پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:17 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢٨
همیشه من همان سوال را از خودم خواهم کرد و رنجی جانسوز و تلخ خواهم برد. بی آن که صدایم
در بیاید.
صداي مامان که براي شام صدایمان می زد، ما را به خودمان آورد، اگر نه شاید...
آن شب موقع خواب محمد با شوخی گفت: امشب اگه یکخورده دیگه چونه زده بودي، ممکن بود
منو از راه به در کنی و حرفاتو قبول کنم.
با تعجب و حیرت پرسیدم: قبول کنی؟!
راحت گفت: آره.
با تردید پرسیدم: کدوم حرفم رو؟!
با خنده گفت: همون عروسی دومی رو که انکار می کردي.
از جا پریدم و با اعتراض گفتم: محمد! خودت خوب می دونی منظور من اونی نبود که تو می گی!
همان طور که دوباره به زور بغلم می کرد، خندان گفت: و تو هم خوب می دونی که بی منظور هم
نبودي!
به همه انکاري که می کردم، ولی در کمال تعجب و ناباورانه مجبور شدم به خودم اعتراف کنم که
راست می گوید. مهرش آن قدر در دل و جانم ریشه دوانده بود که واقعا می خواستم او مالک همه
وجودم باشد. او همان فاتح سزاواري بود که شهري را به او پیشکش می کردند.
wWw.98iA.Com