پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:06 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩۶
دانستم و دو تا درخت تنومند کاج که دو طرف باغچه روبروي پنجره هاي خانه مرتب و منظم
ایستاده بودند. دیگر نه از حوض و ماهی هاي قرمزش خبري بود، نه تخت هاي کنار آن و سماور
همیشه جوشان خانم جون و نه زیر زمین نموري که از توي آن عطر ترشی و سرکه و گلاب هاي
جور وا جور می آمد.
از چند تا پله پهن سنگی که بالا می رفتی وارد ایوانی وسیع می شدي که سرتاسر جلوي ساختمان را
گرفته بود، نرده ها و حفاظ هاي روي درها از آهن ظریف و پیچ و خم دار سفید بود، که نماي
ساختمان را زیباتر می کرد و روبروي پله ها دري بود که به ساختمان باز می شد و دو طرفش پنجره
هاي بلند سرتاسري داشت.
بعد از در ورودي ساختمان یک راهرو، پهن بود که به دیوار دست راستی جالباسی بزرگ چوبی بود،
روبرویش آینه اي سرتاسري که اطرافش گچبري ظریف داشت و بعد یک هال وسیع. یک طرف
هال دو اتاق بود که یکی از آن ها شد اتاق مادر و پدرم و دومی بعدها شد اتاق من.
روبرو راه پله هاي مارپیچی بود که به بالا می رفت. سمت چپ آشپز خانه اي دلباز داشت که نورش
را از حیاط خلوتی نقلی و تر تمیز می گرفت و بالاخره سالنی که فقط با دو ستون گچبري و با فاصله
از هال جدا می شد.
از پله ها که بالا می رفتی وارد یک هال مربع شکل می شدي. اتاق روبروي پله ها اتاق امیر شد و
اتاق کناري اتاق علی و اتاق دست چپی انبار وسایل و جهیزیه من. کنار آن هم دري بود که به حمام
بزرگ و روشنی باز می شد.
wWw.98iA.Com