0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٩
چه روزها و شب هاي سیاه و دیر گذري بود، انگار زمان متوقف شده بود و من هر چه می گذشت
حالم بدتر می شد.
حال به هم خوردن ها و بی غذایی هم باعث می شد اعصابم فرسوده تر شود.
نمی دانم چند روز گذشته بود که حس کردم، نگاه ها طوري دیگر شده، از حرف هاي دو پهلوي
اطرافیان سر در نمی آوردم و همین طور از عصبانیت و اخم هاي درهم محمد که به نظر می آمد انگار
به او توهین کرده اند. ولی آن قدر در خودم غرق بودم که حوصله دقیق شدن در دیگران را نداشتم. تا
این که یک روز بالاخره با اصرار، مرا همراه محمد و فاطمه خانم، فرستادند دکتر.
حتی حوصله جواب دادن به سوال هاي دکتر را هم نداشتم، این بود که وقتی دکتر پرسید:
متاهل هستین یا مجرد؟
محمد به جاي من جواب داد.
متاهل.
حامله نیست؟
محمد محکم و قاطع گفت: نه.
فاطمه خانم با ملایمت گفت: محمد جان حالا شاید...
محمد حرفش را قطع کرد و گفت: گفتم که نه.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٠
من که ماتم برده بود، نگاه ناباورم از دکتر به محمد و برعکس خیره می شد. حتی مطرح کردن این
سوال هم برایم عجیب بود، ما که هنوز ازدواج نکرده بودیم!
دکتر دوباره رو به پرسید: تاریخ آخرین عادت ماهانه.
سرخی شرم تا بناگوشم را قرمز کرد. در ظاهر، زنی شوهر دار بودم و این موضوعی عادي بود، ولی
در باطن هنوز دختري بودم که از طرح این سوال از طرف مردي غریبه، گر چه دکتر باشد، شرمی بی
نهایت احساس می کردم.
نگاهی غرق خجالت به محمد کردم و با سر زیر انداخته، گفتم: هفده روز پیش.
دکتر رو به محمد گفت: هفده روز زمان کمی نیست، حتی اگر درصد کمی هم احتمال داشته باشد،
باید مطمئن شویم، شما چطور این قدر با اطمینان می گین نه؟!
ایشون آزمایش بدن، چون اگر اشتباه کرده باشین ممکنه داروهاي تجویزي براشون ضرر داشته باشه.
حیران به محمد نگاه کردم و نگاهم به چشم هاي عصبی اش افتاد. دکتر که از حال ما تعجب کرده
بود از فاطمه خانم نسبتش را با ما پرسید و خواهش کرد، چند لحظه بیرون باشد و بعد دوباره از محمد
پرسید که مشکل چیست؟!
وقتی محمد با دکتر صحبت می کرد، دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، هم از خجالت
جلوي دکتر و هم از این که تازه می فهمیدم دلیل نگاه هاي دیگران و ناراحتی محمد چه بوده است.
یعنی واقعا آن ها فکر کرده بودند من حامله ام؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩١
من هم مثل محمد بهم برخورده بود. از این فکر که توي ذهن دیگران درباره ما چه ها گذشته بود، هم
خجالت می کشیدم، هم تعجب می کردم. مگر خودشان قرار نگذاشته بودند و با ما شرط نکرده بودند؟
پس این حرف ها چه معنی داشت؟ بی اعتباري ما بود یا حرف خودشان؟!
به هر حال دکتر تشخیص داد که احتمالا شوك عصبی این اثر را روي سیستم عصبی معده گذاشته و
اختلال ایجاد کرده و سوزش زیاد معده هم به علت ترشح بیش از حد معمول اسید معده است و به
دلیل حالت عصبی که دارم معده ام هم غذا را قبول نمی کند و توضیح داد هر بدنی در مقابل اعصاب
تحت فشار، یک جور واکنش نشان می دهد و به همین دلیل هم احتمالا دستگاه گوارشم در مقابل
تنش هاي عصبی دچار اختلال شده که به مرور بهبود پیدا می کند و برایم قرص و شربت تجویز
کرد.
آن روز فکرش را هم نمی کردم که این بیماري براي همیشه با من بماند.
شب که دوباره به یاد حرف دکتر افتادم از محمد پرسیدم: پس تو به خاطر این که فهمیده بودي مادر
این ها چه فکري کردن، ناراحت شده بودي؟!
آرام پرسید: کدوم فکر؟!
خنده دار بود، جلوي محمد هم خجالت می کشیدم اسم حامله بودن را بیاورم.
گفتم: همونی که امروز دکتر گفت دیگه.
لبخندي زد و گفت: مگه تو خودت نفهمیده بودي؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٢
ساده و راحت گفتم: نه، فکر کردم به خاطر خودم نگرانن.
نیم خیز شد و گفت: یعنی نفهمیده بودي منظورشون از حرف هاي دو پهلویی که می زنن چیه؟
نه اصلا، فکرش رو هم نکردم.
سرش را تکان داد و با لبخندي شیرین گفت: خدایا زن ما رو ببین، خوب عزیز من، این که دیگه
فکر و تامل نمی خواست، یک چیز واضح بود.
آخه من و تو که....
نتوانستم ادامه دهم و ساکت شدم.
محمد در حالی که دراز می کشید گفت: می دونم. ولی از قرار اون ها جور دیگه فکر کرده بودن.
بعد ها که محمد را از دست دادم همیشه در نهان حسرت می خوردم که کاش همان طور بود که
دیگران فکر کرده بودند، و من از دستش نداده بودم.
روزهاي عزاي خانم جون گذشت. ولی ماتم واقعی بعد از مراسم توي خانه خالی ما بود که تمامی
نداشت. جاي خالی خانم جون، خاطره هایش و صداي پاهایش و یاد حرف هایش توي گوش دلمان
می پیچید و غصه را بیش از پیش با دل و جانمان آشنا می کرد.
من که ترسو تر از قبل شده بودم، هر چه می گذشت حالم به جاي بهتر شدن ، بدتر می شد. از خانه
مان و شب می ترسیدم. وحشتی که بر وجودم غالب شده بود، دست بردار نبود . بر خلاف انتظار همه
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٣
و حتی خودم، که گمان می کردم با گذشت زمان رفته رفته همه چیز عادي می شود و به حال اول
برمی گردد، روز به روز حالم بدتر می شد.
آخر سرکارم باز به دکتر کشید و برخلاف میل مادر و محمد، مجبور شدم قرص آرام بخش مصرف
کنم. دکتر گفت که اگر ممکن باشد و محیط زندگی ام را عوض کنند در بهبود حالم موثر خواهد
بود. این بود که آقا جون که انگار بعد از خانم جون خودش هم پی بهانه اي براي فرار می گشت،
تصمیم به عوض کردن خانه گرفت.
در ذهن هیچ کس نمی گنجید و قابل باور نبود که آقا جون حاضر شود از آن خانه دل بکند. ولی او
گفت که چشمش برنمی دارد آن خانه را بدون خانم جون ببیند.
همه فکر می کردیم این تصمیم او گذرا و از روي تاثر است و بعد از مدتی پشیمان خواهد شد، اما
خیلی زود یکی از همکارهاي آقا جون طالب خانه شد و در مدتی کم تر از چهار ماه، همان طور که
زندگیمان بعد از خانم جون رنگ و بویش عوض شده بود، خانه مان هم عوض شد. این تغییر و تحول
آن قدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نشد در موردش درست فکر کنیم.
چقدر دل کندن از آن خانه که یادگار تمام ایام خوش بچگی ام بود، بوي خانم جونم را می داد و
یادآور تمام روزهاي زندگی ام بود – یادآور دوستی ام با زري و ازدواجم با محمد و تمام روزهاي
خوش دیگري که در این خانه و در کنار خانم جون دیده بودم – برایم سخت بود، ولی این دوري، با
همه تلخی اش، در بهبود حال من خیلی موثر بود.
__________________________________________________________________________________________
صفحھ ١٩۴
در مدتی بسیار کوتاه، هم خانم جونم و هم خانه قشنگی را که ماواي خوشبختی و آرامش بود از دست
دادم و وارد مرحله اي دیگر از زندگی شدم. دوره اي تازه که حالا، یا تقدیر یا بی تدبیري من ، باعث
شد دیگر هیچ وقت رنگ آن آرامش خیال و آسودگی گذشته ام را نبینم. زندگی ام رودي شد در
مسیر ناشناس که براي روح خام و بی خیال من، نامانوس و ناشناخته بود و مجبور شدم تاوان
ناپختگی و خامی را به بهاي هشت سال از بهترین سال هاي عمرم و از دست دادن کسی بپردازم که
مهرش با تار و پود وجودم عجین شده بود.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩۵
فصل بیستم و یکم
نمی دانم در زندگی همه این طور است یا براي من این طور بود که هیچ کدام از تغییر و تحول هاي
زندگی ام تدریجی نبود.همه آن قدر سریع و بدون زمینه انجام شد که مدت ها بعد مهلت می شد
باورشان کنم، در آن ها دقیق بشوم و بیندیشم. مثل ازدواجم با محمد، مثل مرگ خانم جون و یا مثل
تغییر خانه که آن قدر به سرعت انجام شد که بعد ها همیشه فکر می کردم چطور بدون این که بفهمم
از خانه اي که بوي خانم جون و بچگی هاي خودم را می داد، خانه اي که از وقتی چشم باز کرده
بودم آن را دیده بودم، خانه اي که همیشه خانم جون می گفت وقتی مادرت تو را حامله شد برایمان
قدم کردي و بابایت این خانه را خرید و توي اون اتاق رو به قبله به دنیا اومدي که حالا اتاق منه.
خانه اي که توي آن خوشبختی و آرامش را با تک تک سلول هایم حس کرده بودم، جدا شدم و
دنیاي خوش بچگی و آرامش و سپیدبختی را پشت سرجا گذاشتم.
خانه جدید با وجودي نوسازي و قشنگی یک چیز کم داشت و آن عطر و بوي خانم جون بود که
باعث می شد ما بیش از پیش احساس غریبی کنیم.
خانه مان توي کوچه اي عریض بود که خانه هایی بزرگ داشت. کوچه و محله شاید اعیانی تر بود،
ولی صفا کوچه قدیمی را نداشت. نه از شرشر آب و درخت هاي تناور میان آن خبري بود، نه عطر
گل هاي یاسی که از فراز دیوارها توي کوچه می ریخت.
انتهاي کوچه یک خانه شمالی بود از سنگ سفید. از دري بزرگ و سفید رنگ که وارد حیاط می
شدي روبرویت باغچه اي عریض و پر از گل هاي رنگارنگ داشت که اسم بیش ترشان را نمی
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:06 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩۶
دانستم و دو تا درخت تنومند کاج که دو طرف باغچه روبروي پنجره هاي خانه مرتب و منظم
ایستاده بودند. دیگر نه از حوض و ماهی هاي قرمزش خبري بود، نه تخت هاي کنار آن و سماور
همیشه جوشان خانم جون و نه زیر زمین نموري که از توي آن عطر ترشی و سرکه و گلاب هاي
جور وا جور می آمد.
از چند تا پله پهن سنگی که بالا می رفتی وارد ایوانی وسیع می شدي که سرتاسر جلوي ساختمان را
گرفته بود، نرده ها و حفاظ هاي روي درها از آهن ظریف و پیچ و خم دار سفید بود، که نماي
ساختمان را زیباتر می کرد و روبروي پله ها دري بود که به ساختمان باز می شد و دو طرفش پنجره
هاي بلند سرتاسري داشت.
بعد از در ورودي ساختمان یک راهرو، پهن بود که به دیوار دست راستی جالباسی بزرگ چوبی بود،
روبرویش آینه اي سرتاسري که اطرافش گچبري ظریف داشت و بعد یک هال وسیع. یک طرف
هال دو اتاق بود که یکی از آن ها شد اتاق مادر و پدرم و دومی بعدها شد اتاق من.
روبرو راه پله هاي مارپیچی بود که به بالا می رفت. سمت چپ آشپز خانه اي دلباز داشت که نورش
را از حیاط خلوتی نقلی و تر تمیز می گرفت و بالاخره سالنی که فقط با دو ستون گچبري و با فاصله
از هال جدا می شد.
از پله ها که بالا می رفتی وارد یک هال مربع شکل می شدي. اتاق روبروي پله ها اتاق امیر شد و
اتاق کناري اتاق علی و اتاق دست چپی انبار وسایل و جهیزیه من. کنار آن هم دري بود که به حمام
بزرگ و روشنی باز می شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:06 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٧
در طبقه دوم راه پله اي بود که باز به بالا می رفت. برخلاف آنچه به نظر می آمد که پله ها به پشت
بام می رود، در انتهاي راه پله دري بود که به یک هشتی کوچک باز می شد. و از آن جا دو در
چوبی، یکی به پشت بام و دیگري به اتاقی مستطیل شکل بسیار روشن راه داشت که از قرار انباري
بزرگی بود که با حسن سلیقه تبدیل به یک سوئیت زیبا شده بود.
دیوار شمالی اتاق سرتاسر شیشه بود و نیمی از دیوار جنوبی دیوار یک حمام کوچک با کاشی هاي
سفید و سبز بود و نیمی دیگر کمدي بزرگ و جادار که توي آن می شد حتی لباس عوض کرد و
براي آن اتاق حکم انباري جادار را داشت که توي قفسه ها و تخته بندي هایش کلی چیز جا می
گرفت.
روزي که آن اتاق را دیدم چقدر ذوق کردم، در حالی که نمی دانستم آن اتاق که می شد گفت مثل
خانه اي مستقل براي من و محمد بود، روزي گور خوشبختی و آرزوهاي من خواهد شد.
طفلک پدرم با خانه جدید غریبی می کرد. تنها باري که به وضوح دیدم از کاري که کرده پشیمان
است همان بار بود. انگار احساس می کرد اشتباه کرده و بر خلاف خانه قدیمی که با میل و رغبت
پول خرج می کرد، براي این خانه به سختی خرید می کرد، به خصوص با تعویض اثاثیه خیلی مخالف
بود. انگار دلش می خواست ته مانده خاطراتش را نگه دارد و در عین حال دلش نمی آمد مادر را هم
برنجاند. این بود که اثاثیه قبلی در عین این که توي خانه پخش می شد، مادر سعی می کرد جلوي
چشم پدر را با وسایل مانوس پر کند.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٨
خود مادر هم با این که سرش به رسیدگی و سر و سامان دادن خانه گرم بود، هر کاري می کرد و هر
چه می خرید، ورد زبانش یاد خانم جون بود. و تقریبا شب جمعه ها همراه پدرم می رفت سر خاك.
دیگر عصرهاي پنجشنبه به جاي صداي قرآن خانم جون و دعاهاي شب جمعه اش، بوي حلواهاي مادر
یادآور او بود.
جا به جا شدن ما تا اواسط آذر طول کشید و من با این که تقریبا در کارها نتوانستم کمک کنم، ولی
آرام آرام حالم بهتر می شد. خواب هاي آشفته کم تر سراغم می آمد و سرگرم شدن به اسباب کشی
و جا افتادن توي خانه جدید مرا از حال و هواي قبلی دور کرد.
قشنگ ترین جاي آن خانه در نظر من اتاق خودمان بود. با چه عشقی آن جا را مرتب کردیم و
چیدیم. پرده هاي مخمل مهمانخانه قبلی را همراه مبل راحتی بزرگش که با خریدن مبل هاي جدید
توي این خانه جاي به خصوص نداشت، مادر به ما داد. مبل را جلوي پنجره و زیر پرده ها که با هم
هماهنگ بود گذاشتیم، کنارش یک گلدان بزرگ سفال که نخل مرداب هاي بلند داشت و سه کنج
دیوار میز تحریر بود و روبروي در، تختمان. درست مثل یک خانه نقلی.
فقط کتاب هایمان جا نداشت که توي قفسه بندي کمد جا دادیم. وقتی کارمان تمام شد، امیر به
شوخی گفت: فقط یک آشپزخونه کم دارین. حالا که این جوریه گاز و یخچالتون رو هم بیارین،
یکدفعه بشیم همسایه.
و من ته دل چقدر دوست داشتم که چنین چیزي امکان داشت.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٩
براي اولین بار توي آن اتاق بود که طعم مستقل بودن را تجربه کردم. از همه چیز لذت می بردم : از
مرتب کردن آن جا و به انتظار محمد نشستن، از پوشیدن پیراهن هاي محمد که برایم مثل یک
تونیک بلند و گشاد بود و گردگیري کردن اتاقی که در خیال خانه مان می دانستم، از کشمکش و
سربه سر محمد گذاشتن و مثل بچه ها دنبال هم کردن، از پوشیدن لباس او که همیشه بهش اعتراض
داشت، از چانه زدن سر یک مسئله درسی یا آوردن آب خنک از طبقه پایین.
آن جا براي اولین بار توي زندگی ام احساس خوب کدبانوي خانه بودن را تجربه کردم. دوست داشتم
هر روز اتاقمان را یک جور درست کنم. از جا به جا کردن وسایل که داد محمد را در می آورد و
من با موذیگري نمی گفتم که با کمک علی و امیر جایشان را عوض کردم، حس خوشایند خانم بودن
به من دست می داد و از اضطراب و نگرانی او لذت می بردم. یادش به خیر. از این که برایش مهم بود
که من سختی نکشم یا کاري مافوق توانم انجام ندهم، چه احساس خوبی پیدا می کردم. لذت بی
نهایت عزیز بودن جسم براي کسی که عزیز ترین کسانم بود و روحم را بنده وار تصاحب کرده بود.
چه نقشه ها براي خانه آینده مان داشتم و چه آرزوها که در سرم می پروراندم، بی خبر از آینده اي
که در انتظارم بود.
با عوض شدن خانه محمد هم از شر بیدار شدن هاي پی در پی نیمه شب ها و گریه هاي مداوم روزها
و افسردگی من نفسی راحت کشید و با این که بردن و آوردن من به مدرسه قبلی به کارهایش اضافه
شده بود ، ولی راضی بود.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٠
صبح ها زودتر بیدار می شدیم و او مرا می رساند و ظهرها هم می رفتم پیش محترم خانم تا محمد
بیاید دنبالم و توي همین روزها بود که به محترم خانم بیش تر نزدیک شدم.
طفلی محترم خانم که تنها شده بود از طرفی دوري زري و فاطمه خانم و از طرفی غصه آقا مهدي
آزاراش می داد. همان یکی دو ساعت هم که زمان پیدا می کرد برایش غنیمت بود و تمام محبت آن
ها را هم نثار من می کرد و من بیش تر و بیش تر به خانواده محمد نزدیک می شدم و مهرشان به دلم
می نشست. کم کم می دیدم مادر زري عوض می شود و مادر خودم می شود، محترم خانم را مثل مادر
خودم می دیم و چقدر دوستش داشتم. در این میان از زبان این مادر مهربان بود که با خصوصیات
زندگی آن ها آشنا می شدم.
یک بار به من گفت: هر کی یکجوري باید بکشه. من و حاج آقام از اول زندگیمون نه کمبود مالی
داشتیم نه بین خودمون حرف و سخن بوده، ولی همیشه کشمکش دیگران باعث غصه مون شده.
حسین آقا پدر محمد پسر اول کاشانی بزرگ بود. تا وقتی حاج منصور پدر شوهرم زنده بود، روزگار
به وفق مراد بود و این پنج تا برادر با هم بودند. خدا فاطمه و مهدي رو به من داده بود که حاج آقا
مرحوم شد و حرف و سخن ها شروع.
تا اون زمون هر پنج تا پسر توي حجره پدرشون سرگرم بودن بدون این که صدا از کسی در بیاد.
حجره هم بزرگ بود، نه مثل این که حالا حاج آقا داره، زندگی هامون هم خوب و روبراه بود. سه تا
جاري بودیم با دو تا برادر هاي کوچیکتر که عزب بودن توي یک خونه بزرگ که توي پامنار بود
زندگی می کردیم. اما یک سالی که از فوت حاج آقا گذشت، یواش یواش زمزمه ها شروع شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠١
همه ادعاي سهم داشتن و هرکس می خواست اوستا باشه، که خوب نمی شد. حاج آقا همون اول تا
زمزمه ها شروع شد بدون حرف، فوري حساب کتاب کرد، سهم هرکس رو داد دستش و سهم
خودش شد همین حجره که الان داره. خونه رو هم فروختن و همه جدا شدیم. همون سال ها اون دو
تا برادر کوچیک ها، بین خودمون باشه، تن به کار بده نبودن و رفتن خارج و پول هاشون رو هم
بردن و توي همه این سال ها هم دو بار بیش تر نیومدن ایران. یکی شون که زن خارجی گرفت، اون
یکی هم دوبار زن گرفته و طلاق داده، این دو تا هم که این جا هستن پول هاشون رو هی به این کار
و اون کار زدن و از بین بردن و سر آخر از حاج آقا طلبکار شدن.
با این که خودشون شاهد بودن که روز اول همه شون سهمشون یک اندازه بود، منتهی اون ها کار
پدرشون رو ول کردن و رفتن سراغ کارهاي دیگه. همچین که کاسبی ها نگرفت و پول ها از بین
رفت هی پیغام دادن که ما راضی نیستیم و خلاصه حرف و سخن، منتها مستقیم نه. دورادور هی به این
و اون می گفتن. تا وقتی هم که حاج خانوم خدا بیامرز بود بازم رفت و آمد بود، ولی حاج خانوم هم
که به رحمت خدا رفت، با این که همه می دونستن که خدا بیامرز سهمش رو وقف کرده، سربلند
کردن و طلب ارث.
این بود که میونه برادریشون کامل به هم خورد و حالا مگه عروسی و عزایی چیزي بشه همدیگه رو
ببینیم. واسه این دلم می خواست بچه هام دور هم باشن، که اونم نشد. اون هام هر کدوم سر از یک
دیار در آوردن. حالا خدا کنه غریب تندرست باشن بازم راضی ام به رضاي خدا. همیشه به حاج آقا
می گفتم ما باید کاري کنیم بعد از خودمون بچه هامون به خاطر مال و منال پنجه توي روي هم
نکشن. حاچ آقا می گفت: خیالت راحت. اگه این ها بچه هاي منن، این حرف ها توشون در نمی آد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٢
ولی از وقتی این زن مهدي توي خانواده ما اومده، هرچی فکر نمی کردیم. شده، خدا عالمه بعد از این
چه می شه.
تو رو خدا این حرف ها رو نزنین. ایشاالله که خودتون همیشه هستین....
اي مادر این همش تعارفه. مرگ دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره. مگه خانوم جون نبود چطور
یکدفعه ورپرید؟! درسته سنش بالا بود ولی کسی باور می کرد این جور یکدفعه و بی سر و صدا بره؟
عمر دست خداست و من فقط شب و روز دعا می کنم، خدایا تا چشم هام باز است، یکی این که سر
و سامون گرفتن بچه هایم رو به خوشبختی ببینم، یکی هم خدا حرص پول توي دل بچه هاي من
نیندازه، که مرضی از این بدتر نیست. یک روزگاري ما همه مون سر یک سفره و توي یک خونه
نشست و برخاست می کردیم، نه چشم و همچشمی بود و نه فخرفروشی و حرف و حدیث. ولی حالا
دیگه اون جور نیست ، دل ها سنگ شده و آدم ها یک جور دیگه. همینه که برکت ها رفته. یک
موقع ما سه تا جاري، هر کدوم با دو سه تا بچه، مثل سه تا خواهر توي یک خونه زندگی می کردیم.
هیچکس هم صدامون رو نمی شنید. یک نون و اشکنه رو آن قدر می گفتیم و می خندیدیم که از
مرغ پلو به دهنمون خوشمزه تر بود. خوش بودیم و دل ها یکرنگ و با صفا بود. از وقتی حرص پول
آدم ها رو گرفت و چشم و همچشمی زیاد شد و دنباله اش تجمل، این شد که میبینی، دل ها فاصله
گرفت، انگار هر چی خونه ها جدا و بزرگ تر شد، دل ها کوچکتر و نظرها تنگ تر شد. قدیم توي
یک خونه دور هم یک عده زندگی می کردند. اگه گله اي هم پیش می اومد زود رفع می شد و می
رفت پی کارش، حالا یه حرف کوچیک می شه داستان. نه بگم فامیل هاي شوهرم، همین خواهرهاي
خودم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:08 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٣
اون خواهر بزرگم که از سر شوهر کردن فاطمه با من همچین چپ شده، انگار نه انگار از یک مادر و
یک پدر و یک خون هستیم. حالا چرا؟ فاطمه رو براي پسرش می خواسته. حالا هر چی بگی خواهر
من زمان این که من و تو بگیم گذشته، خود فاطمه نخواست. مگه به خرجش می ره؟ کینه مارو به دل
گرفته و هیچ جوري دلش صاف نمی شه. خدا می دونه واسه همین بچه دار نشدن فاطمه چه حرف ها
که به گوش من نرسیده و دم نزدم. حالا لابد مهدي رو هم بفهمه، دلش خنک تر می شه. برادرهام هم
که قدرت خدا سال تا سال نمی گن خواهر تو زنده اي یا مرده. اینه که مادر، من دهنم پر از خون هم
باشه باز نمی کنم . الان یک وقت ها به محمد ایراد می گیرم، ولی خوب که فکر می کنم می بینم
راست می گه، خداییش هم اگه قراره غمخوار نباشن چه فایده؟! آدم دوست و رفیق و فامیل رو می
خواد که قاتق نونش باشن، اگر نه دشمن جون فراوونه. پریشب ها به حاج آقا می گفتم: انگار بچه
مون – محمد را می گفت – عقلش از خودم بیشتره، راست می گه یار دلم که نیستن، واسه بار دل هم
که آدم نباید غم بخوره.
محترم خانم می گفت و من بی خبر از این که خودم به زودي یکی از همان بارهاي دل خواهم شد،
سر تکان می دادم.
یکی دو هفته بعد از جا به جایی ما، یک روز سه شنبه بود که در خانه شان منتظر آمدن محمد بودم.
سه شنبه ها معمولا زود می آمد دنبالم، ولی آن روز دیر کرد، خیلی هم دیر کرد. و من بی تاب و
مشوش نمی توانستم آرام بگیرم. محترم خانم دلداري ام می داد، ولی دلشوره رهایم نمی کرد تقریبا
نزدیک غروب آمد. سرحال و خوشحال، در حالی که از قیافه در هم من تعجب کرده بود!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:08 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت


صفحھ ٢٠۴


محترم خانم جاي من توضیح داد: از ساعتی که اومده تا الان چشمش به در بوده. هم زنت پرپر زده،


هم من دلم هزار راه رفته. خوب مادر جون تلفن که هست، مگه یه شماره گرفتن چقدر کار داره؟


در حالی که محترم خانم را می بوسید و عذرخواهی می کرد سر به سر من هم، که اخم هایم باز نمی


شد، می گذاشت. توي ماشین هم با آن که از حرف هایش خنده ام می گرفت، سگرمه هایم را باز


نکردم،


تا این که گفت: می خواستم یک خبري بهت بدم حالا که اخم می کنی نمی گم.


درست روي نقطه ضعف من دست گذاشته بود. در حالی که اخم و تخم به کلی فراموشم شده بود به


التماس افتاده بودم که بگوید چه خبر است و حالا او بود که می خندید، و به شوخی اخم کرده بود.


در جوابم با لحنی با مزه گفت: مجازات آدم اخمو انتظاره، التماس فایده نداره.


این مرض که در مورد سوال هایی که ذهنم را کنجکاو می کرد صبر نداشتم، کلافه ام کرده بود. به


تمام ترفندهایی که بلد بودم متوسل شدم، از ناز و عشوه و التماس گرفته تا قهر و دعواي ساختگی.


ولی آخر هم نگفت، تا رسیدیم دم خانه با تهدید گفتم: نمی گی؟!


مصمم غلیظ و کشیده گفت: نه!


گفتم: خیله خب. و با عصبانیت پیاده شدم و در را محکم به هم زدم.


سرش را از شیشه بیرون آورد و پرسید: خیله خب چی؟!


با لجبازي گفتم خیله خب حالا بهت می گم و زنگ را فشار دادم.


wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها