0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴١
این شق القمر انجام بشه، زمان ما کجا و زمان شما کجا؟ همین عباس باباي این ها، نصف سن این ها
رو هم نداشت که از صبح علی الطلوع تا بعد غروب توي همین بازار عرق می ریخت و کار می کرد
.خدا شاهده هنوز قدش به پیشخون مغازه نمی رسید، اونم با اون اوستاهاي اون زمان که مثل شمر ، سر
تو می چرخوندي کتک بود و چوب.
اوستاها اگه مزد یادشون می رفت، کتک یادشون نمی رفت.اون بچگی کجا و این ها کجا. الان اگه
به این علی آقا بگی. مادر نونت هست، آبت هست، همه چی ، حی و حاضر، این چهار تا کتاب چه
کاري داره که زیر بار نمی ري؟ بهش بر می خوره. ولی همین باباش خدا می دونه با چه خون جگري
این الف و ب رو یاد گرفت. خدا ایشاالله عمر با عزت بهش بده، من موندم و یک بچه و یک مشت
آدم خدا نشناس و یک دنیا مشکل.
من یکدفعه پرسیدم: راستی خانم جون، چرا فقط آقا جون رو داشتین؟!
تا آن روز هر وقت این سوال را می کردم خانم جون می خندید و می گفت آخه من یکه زا بودم ولی
آن روز چون احساس کردم خانم جون دوست دارد حرف بزند، دوباره این سوال همیشگی به ذهنم
رسید.
خانم جون با لبخندي کمرنگ در حالی که از چشم هایش معلوم بود دارد به گذشته ها فکر می کند،
گفت: والله چی بگم؟ آخه من، زن دوم نصرالله خان پدربزرگ را می گفت بودم. می دونی وقتی من
شوهر کردم چند سالم بود؟ دوازده سالم بود و نصرالله خان 38 سالش بود.
_______________________________________________________________________________________________
صفحھ ١۴٢
من که براي اولین بار این حرف را می شنیدم ، از حیرت دهانم باز مانده بود، با بهت گفتم: چند
سال؟!
خانم جون خندید و گفت: نه که حالا فکر کنین اون خدا بیامرز پیمرد بود، نه بابا، خیلی هم سرحال و
جوون بود، من خیلی کوچیک بودم.
همان طور حیران پرسیدم: خوب حالا چرا با این همه اختلاف سن، ازدواج کردین؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:51 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٣
فصل پانزدهم
خانم جون آهی کشید و گفت:
والله مادر قصه اش درازه.
من اصرار کردم و محمد با نگاهی که یعنی (شاید خانم جون دوست نداره بگه) نگاهم کرد. اما خانم
جون گفت:
می ترسم شماها حوصله تون سر بره. ولی بلاخره با اصرار من خانم جون شروع کرد.
من خیلی کوچیک بودم که مادرم به رحمت خدا رفت و پدرم دوباره زن گرفت. خوب هیچ زنی هم
چشم دیدن بچه شوهر رو نداره. از طرفی هم، زن پدرم جوون بود و هی پشت هم بچه می آورد. اون
دوره و زمونه هم مثل حالا فراوانی نبود. پدر من هم وضعیتی نداشت، یک کاسب جزء بود که صبح
تا شب پی یک لقمه نون می رفت و خونه نبود.
زن بابام هم خدا بیامرزتش، تا اون جا که می تونست به من ظلم می کرد و بازم چشم نداشت ببینتم.
شوهرم رو هم خودش پیدا کرد. از فامیل هاي دور خودشون بود. زنش سر زا رفته بود و سه تا بچه
داشت. خدا رحمتش کنه، خود آقا هم وقتی منو دید قبول نکرد، گفته بود، این جاي بچه منه. ولی زن
بابام ول کن نبود. این قدر سعی و تلاش کرد، واسطه فرستاد، سن من رو بالا برد و چک و چونه زد
تا به قول خود اون خدا بیامرز، آقا رو از رو برد. من این قدر سن و سالم کم بود و چشم و گوشم
بسته، که اصلا نمی دونستم شوهر یعنب چی؟ منتظر بودم ببینم آخرش چی می شه؟! بللاخره زن بابام
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:52 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴۴
هم آقا رو راضی کرد هم پدر خدا بیامرزم رو. یک روز یک آقا آوردن خونه، یک قواره چادري،
یک قواره پارچه، یک کله قند، یک ظرف باقلولا با یک انگشتر. صیغه رو خوندن و بقچه ام رو زدن
زیر بغلم که با نصرالله خان برم. من از سن و سالم درشت تر بودم، ولی خوب عقلم هنوز بچه بود. خدا
ایشاالله که نور به قبرش بباره، نصرالله خان هم درست مثل یک بچه منو برد خونه ش. آن قدر صبر و
حوصله کرد، آن قدر ندانم کاري هام رو تحمل کرد تا بلاخره بعد از دو سه سال یواش یواش از آب
و گل در اومدم و تازه می شد اسمم رو گذاشت زن. خدا خواهی بود که بچه هاي نصرالله خان رو
مادر بزرگشون قبول کرده بود، اگه نه، با اون عقل ناقص من خدا عالمه اوضاع چه جور می شد.
خلاصه رفته رفته هر چی عقلم رسید به حاج آقا علاقه بستم، آخه ننه، آدمیزاد بنده محبته. منم که خدا
وکیلی مزه راحتی و طعم محبت رو توي خونه حاج آقا چشیده بودم توي این دنیا فقط دلم به حاج آقا
خوش بود.
چشم هاي خانم جون برق خاصی می زد، معلوم بود، هنوز با یادآوري گذشته، عشق به موجودي که
جاي پدرش بوده، وجودش را پر می کند، بعد از چند لحظه خنم جون آهی کشید و ادامه داد:
ولی اون جام زن بابا ولم نمی کرد. هر چند وقت یک بار می اومد، خوب گوشت تنم رو می لرزوند
و می رفت. هر وقت می اومد توي دل منو خالی می کرد و می گفت: (پس چرا بچه دار نمی شی؟
این جوري پایت روي پوست خربزه س، حاجی سه تا بچه داره، یعنی عرضه بچه دار شدنم نداري؟).
بلاخره حامله شدم و بچه م نموند. غیر از عباس خدا چهار تا بچه دیگه بهم داد که نموندن. به دنیا که
اومدن نارس بودن و از بین می رفتن. خدا می دونه واسه هر کدوم چقدر گریه می کردم و اون خدا
رحمت کرده چقدر نازم رو می کشید و دلداریم می داد، تا بلاخره بیست و چهار، پنج سالم که شد
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴۵
خدا عباس را با هزار نذر و نیاز بهم داد. دیگه هیچی کم نداشتم. اون روزها دیگه پسرهاي حاج آقا
بزرگ شده و رفته بودن در حجره پدرشون. دخترش هم دیگه شوهر کرده بود. روزگار خوبی داشتیم
که یکدفعه، سربند یک ندانمکاري شاگردها، حجره و انبار حاج آقا آتیش گرفت. یادم رفت بگم،
حاج آقا توي کار نخ و پنبه بود. خلاصه مادر، شعله اون آتیش به زندگی ما هم گرفت. یکدفعه
اوضاع ما از این رو به اون رو شد. اون روزها پول توي دست مردم مثل الان فراوون نبود، ارزش
داشت. چو که افتاد حاجی ورشکست شده، اعتبارش کم شد، داد و ستدها خوابید و طلبکارها صف
کشیدن. هیچی ، مادر جون در عرض یک سال ورق زندگیمون برگشت. حاج آقا هر چی تلاش کرد
و به هر دري زد، کارها جفت و جور نشد. خونه رو فروختیم که بلکه فرجی بشه ولی فایده نکرد.
حاج آقا از غصه کمرش خم شد و خونه نشین شد و دنباله اش مریض. خدا ایشاالله که نور به قبرش
بباره، همچین که مریضی اش طولانی شد، یواشکی از بچه هایش یک خونه کوچیک خرید و به نام
من کرد و گفت: من اون ها رو سر و سامون دادم، بعد از من، تو و این بچه سر گردون می شین.
روزهاي آخر، انگار خدا به دلش بندازه که رفتنیه، هی حلالیت می طلبید و می گفت ( تو بچه بودي
به پاي من سوختی، حالا من که برم با یک بچه تو چه می کنی؟). و خدا می دونه که من چی
کشیدم!
چشم هاي مهربان خانم جون نم اشکی برداشت و ساکت شد. انگار دوباره داغ از دست دادن حاج آقا
برایش تازه شده بود و من که از غصه خانم جون و از شنیدن سرنوشتی که بار اول بود کاملا از آن
با خبر می شدم، بغض گلویم را گرفته بود، بی اختیار دست محمد را محکم گرفتم. گیج و متحیر یک
لحظه فکر کردم، اگر روزي محمد را از دست بدهم؟ یا وقتی پیر شدم، محمد زودتر از من برود؟ با
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴۶
خانم جون احساس همدردي کردم و اشک چشم هایم را سوزاند. حتما پدر بزرگم هم همان قدر براي
خانم جون عزیز بوده که محمد براي من. اصلا تصورش را هم نمی خواستم بکنم. خانم جون آهی
کشید و ادامه داد:
یک زن جوون با یک بچه، نه یاوري نه پشت و پناهی. خونه داشتم، ولی خوب، خونه رو که نمی شد
خورد و پوشید. آدم زنده زندگانی می خواد. آقام یک سر داشت و هزار سودا با شش سر عائله، دیگه
اگه می خواست هم نمی تونست کاري برام بکنه. زن بابام هم از ترس این که من یک وقت فکر
کمک از آقام رو نکنم، همون اول آب پاکی رو روي دستم ریخت. من هنوز جوون بودم و حاج آقا
نگذاشته بود آب توي دلم تکون بخوره. حیرون مونده بودم و نمی دونستم باید چه کار کنم؟ خدا
شاهده از تنهایی یعنی از شب و تنهایی توي اون خونه چقدر می ترسیدم. شب تا سپیده صبح اشک می
ریختم و بالاي سر عباس که خواب بود می نشستم تا سحر می شد. حالا که یک وقت ها، عباس از
ترسو بودن مهناز ناراحت می شه، بهش می گم مادر، دست خودش که نیست، اینم ارث و میراث مادر
بزرگشه که به این بچه رسیده. اون روزها خوب من ازحالاي مهناز بزرگ تر بودم ، یک بچه هشت
نه ساله داشتم ولی توي اون خونه، بعد از حاج آقا وهم برم می داشت. شب تا صبح چشم هایم مثل
جغد باز بود تا بلکه آفتاب بزنه و هوا روشن بشه. این که می گن زن چراغ خونه س اشتباهه، مادر،
خدا هیچ خونه اي رو بی مرد نکنه، که اگه کرد، صدتا چلچراغ هم نمی تونه روشنایی اون خونه باشه.
زن اگه چشم و چراغ هم باشه به پشتیبانی مردشه و دلگرمی اون. بگذریم، خلاصه از اون جا که خدا
یار غریبونه ، همون روزها خونه کناري مارو فروختن و یک همسایه جدید اومد که خدا ایشاالله اون
روزي که همه حیرونن، دستگیرشون بشه و روسفید شون کنه. آره مادر، این همسایه ما که یک
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٧
پیرزن و پیرمرد بودن شدن براي من پدر و مادر و مونس و یاور و خلاصه همه کس. اگه گفتی اسم
اون ها چی بود؟!
به من خیره شد. من با تعجب و فکري مغشوش همان طور که اخم هایم توي هم رفته بود سعی می
کردم حواسم را جمع کنم که خانم جون خندید و گفت: دیگه این که این قدر فکر نداره، حاج
رحمت و بانو خانم خدا بیامرز دیگه.
بابا بزرگ مادر؟!
خانم جون سرش را تکان داد : بله، خدا خواست که اون ها سبب خیر بشن و دست منو بگیرن. حاج
رحمت واسطه شد و عباس رو گذاشت بازار، در حجره حاج قاسم بلورچی که تاجر چینی و بلور بود و
حالا این بچه چی کشید تا شد این حاج عباس موسوي که رویش توي بازار قسم می خورن و این
اعتبار رو به هم زد، فقط خدا می دونه و بس. همون سالها بازم، حاج رحمت یک زن و شوهر مطمئن
رو پیدا کرد و دو تا اتاق هامون رو بهشون اجاره دادم و یکخورده زندگیمون سرو سامون گرفت و
دیگه تنها نبودم. خودمم یواش یواش پیش بانو خیاطی و قرآن یاد گرفتم و بعضی وقت ها براي درو
همسایه خیاطی می کردم و شب و روز هم دعا به جون حاج رحمت و بانو خانم می کردم. اینه که
مادر یک وقت می بینی، صد پشت غریبه ، براي آدم از خواهر و برادر بهتر می شه.خلاصه زندگیمون
کم کم روبراه می شد و عباس تقریبا هفده هجده ساله بود که از بخت بد یا نمی دونم از اون جا که
هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیش تر می دهند، داماد حاج رحمت که پدر همین ملیحه
خانم باشه دور از این خونه و شماها ، درد بد گرفت و ناغافل از بین رفت. بیچاره مرضی خانم موند و
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٨
سه تا دختر که دومیش همین عروس خودم بود. خلاصه مادر، مرضی خانم که اومد خونه حاج آقا از
اون جا که دردمون مشترك بود، شدیم دوست هاي جون جونی. و خوب بعدشم که معلومه، عباس
بیست سه چهار سالش شده بود و گلویش پیش این ملیحه خانم گیر کرده بود، منم که جونم براي
ملیحه و خانواده اش در می رفت مستاجر مون رو جواب کردیم وملیحه خانم از خونه حاج رحمت
اومد خونه ما و شد عروس گل من. بعد هم پا به پاي شوهرش زحمت کشید و خانمی کرد تا زندگی
شد این که حالا هست. هرچی خاك مادر و مادربزرگش است، عمر ملیحه باشه. مادر جون، همه
خانمی و بلند نظري مادرت به اون ها رفته.
بعد رو به من اضافه کرد: دیگه از این جا به بعدشم که خودت دیگه می دونی و معلومه.
من که غرق فکر و خیال، هنوز در حرف هاي خانم جون غوطه می خوردم و به او خیره مانده بودم،
با تعجب و گلایه پرسیدم: چطور تا حالا این ها رو تعریف نکرده بودین؟!
آهان، همینو می خواستم بگم. اولا که مادر، تو کی پرسیدي که من بگم؟ بچه ها فکر می کنن پدر و
مادرشون از اول پدر و مادر بودن و زندگی همین طور بوده که اون ها حالا دارن می بینن. تو خودت
تا حالا اصلا پرسیده بودي که من نگفته بودم؟! بعد از اون ، مادر، بابات یک عیبی داره که دوست
داره از اون جا که خودش سختی کشیده، شماها رو لاي پنبه بزرگ کنه. همه ش می گه سختی رو
خودشون می رن توي زندگی می فهمن، حالا نمی خواد غصه گذشته مارو بخورن. اینم که حالا امروز
من سر درد دلم باز شد به خاطر حرف تو بود که واسه یک مدرسه رفتن و اومدن، می گی خسته ام و
تازه اخم ها تو براي شوهرت توي هم می کنی که چرا، حالا که تا غروب خوابیدم بهم مژدگونی نمی
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٩
دي! مادر، والله به خدا، قدر زندگیتون رو، این راحتی و جونیتون رو بدونین. خدا شاهده زمان ما
زندگی این جور نبود. مرد باید واسه یک لقمه نون از جون مایه می گذاشت و زن اصلا نبایس حرف
می زد که اگه کاسه جاي کوزه باشه بهتره، چه برسه به این که توقع کنه مثل شما واسه چهار تا
کتاب نازش رو بکشن. زمان ما یک خشت اگه می خواستیم به زندگیمون اضافه کنیم، سختی ها
داشت و داستان ها، صدامون هم در نمی آمد. از هزار تا یکی هم اسم طلاق رو نشنیده بود چه برسه
بیاره. اما حالا، همین که عروس و داماد می گن بله، عروسی و خرج عروسی پاي پدر داماد است همه
وسایل زندگی پاي پد عروس . خونه ام اگه ندن که مفت و مجانی بشینین، بالاخره اول و آخر بازم
کمک اون هاست. هیچی ، راحت ، هلو بیا برو تو گلو.تازه می رن نمی تونن زندگی کنن، چرا؟
فوري می گن تفاهم نداریم.
این به من گفته بالاي چشمت ابروست، اون به من گفته پایین ابرویت چشم است. خوب این ها براي
چیه؟! همین دیگه، همین که می گم. وقتی همه چی، حاضر و آماده و زحمت نکشیده بیاد دست آدم،
معلوم که باید دندون اسب پیشکشی رو هم شمرد و از اون طرف هم بالاخره آدمیزاد سرگرمی می
خواد، حالا که نباید پی زندگی بدوه ، انگشت به زندگیش فرو می کنه و پی عیب و ایراد می گرده.
از قدیم گفتن وقتی نه درد داري نه بیماري جوالدوز به خودت می زنی و می نالی. الان اگه زمان قدیم
بود شما جاي این که ور دل من زیر کرسی خوابیده باشی، باهاس دنبال بچه هات و شام شب و غصه
ناهار فردا می دویدي. اسم اومدن شوهرت هم که می اومد، زهره ات می رفت که هنوز کارهایت
روبه راه نیست.
من معترض بودم و محمد خندان ، که خانم جون با خنده و چشمکی شیطنت بار به محمد ادامه داد:
________________________________________________________________________________________
صفحھ ١۵٠
این ها رو براي شما هم گفتم آقا، این قدر به زنت آسون نگیر . چه معنی داره زن تا غروب بخوابه ،
دروغ می گم؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵١
فصل شانزدهم
محمد با خنده اي از ته دل با خانم جون هم داستان شده بود و من در حالی که با سرو صدا و شلوغی
مخالفتم را اعلام می کردم سعی داشتم با نیشگون هاي محکمی که از بازوي محمد می گرفتم ساکتش
کنم.
خانم جون خندان گفت: بفرمایین ، حالا دیدي؟ بدهکار هم نشی خیلیه، اینه که مادر بهت می گم
زنت رو نباید این قدر لوس کنی دیگه.
آن روز چقدر حرص خوردم و خانم جون و محمد خندیدند. آن شب در حالی که محمد داشت مسئله
هایم را حل می کرد، یک دست زیر چانه ام بود و در ظاهر به حرف هایش گوش می کردم، ولی
حواسم جاي دیگر بود پیش حرف هاي خانم جون و گذشته عزیزانم که من تازه به آن پی برده بودم
و در جواب سوال محمد که پرسید یاد گرفتی یا نه؟ با گیجی سرم را تکان دادم.
چند لحظه نگاهم کرد بعد در حالی که خودکار را زمین می گذاشت و کتاب را می بست گفت: نخیر
، نفهمیدي.
بعد دستم را از زیر چانه ام برداشت و صاف نشاندم.
خوب حالا می شه بپرسم به چی فکر می کنی؟
دستپاچه گفتم: هیچی به خدا، داشتم گوش می کردم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٢
بدون این که چیزي بگوید، ناباورانه و سرزنش آمیز توي چشم هایم خیره شد. فهمیدم فایده ندارد و
در حالی که سعی داشتم خودم را به مظلومیت بزنم که به سر هوایی محکوم نشوم، با یک لبخند تسلیم
شدم و گفتم: خیله خب، به حرف هاي خانم جون!
و نمی شه به من بگی به حرف هام گوش نمی کنی تا براي خودم مسئله حل نکنم؟!
با نگاهی پر از شرمندگی نگاهش کردم و گفتم: ببخشید، معذرت می خوام.
خندید و گفت: خوب یاد گرفتی سرو ته قضایا رو با یک نگاه مظلوم و یک ببخشید هم بیاري، نه؟
خوب حالا بعد از این همه فکر به چه نتیجه اي رسیدي؟
در حالی که دوباره توي فکر فرو می رفتم گفتم: این که خانم جون و آقا جون چه زندگی سختی رو
گذروندن.
همین؟!
خوب، آره.
پس خوب فکر نکردي، اگه خوب فکر می کردي خیلی چیزهاي دیگه هم دستگیرت می شد.
می خواست دوباره درس را شروع کند که پرسیدم: مثلا چی؟!
خودکار را زمین گذاشت، روي صندلی جا به جا شد رو به من نشست و گفت: مثلا این که آدم باید
بخواد، تا بشه و بتونه. خانم جون می تونست راه آسون رو انتخاب کنه. بگه تنهام، کسی رو ندارم ،
چه میدونم، جوونم و همون کاري رو بکنه که معمولا همه می کنن و با اولین کسی که پیدا می شد
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٣
ازدواج می کرد، ولی نکرد. و یا مثلا وفاداري، وفاداري که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته
باشه، حتی شوهري که دیگه نیست. وفاداري به محبتی که دیده و سال هایی که کنار همسرش
گذرونده که با وجود جوونی، توشه باقی عمر طولانی خانم جون شده، یا این که عشق، سن و سال
نمی شناسه، همونطور که در مورد خانم جون نشناخت و توانست با عشق به کسی که می توانست
جاي پدرش باشه، زندگیش را پر کنه. اونم با علاقه اي این قدر محکم و پا برجا. پس باز هم نتیجه می
گیریم، آدم وقتی چیزي را با تمام وجود بخواد، قادر به انجام هر کاري می شه. و از همه این ها مهم
تر، تلاشی است که به دنبال این خواستن به وجود می آید. همان طور که خانم جون تنها به پشتوانه
محبت شوهر و عشق به فرزند و مهر مادري، تمام تلاشی را که از دستش بر می اومد انجام داد و
موفق شد، این نشون می ده که صبر و تلاش و استقامت بالاخره به ثمر می شینه و ... و واضح ترین و
مهم ترین نتیجه هم این که: خود شما، خانم خانم ها ، چقدر توي زندگی، جلویی و خوشبخت و اون
وقت؟ با انگشت به کتاب اشاره کرد براي خواندن این، بنده تا این موقع شب باید نازت رو بکشم که
اونم، تازه لطف کنی! و اگه دلت خواست، فقط با دقت گوش کنی!!!...
چرا نفهمیدم؟ چرا گول خوردم؟! مقصر خودم بودم یا اطرافیانم؟ اطمینان از محبت بی انتهاي آن ها یا
نداشتن دغدغه از دست دادنشان؟ یا اصلا عادت به همه آنچه داشتم، بدون این که احساس کنم هر
کدام از داشته هایم به تنهایی گنجی گرانبهاست؟!
چرا گوش هایم نمی شنید و چشم هایم نمی دید؟ مدت ها زمان لازم بود که بفهمم آنچه می شنویم و
می بینیم مهم نیست، مهم وجود خود ماست و توانایی درکمان و این که چطوري نگاه می کنیم. همه
نصایح و حرف هاي پخته دنیا، وقتی ذهن خام و کور باشد به کار نمی آید، همان طور که در مورد
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵۴
من نیامد. تا زمانی که روزگار به جبر چشم هایم را بینا و گوش هایم را شنوا کرد وقتی فهمیدم لذت
بردن از نادانی، بهایی بسیار گزاف دارد که خیلی دیر شده بود.
روز ها مثل برق گذشت و من که نمی دانستم این گذران برق آسا، روزهاي خوشبختی من است که
می گذرد و دور می شود، بی خبر از فردا، غرق روزهایی بودم که پایانی برایشان تصور نمی کردم.
اشتباه همیشگی شاید تمام انسان ها را مرتکب شدم که در روزگار خوشبختی غرق می شوند و فردا را
از یاد می برند. درست برعکس روزگار تیره روزیو بدبختی، که فقط چشم به فردا و امید به آینده
دارند.
سه هفته به عید مانده و امتحان هاي ما شروع شده بود که آقا رضا از طرف بانک به اصفهان منتقل
شد. هنوز آن روز غروب را به یاد دارم. محترم خانم در حالی که زیر کرسی خانم جون بود،
اشکریزان این خبر را داد و مادرم با آرامش همیشگی اش گفت:
تو رو خدا محترم خانم، گریه نکن، خدا پشت و پناهشون، حاج آقا زنده باشن. کدوم بچه براي پدر و
مادرش مونده؟ این ها همه شون باید برن پی زندگیشون.
محترم خانم گریان گفت: نگو ملیحه خانم، اگر باد به گوشم رسونده بود که ممکنه فاطمه هم راه دور
بره، هیچ وقت دیگه زري رو به غربت شوهر نمی دادم.
مادرم گفت: قسمت هر چی باشه، آدم نمی تونه مانع بشه، قسمت زري هم این بوده. از اون گذشته، از
این جا تا اصفهان که راهی نیست، شما می ري، اون ها می آن. دو سه سال که بیش تر نیست. چشم
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵۵
به هم بزنی تموم می شه. از اون طرف زنده باشن. پسرهایت. ایشاالله همین روزها آقا مهدي بچه دار
می شه، سرت به بچه اون ها گرم می شه.
محترم خانم که از دست الهه و رفتار هایش به تنگ آمده بود، یکدفعه انگار داغ دلش تازه شد و
سردرد دلش باز. چون با گذشت حدود سه سال از ازدواج آقا مهدي، الهه نه تنها بدبینی هاي گذشته
را از بین نبرده بود، بلکه به اختلافات و کینه ها دامن می زد و محترم خانم که به قول خودش، دلش
دریاي خون بود ، روز به روز از غصه دچار بیماري هاي جور وا جور می شد. حاج آقا با بی اعتنایی و
نادیده گرفتن سعی می کرد نتیجه رفتار نا درست را نشان بدهد، ولی محترم خانم بیچاره با خون دل
سعی می کرد ظاهر را حفظ کند، ولی الهه لایق آن ها نبود. به همین دلیل با آمدن اسم مهدي، محترم
خانم اشک به چشم آورد و گفت: چی بگم ملیحه جون؟ چی بگم؟ اسم مهدي که می آد، خدا شاهده
انگار یکی نیشتر به این قلب من می زنه. حالا ما هیچی، من از حق خودم گذشتم و این دختره رو
واگذارش کردم به خدا.جگرم از این کبابه که مهدي خودش هم زندگی خوشی نمی کنه، شده پوست
و استخون. این دختره با این اخلاق و رفتار عوضی ، نمی دونم چه جوري این بچه رو خام کرد و به
روز سیاه نشوند. براي رضاي خدا، یکی نیست که این خانم ازش خوشش بیاد!
همه یک عیبی دارن. از بخل و حسادت روي همه عیبی ایرادي می گذاره. فکر می کنه این جوري
خودش خوب نشون داده می شه. آخه یکی نیست بگه بی انصاف ، تو به چی می نازي؟ به قد و بالاي
رعنایت؟ به رخساره بی همتایت؟ به خلق محمدیت؟ من نمی دونم چی شد که مهدي این خاك رو
دو دستی توي سرش ریخت که حالا باید نون رو توي خون بزنه و بخوره.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵۶
باز سیل اشک هایش روان شد.
خانم جون گفت: مادر ، دعایش کن. مادري، دعایت گیراست ، جوونیه و جاهلی . حالا کاریست
شده.
محترم خانم گفت: خانم جون، آخه دیگه راهی نیست که آدم امید به تموم شدنش داشته باشه. چاهیه
که مهدي تا عمر داره باید تویش بسوزه و بسازه. خدا می دونه هروقت این ها رو می بینم انگار به
جیگرم کارد می زنن. همچین به مهدي نگاه می کنه انگار بنده زر خریدشه. این دل بی صاحب طاقت
نمی آره، بگم اقلا نیان، من نبینم. پسره رو از مغازه باباش در به در کرد ، از فامیل بریدش، دیگه از
برادر و خواهر و پدر و مادر نزدیک تر هست؟ هر وقت این دختر اومد یک ننگی به یکی از ما
بست و یک حرف و سرو صدا در آورد و رفت.
مادرم در حالی که خودش هم اشک به چشم داشت گفت: تو رو خدا محترم خانم، این جور خودتو
داغون نکن، می دونم اولادته، دلت طاقت نمی آره، ولی از خودخوري کدوم درد چاره داره؟! جوون
سرشون به سنگ می خوره عاقل می شن.
محترم خانم در حالی که سرش را تکان می داد ، گفت: دیگه چه فایده ؟ وقتی جوونی اون بچه و
عمر ما رفت، دیگه چه فایده؟! الان شما، شاهدین چه اون موقع که با ما آشنا بودین، چه این چند
وقته که مهناز عروس ما شده، از ما چی دیده؟! بابا، آدمی را آدمیت لازم است. اگه کسی روي مرز
خودش رفتار کنه مگه دیگران چه دردي دارن که باهاش نسازن. مگه ما غیر از احترام چی می
خواهیم؟ الان مگه مهناز با زري و فاطمه چه فرقی می کنه؟ اونم همین طور. مهدي می گه به خاطر
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:55 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٧
مخالفت هاي اول شما، از شما کینه به دل گرفته، خوب دختر ما از اول تو رو نمی خواستیم ، درست ،
حالا عوض این که کاري کنی مارو از فکر اول شرمنده کنی، باید مارو به این روز بنشونی؟ خدا
شاهده شب و روز خودم رو نفرین می کنم که کاش قلم پایم خورد شده بود، نرفته بودم خواستگاري.
مادرم با همدردي گفت: راستی هم که آب را از سرچشمه باید بست. دیگه حالا کاریست شده و
آبیست ریخته، چاره اي نیست.
محترم خانم پریشان گفت: چه می دونستم ملیحه خانم جون، گرگ بود، لباس میش پوشیده بود. به
مهدي گفته بود من اصلا تو رو به خاطر خانواده ات و تعصبتون می خوام، هر رنگی فکر کنی در
آورد و این پسر منم گول خورد، هیچی ، من گیس سفید خام شدم.
همین فاطمه و زري خدا می دونه چه اشکی می ریختن که خدا رو خوش نمی آد این ها را از هم جدا
کنین. حالا اولین کسانی که چشم نداره ببینه همین دو تا هستن. اون روز که می خواست مهدي رو
خام کنه، عاشق تعصب و غیرت و خانواده اش بود. حالا که خرش از پل گذشته ما شدیم بازاري و
قدیمی و امل ، اون شده امروزي و فهمیده و عقل کل که کسر شانش است با ما نشست و برخاست
کنه.
خانم جون در حالی که استکان چاي را جلوي محترم خانم می گذاشت، گفت: هر چی شما بگی حق
داري، من خودم به ملیحه همینو می گفتم که اگه این دختره عقلش می رسید و طینتش خوب بود باید
کاري می کرد که همچین خودش رو توي دل این ها جا کنه، از مخالفت روز اول پشیمون بشن. ولی
با این همه مادر جون، جز صبر و دعا چاره اي نیست به خدا توکل کن. بالاخره، خدایی هست که
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها