پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:56 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٧
مخالفت هاي اول شما، از شما کینه به دل گرفته، خوب دختر ما از اول تو رو نمی خواستیم ، درست ،
حالا عوض این که کاري کنی مارو از فکر اول شرمنده کنی، باید مارو به این روز بنشونی؟ خدا
شاهده شب و روز خودم رو نفرین می کنم که کاش قلم پایم خورد شده بود، نرفته بودم خواستگاري.
مادرم با همدردي گفت: راستی هم که آب را از سرچشمه باید بست. دیگه حالا کاریست شده و
آبیست ریخته، چاره اي نیست.
محترم خانم پریشان گفت: چه می دونستم ملیحه خانم جون، گرگ بود، لباس میش پوشیده بود. به
مهدي گفته بود من اصلا تو رو به خاطر خانواده ات و تعصبتون می خوام، هر رنگی فکر کنی در
آورد و این پسر منم گول خورد، هیچی ، من گیس سفید خام شدم.
همین فاطمه و زري خدا می دونه چه اشکی می ریختن که خدا رو خوش نمی آد این ها را از هم جدا
کنین. حالا اولین کسانی که چشم نداره ببینه همین دو تا هستن. اون روز که می خواست مهدي رو
خام کنه، عاشق تعصب و غیرت و خانواده اش بود. حالا که خرش از پل گذشته ما شدیم بازاري و
قدیمی و امل ، اون شده امروزي و فهمیده و عقل کل که کسر شانش است با ما نشست و برخاست
کنه.
خانم جون در حالی که استکان چاي را جلوي محترم خانم می گذاشت، گفت: هر چی شما بگی حق
داري، من خودم به ملیحه همینو می گفتم که اگه این دختره عقلش می رسید و طینتش خوب بود باید
کاري می کرد که همچین خودش رو توي دل این ها جا کنه، از مخالفت روز اول پشیمون بشن. ولی
با این همه مادر جون، جز صبر و دعا چاره اي نیست به خدا توکل کن. بالاخره، خدایی هست که
wWw.98iA.Com