0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧۴
شود لهیب عشق پاك و سرشار از مهر و هیجان، نفسم را ببرد و هنوز هم، با آن که سالها گذشته
است، برایم این سوال بی جواب مانده که اگر محمد جسم مرا هم تصرف کرده بود، اگر ما هم مثل
بقیه، روابط عادي و سیر طبیعی و معمولی را طی کرده بودیم، باز هم آن کشش عمیق و حس عجیب
و علاقه بی پایان، بینمان با همان شدت باقی می ماند؟!
نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم که ارزش بی اندازه عشق و علاقه من و محمد، دوام همیشگی
محبت او در قلب من و پر فروغ بودن آن علاقه و عشق حتی بعد از گذشت سال ها و رفتن او، رنگ
نباختن خاطرات و تصویر زیباي با هم بودنمان و ....
خلاصه همه عظمت و زیبایی آن عشق، تنها به این خاطر بود که در ذهن من دوست داشتن با مهر،
عطوفت، علاقه اي بی نهایت، کشش بی حد و مرز روحی، وابستگی و دلبستگی تام و شور و اشتیاقی
وصف ناشدنی معنا شد. و این نتیجه هم تنها به دلیل ظرافت روح و رفتار محمد بود که به من در آن
سن بحرانی و براي اولین بار در زندگی ام دوست داشتن و عشق را به دور از شهوت و تمناي
جسمانی آموخت و من رفته رفته یاد گرفتم که تسلیم جسم در انتهاي شیدایی و کشش روحی تنها به
منزله پیشکش کردن وجود خود به کسی است که فرمانرواي هستی و روح انسان می شود.
شاید آن سال ها و در آن سن، محمد هم با زجر، شهوت و خواست جسمانی را از خود دور می کرد و
نمی دانست که این زجر و زحمتکش در دراز مدت، چه دربودن چه در نبودنش، مرا عبد و اسیر
همیشگی او نگه خواهد داشت.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧۵
اگر من این حقایق را آن روزهامی فهمیدم چقدر سرنوشتم فرق می کرد. منتها چون آن زمان من هم
بدبخت نادانی بودم که فرق عشق واقعی و عشق صوري و جسمانی را نمی فهمید، مسیر را اشتباه رفتم
و قدر گنجی را ندانستم که آسان به دست آورده بودم، تا وقتی که از دستش دادم و دیگر هیچ وقت
نه حسرت و داغ از دست دادن آن راحتم گذاشت و نه توانستم به عشق صوري راضی شوم و داغ از
دست دادن خوشبختی ام را فراموش کنم.
بیش تر آدم ها فکر می کنند ، آنچه خیلی مهم و سخت است به دست آوردن خوشبختی و سعادت
است، در حالی که من حالا مطمئنم آنچه خیلی سخت تر است حفظ سعادت است و نگهداري
خوشبختی، خود خوشبختی ممکن است با مساعدت الهی یا شانس یا تقدیر و یا.... به دست بیاید ولی
آنچه مسلم است حفظ آن بدون عقل و تدبیر میسر نیست.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧۶
فصل نوزدهم
عید و بهار آن سال هم رسید و گذشت و تمام شد.مثل برق، مثل یک چشم برهم زدن، مثل همه
دوران هاي خوش زندگی که با سرعت باد می گذرند و درست برعکس ایام تیره روزي که انگار
زمان ، سلانه سلانه و از سر صبر می گذرد و عجله ندارد.
یک موقع به خودمان آمدیم که اوایل تابستان بود و سالگرد عقد من و محمد و موقع رفتن زري.
سه هفته آخري که زري ایران بود، چقدر سرمان شلوغ بود. مهمانی هاي پی در پی و رفت و آمد و
خرید و در عین حال دلهره.
انگار حتی خود زري تازه رفتنش را باور می کرد. زري نگران بود و من و مریم غمگین بودیم. سه
چهار روز آخر دیگر خواب و خوراك و شب و روز همه قاطی شده بود.
سه شب مانده به رفتنش مادرم یک مهمانی بزرگ گرفت و همه قوم و خویش هاي عروس و داماد را
دعوت کرد. شب رفتنش هم محترم خانم همه را دعوت کرد.
ولی آن شب خانم جون که حالش از عصر خوب نبود، عذرخواهی کرد و نیامد .
زري سرشب خودش آمد خانه ما تا از خانم جون خداحافظی کند. خانم جون انگار که یکی از نوه
هاي خودش به راه دور برود، نگران و غمگین بود. بقچه ترمه اي را که زري خیلی دوست داشت به
عنوان سرراهی به زري کادو داد و صورتش را بوسید و از بالاي عینکش با مهربانی چند لحظه توي
چشم هاي زري که نم اشک داشت، خیره شد و گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٧
این یادگاري رو از من داشته باش، این ها یک جفت بود، یکی مال تو یکی مال مهناز، که خدا می
دونه ، اندازه مهناز دوستت دارم.
بعد همان طور که دست زري توي دستش بود گفت: ایشاالله که سفید بخت بشی و هر جا هستی خدا
نگهدارت باشه.
زري یک دفعه زد زیر گریه و خانم جون همان طور که دست به سرش می کشید گفت: گریه نکن
مادر، مسافر خوب نیست گریه کنه. به سلامتی عروسی، گریه براي چیه؟! می دونم غربت هست،
دوري هست و دلت گرفته. اما مادر جون، زن وقتی شوهر کرد دیگه همه کس و کارش اول
شوهرش است. مبادا بري اون جا بی قراري کنی و جاي مرهم دل اون بنده خدا بشی بار دلش!
مردها طاقتشون به غصه از یک بچه کمتره، خصوصا اگر زنشون هی بیخ گوششون نق بزنه. هر وقت
دلت گرفت سوره والعصر رو بخون با توجه هم بخون تا دلت آروم بگیره. خدا یار غریبونه، ولی پیش
شوهرت نآراومی نکن مادر، زن باید آستر زندگی باشه. حالا اگه تو ته تغاري هستی و نوه خودم یکی
یکدونه، گناه شوهرهاتون که نیست مادر جون، هست؟!
کم کم با شوخی هاي خانم جون اشک هاي زري بند آمد و آخر سر پس از آن که چندین و چند بار
صورت خانم جون را بوسید، خم شد تا دستش را هم ببوسد که خانم جون نگذاشت و هر چه من و
زري براي بردنش به مهمانی اصرار کردیم قبول نکرد و گفت: مادر، حالم روبراه نیست، وگرنه خودم
از خدایم بود ، بیام . شماها برین خوش باشین.
رفتم، اما بعدها همیشه خودم را لعنت کردم که چرا خانم جون را آن شب تنها گذاشتم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٨
آن شب زري تمام مدت اشک ریخت و توي فرودگاه هم موقع خداحافظی آن قدر توي بغل هم گریه
کردیم که صداي محمد در آمد.
احساس عجیب و بدي داشتم. دلشوره اي عجیب که آدم وقتی از کسی براي آخرین بار خداحافظی
می کند دارد، دلم را بی تاب می کرد. انگار فکر می کردم دیگر زري را نمی بینم و شاید او هم
همین حس را داشت که آرام نمی گرفت. توي راه برگشتن، محمد غرق فکر، آرام رانندگی می کرد
و من غرق اندوه، بی صدا اشک می ریختم.
خوب به یاد دارم: آن شب ، شبی مهتابی بود. ماه قرص کامل بود و هوا صاف، ولی از آن جا که دلم
گرفته بود بیش تر از قرص ماه، زمینه سیاه آسمان را می دیدم. در طول مسیر هر چه محمد سعی کرد
با حرف و سوال و صحبت به حرف زدن وادارم کند، موفق نشد تا این که نزدیکی هاي خانه یکدفعه
گفت: مهناز هیچ می دونستی این دوستت کاملش هم به قشنگی خودت نیست؟!
پرسان نگاهش کردم دوستم؟!
آهان.
کدوم دوست؟!
با لحنی شوخ گفت: اگه گفتی؟!
من که فکرم خسته و مغشوش بود، بی حوصله گفتم: نمی دونم، خودت بگو.
نه فکر کن. خودت باید بگی.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٩
بدون فکر گفتم: کی؟ زري؟!
خندان گفت: به به، چشم زري روشن. بفرمایین زري کی ناقص بود که حالا کامل شده؟!
خنده ام گرفت: محمد اذیت نکن، بگو دیگه.
اي تبل، می خواي همه چی حاضر و آماده باشه، نه؟!
بعد با انگشت ماه را نشان داد و من از خنگی خودم که چیز به این سادگی را نفهمیده بودم و از حرفی
که در مورد زري زده بودم از ته دل خندیدم. محمد باز با همان روش همیشگی اش فکرم را منحرف
و حواسم را پرت کرده بود و من غافل از بدبختی اي که انتظارم را می کشید حواسم به حرف ها و
شوخی هاي محمد جلب شد تا به خانه رسیدیم.
وارد خانه که شدیم نزدیک اذان صبح بود. برخلاف انتظار که مطمئن بودیم خانم جون بیدار است،
چراغ هاي خانه همه خاموش بود.
محمد گفت: بالاخره یکدفعه هم شد که ما خانم جون رو بیدار کنیم، عجیبه خواب موندن.
من در حالی که احتمال می دادم خانم جون توي اتاقش بیدار است، گفتم: من می رم صداشون کنم.
هنوز هم هرچه فکر می کنم چرا آن شب چراغ اتاق را روشن نکردم، متعجب می مانم. نور چراغ
راهرو همراه من وارد اتاق شد و سایه ام روي دیوار روبرو افتاد، بزرگ و وحشتناك.
آرام صدا کردم: خانم جون و نزدیک تخت شدم. ولی خانم جون جوابی نداد. به پهلو و پشت به من
روي تختخواب بود.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٠
کنارش نشستم و آرام بازویش را تکان دادم. خانم جون اذون رو گفتن ها، الان نماز مومن ها می ره
بالا، زود باشین! خانم جون، خانم جون....
تکان هایم کمی محکم تر شد، ولی خانم جون هیچ جوابی نداد.
با تعجب خانم جون رو به سمت خودم برگردانم. چشم هایم از حیرت گشاد شد، وحشت تمام وجودم
را گرفت و بی آن که دست خودم باشد، دهانم با تمام قدرت به فریاد باز شد. خانم جون با چشم هایی
باز روبرو را نگاه می کرد. نگاهی آزام و ثابت، و دستش در حالی که هنوز تسبیح تربتش لاي
انگشت هایش بود روي پاهاي من که از ترس فلج شده بود افتاد، سرد و یخ کرده.
جیغ هایی که از حنجره من خارج می شد، انگار صداي من نبود. حیرت، وحشت، تعجب و ترس از
فضاي تاریک اتاق و سایه خودم که روي دیوار روبرو بزرگ و ترسناك بود، چشم هاي باز خانم
جون و دست هاي یخ کرده و سردش، داشت مرا از پا در می آورد.
پاهایم به راستی فلج شده بود و چشم هایم خیره در چشم هاي خانم جون مانده بود. حتی قدرت فرار از
آن صحنه را نداشتم. دهانم تمام وحشتم را با صداهایی که از اختیار خودم هم خارج بود بیرون می
ریخت. چراغ روشن شد.
امیر، محمد ، و مادر و آقا جون سراسیمه وارد اتاق شدند. تکان هاي محمد و امیر، التماس هاي مادرم
و صدا زدن هاي پیاپی آقا جون هیچ کدام نمی توانست جلوي فریاد هاي مرا بگیرد. شوم و ناباوري و
ترسی که وجودم را گرفته بود، آن قدر شدید بود که اختیار اعضاي بدن و اعمالم را از دست داده
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨١
بودم. آخر سر هم آب سردي که توي صورتم پاشیدند تنها دهانم را بست، ولی قدرت عمل از من
سلب شده بود.
محمد بغلم کرد و از اتاق بیرون برد و من همان طور بهت زده، می خواستم حرف بزنم، گریه کنم،
جیغ بزنم و خانم جون را صدا کنم. فایده نداشت، من که همیشه دریایی اشک داشتم، حتی اشک هایم
هم خشکیده بود. قلبم در فشار بی امان غمی بی نهایت و ناشناس فشرده می شد. غم از دست دادن، غم
فراق و هجران براي من غمی ناشناخته و گنگ بود. غمی دردناك و نفس بر که راه را حتی بر اشک
هم بسته بود.
خانه پر از جمعیت شد. صداي گریه، تسلیت و شلوغی فضا را پر کرد و من همچنان مثل مجسمه اي
گچی فقط نگاه می کردم. همه سعی دیگران براي این که مرا از آن حال در آورند، بی ثمر ماند.
منظره چشم هاي خانم جون و دست سردش از جلوي چشم هایم کنار نمی رفت. صورت هایی که
رویم خم می شدند، نگرانی ها، توصیه ها، همه را می شنیدم ولی قادر به هیچ حرکتی نبودم.
صبح شد. رفت و آمدها، تسلیت ها، صداي گریه، آواي قرآن و چشم هاي گریان و نگران و غم زده
همه مثل فیلم صامتی از جلوي چشم هایم می گذشت و من که بهت و ترس از پا درم آورده بود، نمی
توانستم باور کنم که خانم جون دیگر نیست، که تمام شد، یک عمر خاطره، یک دنیا عشق و مهر،
مظهر سال هاي پر شمار امید و نومیدي مثل یک دفتر براي همیشه بسته شد؟!
ناگهان پتک آخر بر اعصاب کرخ شده ام فرود آمد، تابوتی برسر دست از اتاق خانم جون، در حالی
که رویش ترمه کشیده بودند، خارج شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٢
لا به لاي صداي شیون و لا اله الا الله ، باورم شد که این خانم جون است، مادر بزرگ مهربان و خوش
زبان من که بر روي دست دارد براي همیشه از این خانه می رود. کتري اش هنوز کنار حوض بود،
بوي تسبیحش انگار فضا را پر کرد و صداي پاهایش توي گوشم پیچید. من دیگر آن چشم هاي
شیطان و مهربان را نمی دیدم؟ کسی که از روزي که چشم باز کرده بودم، کنارم بود؟ قصه گوي
بچگی، همزبان همه دوران هاي زندگی و سایه مهر همیشه همراه من، داشت براي هیشه می رفت؟
زیر لب و ناخودآگاه گفتم: خانم جون.
اشک به چشمم هجوم آورد. فریاد دوباره راه گلویم را باز کرد و بدون این که حتی خودم بفهمم
چطور، به جنازه که روي دوش مردها از من دور می شد رسیدم.
خانم جون، خانم جون! خانم جون رو کجا می برین؟ بگذارینش زمین.
نیرویی فراتر از آن که بشود تصور کرد وجودم را در خودش گرفته بود. دوباره باید صورتش را می
دیدم. کسی حریفم نمی شد. چنگی را که به رو انداز خانم جون زده بودم رها نمی کردم. جنازه را
زمین گذاشتند و کنار رفتند. ترمه را کنار زدم. آن جا بود، مادر بزرگ من، یادواره همه دوران هاي
زندگیم، مهربان مادر ثانی من. در حالی که چشم هایش حالا دیگر بسته بود، با موهایی به رنگ برف
و صورتی مثل مهتاب، روشن و آرام.
خانم جون با آرامش خوابیده بود. گریه نمی کردم، زار می زدم، با تمام وجود. یکی از عزیز ترین
عزیزانم را صدا می زدم و درمانده می خواستم درد تلخ و گزنده از دست دادن را با فریاد آرام کنم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٣
ضجه می زدم و به وجودي که دیگر نفس نداشت التماس می کردم و سیل اشکم صورت خانم جون
را خیس می کرد. فریادهایم با گریه دیگران به هم آمیخت. هر چه سعی کردند دورم کنند، فایده
نداشت. مادرم با صورتی غرق اشک، امیر و محمد را صدا زد.
در حالی که هنوز با تمام قدرتم ، بازوي خانم جون را نگه داشته بودم، بغلم کردند و از خانم جون
دور.
درمانده التماس کردم: خانم جون رو نبرین، خانم جون بدون ما تنها هیچ جا نمی مونه، محمد تو،
نگذار ببرنش.
ولی محمد با چشم هایی اشکبار مرا عقب می برد و امیر هق هق کنان کنار پدرم زیر تابوت را
گرفت.
شیون بی ثمر بود. خانم جون بر سر دست از من دور می شد. به محمد التماس می کردم رهایم کند و
ناخن هایم را با تمام قدرت توي بازوهایش فرو می کردم، ولی فایده نداشت. خانم جون و جمعیت با
هم از خانه خارج شدند و من خرد و بی چاره، صورتم را توي سینه محمد قایم کردم و زار زدم.
در جواب محمد که مرتب توي گوشم از من می خواست که آرام باشم، فقط زار می زدم. دور و برم
شلوغ بود و هیاهو. صداي اکرم خانم را شنیدم:
محمد آقا ، صلاح نیست ببرینش سر خاك.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨۴
محترم خانم هم گریه کنان گفت: آره مادر، دیشب هم هول کرده، اگه بخواد این طور کنه ، مریض
می شه، بمونه بهتره.
وحشتزده سر بلند کردم، نه، باید می رفتم. از سر درماندگی، اشکریزان به محمد خیره شدم که می
پرسید: می شنوي مهناز؟! اگه بخواي این طوري کنی، اگه آروم نگیري، نمی برمت. با التماس
نگاهش کردم، لبم را به دندان گرفتم که صدایم خفه شود و چانه ام که از شدت گریه می لرزید به
اختیارم درآید.
محمد که خودش هم چشم هایش از گریه قرمز بود دوباره پرسید: قول می دي آروم باشی؟
سرم را تکان دادم. یعنی آن ها فکر می کردند این اعمال اختیاري و ارادي است؟ در تمام طول راه، تا
گورستان اشک می ریختم. زندگی ام، از بچگی تا آن روز و خاطراتم با خانم جون مثل برق از جلوي
چشمم می گذشت: شیرین زبانی هایش، مهربانی هایش، نصیحت هایش، وساطت هایش، دعاهاي از
ته دلش، قرآن خواندن هاي با سوز دل و مناجات سحرهایش، نمازهاي طولانی و اول وقتش، اسباب
سماور با سلیقه و صبحانه هایی که از زمانی که به یاد داشتم، از دست یا کنار خانم جون خورده بودم،
صداي پاهاي خسته اش که به گوشم آشنا بود و خبر از وجودي مهربان در نزدیکی ام می داد،
موجودي عزیز که بدون او، زندگی ما صفا و نورش را از دست می داد و حتی تشر زدن هاي گاه و
بی گاهش که هیچ وقت تلخ نبود.
اولین زخمی که مرگ و از دست دادن به جان من زد چه دردناك بود. تا آن زمان عزیزي را از
دست نداده بودم و طعم تلخ جدایی و اندوه را این طور با تمام وجود حس نکرده بودم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨۵
دلم می سوخت، سوزشی بی امان و تحمل ناپذیر. نمی خواستم و نمی توانستم باور کنم که همه چیز
تمام شده، یک دنیا مهر و عاطفه و گذشت و خاطره، با قطع یک نفس می رود که زیر خاك مدفون
شود. سیلاب اشک حتی سر سوزنی از سوز جگرم را کم نمی کرد. فقط جلوي فریادم را می گرفت.
ناباورانه، پایان راه یک زندگی، یک دنیا، یک انسان را می دیدم، که این بار عزیز من بود، برایم
فاجعه بود.
با سفارش هاي محمد که می خواست پیش مردها برود، کنار مادر و محترم خانم نشستم، منتظر، تا
مادر بزرگم را از غسالخانه، از آخرین حمام هر انسانی در این دنیا بیاورند.
هر چه می شنیدم شیون بود و فغان و هر چه می دیدم لباس سیاه بود و چشم هاي اشکبار. هر کس در
عزاي عزیزي اشک می ریخت و فغان می کرد و من هم با همدردي اشک می ریختم، چون که
عزیزي از دست داده بودم.
نمی خواستم باور کنم آن که در پارچه اي سفید، پیچیده اند و براو نماز می خوانند خانم جون من
است. پاهایم حسش را از دست داده بود. همه به نماز ایستادند و من اشک ریختم. از زمین بلندش
کردند و خانم جون انگار عجله داشت، باز با سرعت از من دور می شد. تمام قدرتم را براي این که
فریاد نزنم به کار می بردم. احساس می کردم فشار بغضی بی امان گلویم را سوراخ می کند، بغضی که
با اشک آرام نمی گرفت. دندان هایم را روي هم فشار می دادم که صدایم در نیاید. از ترس این که
در این آخرین لحظات از خانم جون دورم کنند، باید خفه می شدم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨۶
تابوت را سه بار زمین گذاشتند و برداشتند و باز نزدیک دهانه قبر زمین گذاشتند. خانم جونم را می
خواستند توي این خانه تاریک و تنگ، زیر خروارها خاك مدفون کنند؟!
لرزشی استخوان هایم را لرزاند. ترس، غصه ، وحشت و اندوهی بی نهایت و وصف ناپذیر داشت قلبم
را پاره پاره می کرد. جلوي چشم هاي وحشتزده من امیر، علی، محمد و حاج آقا، خانم جون را باز
بلند کردند. آقا جون اشکریزان پیکر مادرش را سرازیر کرد. وحشت تا مغز استخوانم را لرزاند.
آن جا توي آن گودال تاریک و تنگ و سیاه، مادر بزرگ من بود که مدفون می شد؟! آقا جون را
که به پهناي صورت اشک می ریخت، صدا زدند که صورت مادرش را باز کند.
چیزي در درونم جوشید. این آخرین لحظه ها بود، به زودي تمام می شد و من دیگر هیچ گاه آن
صورت عزیز را نمی دیدم. ناخودآگاه شعر سوزناکی که همیشه ورد زبان خانم جون بود با صداي
خودش توي ذهنم زمزمه شد، صدایی که لحظه به لحظه اوج می گرفت:
در خانه تاریک گور، در پیش دارم راه دور
کو همنشین جز مار و مور، استغفرالله العظیم
باز خروشی بی نهایت وجودم را در بر گرفت و سوزاند، دهانم را به فریاد باز کرد و پاهایم را به جلو
راند، باید یک بار دیگر می دیدمش.
دست هایی که سعی می کردند نگهم دارند، فقط بازوهایم را خراشیدند. این من نبودم، نیروي محبت و
خون خود خانم جون بود که توي رگهایم می جوشید و مرا به جلو می راند. زانو زدم و شیون کنان
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٧
صدایش زدم. اگر دست هاي امیر و محمد مانع نشده بود، شاید من هم افتاده بودم آن پایین، توي خانه
ترسناك خانم جون.
آقا جون لرزان و زاري کنان، صورت مادرش را باز کرده بود و روي خاك می گذاشت، صورتی پر
چین که با آرامشی ملکوتی به خواب رفته بود. فریاد هاي جگر خراش و بی اختیارم آرام نمی شد،
نمی توانستم ببینم و باور کنم و ساکت باشم. صورت خیس اشک آقا جون ، شانه هاي لرزان از گریه
امیر وعلی و صورت اشک آلود مادرم و عظمت مصیبتی که تا آن روز حتی بهش فکر نکرده بودم،
فراتر از توانم بود.
دلم می خواست با ناخن هایم، خاك را پس بزنم و به خانم جون برسم. وحشتی به عظمت و تاریکی
مرگ، وجودم را در بر گرفته بود، آن جا، تنها زیر خروار ها خاك، خانم جون من چه می کرد؟
زورم به محمد که وقتی دید نمی تواند مرا کنار بکشد، از زمین بلندم کرده بود و دورم می کرد، نمی
رسید. مشت هایم را توي سینه اش می کوبیدم و فریاد می زدم و خانم جون را صدا می زدم که
احساس کردم دنیا جلوي چشم هایم سیاه می شود و صداها دور. از هوش رفتم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٨
فصل بیستم
روزها و شب هاي بعدي چه کشنده و تلخ بود. دیوارهاي خانه روي قلبم فشار می آورد و تحمل خانه
اي را که تویش بزرگ شده بودم، نداشتم.
از همه جاي خانه بوي خانم جون می آمد، اما خودش نبود. صداي پاهایش را می شنیدم، بوي عطر
تسبیحش توي شامه ام می پیچید و چشم باز می کردم، ناباورانه، خانه سیاهپوش را می دیدم. منظره
چشم ها و دست سرد خانم جون و آن شب تلخ از جلوي چشمم کنار نمی رفت. مرگ خانم جون
براي من، توي هفده سالگی، اولین تجربه دردناك زندگی بود. ضربه اي سخت بود و تحملش فراتر از
توانایی روح نازپرورده و نامرادي ندیده من. مریض شدم، مرضی که براي همیشه با من ماند، یادآور
از دست دادن خانم جون.
سوزش مدام معده بی چاره ام می کرد و در عین حال به محض این که غذا می خوردم، حالم به هم می
خورد. روزها وضع جسمی فرسوده ام می کرد و شب ها، وهم و کابوس و خواب هاي آشفته.
حال وحشتی که همیشه توي تاریکی و تنهایی به من دست می داد، حالا شدید تر شده بود. از تاریکی
و خانه خودمان می ترسیدم و این ترس رفته رفته چنان بر من غالب می شد که خواب را از چشمم می
گرفت و حتی پناه بردن به محمد هم آرامم نمی کرد و از وحشتم نمی کاست. وقتی هم که از فرط
ضعف و خستگی تقریبا بی هوش می شدم، مدام خواب هاي عجیب و غریب و کابوس می دیدم و در
حالی که خیس عرق و غرق اضطراب بودم، با صداي محمد بیدار می شدم و به آغوشش پناه می بردم
و دوباره گریه بود و گریه.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها