0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:19 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣۴
منتها آن وقت ها حوصله فکر کردن به دیگران را، حتی اگر برادرم بود، نداشتم. برایم مهم نبود که
سر ثریا و امیر چه می آید!
مثل احق ها برایم فقط مهم بود که توي این جانبداري محمد، گرچه برادرانه، به ثریا فکر می کند،
برایش تلاش می کند و دوستش دارد. و این چیزي بود که من سرم نمی شد و نمی خواستم. آن ها
خلوت مرا، گوشه اي از فکر و وقت هاي آزاد ما را می گرفتند و من این را نمی خواستم.
بعدها وقتی یاد رفتارهایی که کرده بودم می افتادم، چه حال بدي پیدا می کردم و چه زجري می
کشیدم. از خجالت آب می شدم و دلم براي محمد که دیگر نبود آتش می گرفت. بعضی وقت ها
فکر می کنم، کاش همان اوایل سرم داد زده بود و به جاي مهربانی با خشونت رفتار کرده بود. به کله
اي که تویش حرف حساب نمی رفت مدارا فایده اي نداشت. مداراي او فقط مرا لوس تر و در راه
خطایم پابرجاتر کرد، درست مثل قضیه امیر.
همدلی و درکی که من باید براي برادرم داشتم او داشت. تازه گیر آدم زبان نفهمی مثل من هم افتاده
بود.
آن روزها لایق سیلی خوردن بودم. یک هفته تمام جانش را به لب رساندم تا قبول کردم بدون اخم و
تخم هدیه را که چند جلد کتاب بود، بدهم. و چندین روز بعد از دادن آن ها باز خون به جگرش
کردم که این کار مهم را انجام داده ام.
آن وقت ها محمد با بدبختی می خواست از من یک زن فهیم و باشعور و اجتماعی بسازد ولی خانم
جون راست می گفت: آب دستی توي چاه ریختن فایده نداشت. چون من دریچه قلب و ذهنم را به
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها