خانه خودم و تنها شدن با محمد آرزویم بود، ولی بچه دار شدن برایم مفهومی ناشناس
و دور از ذهن بود. لااقل توي این یک مورد عقلم رسیده بود که هنوز قابل مادر شدن نیستم!
به هر حال به فکر فرو رفتم که چطور محمد را راضی کنم. خصوصا که از فاصله اي که داشت بینمان
ایجاد می شد دل گرفته و نگران بودم. بقیه روز توي این فکر بودم تا شب.
آن شب طبق معمول غرق کتاب هایش بود و من غرق نقشه کشیدن. و چون با هم سر سنگین بودیم،
نمی دانستم چطور باید شروع کنم و چه بگویم؟ وقتی هیچ حرفی به ذهنم نرسید، از آن جا که دلم
براي سر به سر گذاشتن با او تنگ شده بود، یکدفعه بی مقدمه رفتم کنارش، کتابش را بستم و فوري
نشستم روي کتاب.
محمد با تعجب و حیرت از رفتار من، مبهوت گفت: ا! مهناز چه کار می کنی؟ کتاب امانته خراب می
شه.
با لحنی بچگانه و لوس گفتم: به جهنم! بگذار خراب بشه تا دیگه بهت امانت ندن.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها