http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴١
این شق القمر انجام بشه، زمان ما کجا و زمان شما کجا؟ همین عباس باباي این ها، نصف سن این ها
رو هم نداشت که از صبح علی الطلوع تا بعد غروب توي همین بازار عرق می ریخت و کار می کرد
.خدا شاهده هنوز قدش به پیشخون مغازه نمی رسید، اونم با اون اوستاهاي اون زمان که مثل شمر ، سر
تو می چرخوندي کتک بود و چوب.
اوستاها اگه مزد یادشون می رفت، کتک یادشون نمی رفت.اون بچگی کجا و این ها کجا. الان اگه
به این علی آقا بگی. مادر نونت هست، آبت هست، همه چی ، حی و حاضر، این چهار تا کتاب چه
کاري داره که زیر بار نمی ري؟ بهش بر می خوره. ولی همین باباش خدا می دونه با چه خون جگري
این الف و ب رو یاد گرفت. خدا ایشاالله عمر با عزت بهش بده، من موندم و یک بچه و یک مشت
آدم خدا نشناس و یک دنیا مشکل.
من یکدفعه پرسیدم: راستی خانم جون، چرا فقط آقا جون رو داشتین؟!
تا آن روز هر وقت این سوال را می کردم خانم جون می خندید و می گفت آخه من یکه زا بودم ولی
آن روز چون احساس کردم خانم جون دوست دارد حرف بزند، دوباره این سوال همیشگی به ذهنم
رسید.
خانم جون با لبخندي کمرنگ در حالی که از چشم هایش معلوم بود دارد به گذشته ها فکر می کند،
گفت: والله چی بگم؟ آخه من، زن دوم نصرالله خان پدربزرگ را می گفت بودم. می دونی وقتی من
شوهر کردم چند سالم بود؟ دوازده سالم بود و نصرالله خان 38 سالش بود.
_______________________________________________________________________________________________
صفحھ ١۴٢
من که براي اولین بار این حرف را می شنیدم ، از حیرت دهانم باز مانده بود، با بهت گفتم: چند
سال؟!
خانم جون خندید و گفت: نه که حالا فکر کنین اون خدا بیامرز پیمرد بود، نه بابا، خیلی هم سرحال و
جوون بود، من خیلی کوچیک بودم.
همان طور حیران پرسیدم: خوب حالا چرا با این همه اختلاف سن، ازدواج کردین؟!
wWw.98iA.Com