0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:55 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵۴
من نیامد. تا زمانی که روزگار به جبر چشم هایم را بینا و گوش هایم را شنوا کرد وقتی فهمیدم لذت
بردن از نادانی، بهایی بسیار گزاف دارد که خیلی دیر شده بود.
روز ها مثل برق گذشت و من که نمی دانستم این گذران برق آسا، روزهاي خوشبختی من است که
می گذرد و دور می شود، بی خبر از فردا، غرق روزهایی بودم که پایانی برایشان تصور نمی کردم.
اشتباه همیشگی شاید تمام انسان ها را مرتکب شدم که در روزگار خوشبختی غرق می شوند و فردا را
از یاد می برند. درست برعکس روزگار تیره روزیو بدبختی، که فقط چشم به فردا و امید به آینده
دارند.
سه هفته به عید مانده و امتحان هاي ما شروع شده بود که آقا رضا از طرف بانک به اصفهان منتقل
شد. هنوز آن روز غروب را به یاد دارم. محترم خانم در حالی که زیر کرسی خانم جون بود،
اشکریزان این خبر را داد و مادرم با آرامش همیشگی اش گفت:
تو رو خدا محترم خانم، گریه نکن، خدا پشت و پناهشون، حاج آقا زنده باشن. کدوم بچه براي پدر و
مادرش مونده؟ این ها همه شون باید برن پی زندگیشون.
محترم خانم گریان گفت: نگو ملیحه خانم، اگر باد به گوشم رسونده بود که ممکنه فاطمه هم راه دور
بره، هیچ وقت دیگه زري رو به غربت شوهر نمی دادم.
مادرم گفت: قسمت هر چی باشه، آدم نمی تونه مانع بشه، قسمت زري هم این بوده. از اون گذشته، از
این جا تا اصفهان که راهی نیست، شما می ري، اون ها می آن. دو سه سال که بیش تر نیست. چشم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها