0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢۵
با رنجیدگی و اخطار گفت: محمد!!!
ا ! می گم یک لحظه فکر کردم. خیله خب ببخشید که اشتباه فکر کردم. بعد از اون، عزیز دلم، هنوز
هم تو درس داري و هم من، قرار ما از اول هم این بوده که درس هر دومون تموم بشه. نه؟! شما اون
اول که صحبت کردیم نگفتین که براي عروسی! عجله داري.
عروسی را کش دار و با طعنه گفت.
تا دهنم را باز کردم، دستش را آرام روي دهنم گذاشت و ادامه داد: از اون گذشته، الان تا سالگرد
خانم جون خودت می دونی که همچین چیزي امکان نداره، اما اگه منظورت همون عروسی هم هست
که من می گم، باشه هر وقت شما بگی!....
باز قصد سر به سر گذاشتن داشت. به روي خودم نیاوردم. گفتم: حالا کی گفته جشن بگیریم.
وسایلمون رو می بریم خونه شما و بی سر و صدا زندگی رو شروع می کنیم. اون طوري حرف و
سخن نمی شه و عیبی نداره.
یکدفعه حالت نگاهش عوض شد، با موشکافی و دقت توي چشم هایم خیره شد و پرسید:راستش رو
بگو چی شده که این فکر توي سر تو افتاده، من و تو الان هم با همیم. یک چیزي شده که تو این
حرف رو می زنی. حرفی شده؟! آقا جون اینا چیزي گفتن؟!
فکر کرده بود که خانواده ما چیزي گفته اند. دستپاچه و هول گفتم نه بخدا، خودم خودم خسته شدم و
از دهنم در رفت: اصلا مامانت هم.... حرفم را قطع کرد. بند را آب داده بودم و محمد فوري هشیار
شد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها