0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:53 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴۴
هم آقا رو راضی کرد هم پدر خدا بیامرزم رو. یک روز یک آقا آوردن خونه، یک قواره چادري،
یک قواره پارچه، یک کله قند، یک ظرف باقلولا با یک انگشتر. صیغه رو خوندن و بقچه ام رو زدن
زیر بغلم که با نصرالله خان برم. من از سن و سالم درشت تر بودم، ولی خوب عقلم هنوز بچه بود. خدا
ایشاالله که نور به قبرش بباره، نصرالله خان هم درست مثل یک بچه منو برد خونه ش. آن قدر صبر و
حوصله کرد، آن قدر ندانم کاري هام رو تحمل کرد تا بلاخره بعد از دو سه سال یواش یواش از آب
و گل در اومدم و تازه می شد اسمم رو گذاشت زن. خدا خواهی بود که بچه هاي نصرالله خان رو
مادر بزرگشون قبول کرده بود، اگه نه، با اون عقل ناقص من خدا عالمه اوضاع چه جور می شد.
خلاصه رفته رفته هر چی عقلم رسید به حاج آقا علاقه بستم، آخه ننه، آدمیزاد بنده محبته. منم که خدا
وکیلی مزه راحتی و طعم محبت رو توي خونه حاج آقا چشیده بودم توي این دنیا فقط دلم به حاج آقا
خوش بود.
چشم هاي خانم جون برق خاصی می زد، معلوم بود، هنوز با یادآوري گذشته، عشق به موجودي که
جاي پدرش بوده، وجودش را پر می کند، بعد از چند لحظه خنم جون آهی کشید و ادامه داد:
ولی اون جام زن بابا ولم نمی کرد. هر چند وقت یک بار می اومد، خوب گوشت تنم رو می لرزوند
و می رفت. هر وقت می اومد توي دل منو خالی می کرد و می گفت: (پس چرا بچه دار نمی شی؟
این جوري پایت روي پوست خربزه س، حاجی سه تا بچه داره، یعنی عرضه بچه دار شدنم نداري؟).
بلاخره حامله شدم و بچه م نموند. غیر از عباس خدا چهار تا بچه دیگه بهم داد که نموندن. به دنیا که
اومدن نارس بودن و از بین می رفتن. خدا می دونه واسه هر کدوم چقدر گریه می کردم و اون خدا
رحمت کرده چقدر نازم رو می کشید و دلداریم می داد، تا بلاخره بیست و چهار، پنج سالم که شد
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها