پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:03 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٣
ضجه می زدم و به وجودي که دیگر نفس نداشت التماس می کردم و سیل اشکم صورت خانم جون
را خیس می کرد. فریادهایم با گریه دیگران به هم آمیخت. هر چه سعی کردند دورم کنند، فایده
نداشت. مادرم با صورتی غرق اشک، امیر و محمد را صدا زد.
در حالی که هنوز با تمام قدرتم ، بازوي خانم جون را نگه داشته بودم، بغلم کردند و از خانم جون
دور.
درمانده التماس کردم: خانم جون رو نبرین، خانم جون بدون ما تنها هیچ جا نمی مونه، محمد تو،
نگذار ببرنش.
ولی محمد با چشم هایی اشکبار مرا عقب می برد و امیر هق هق کنان کنار پدرم زیر تابوت را
گرفت.
شیون بی ثمر بود. خانم جون بر سر دست از من دور می شد. به محمد التماس می کردم رهایم کند و
ناخن هایم را با تمام قدرت توي بازوهایش فرو می کردم، ولی فایده نداشت. خانم جون و جمعیت با
هم از خانه خارج شدند و من خرد و بی چاره، صورتم را توي سینه محمد قایم کردم و زار زدم.
در جواب محمد که مرتب توي گوشم از من می خواست که آرام باشم، فقط زار می زدم. دور و برم
شلوغ بود و هیاهو. صداي اکرم خانم را شنیدم:
محمد آقا ، صلاح نیست ببرینش سر خاك.
wWw.98iA.Com