پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:04 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨۵
دلم می سوخت، سوزشی بی امان و تحمل ناپذیر. نمی خواستم و نمی توانستم باور کنم که همه چیز
تمام شده، یک دنیا مهر و عاطفه و گذشت و خاطره، با قطع یک نفس می رود که زیر خاك مدفون
شود. سیلاب اشک حتی سر سوزنی از سوز جگرم را کم نمی کرد. فقط جلوي فریادم را می گرفت.
ناباورانه، پایان راه یک زندگی، یک دنیا، یک انسان را می دیدم، که این بار عزیز من بود، برایم
فاجعه بود.
با سفارش هاي محمد که می خواست پیش مردها برود، کنار مادر و محترم خانم نشستم، منتظر، تا
مادر بزرگم را از غسالخانه، از آخرین حمام هر انسانی در این دنیا بیاورند.
هر چه می شنیدم شیون بود و فغان و هر چه می دیدم لباس سیاه بود و چشم هاي اشکبار. هر کس در
عزاي عزیزي اشک می ریخت و فغان می کرد و من هم با همدردي اشک می ریختم، چون که
عزیزي از دست داده بودم.
نمی خواستم باور کنم آن که در پارچه اي سفید، پیچیده اند و براو نماز می خوانند خانم جون من
است. پاهایم حسش را از دست داده بود. همه به نماز ایستادند و من اشک ریختم. از زمین بلندش
کردند و خانم جون انگار عجله داشت، باز با سرعت از من دور می شد. تمام قدرتم را براي این که
فریاد نزنم به کار می بردم. احساس می کردم فشار بغضی بی امان گلویم را سوراخ می کند، بغضی که
با اشک آرام نمی گرفت. دندان هایم را روي هم فشار می دادم که صدایم در نیاید. از ترس این که
در این آخرین لحظات از خانم جون دورم کنند، باید خفه می شدم.
wWw.98iA.Com