0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:53 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴۶
خانم جون احساس همدردي کردم و اشک چشم هایم را سوزاند. حتما پدر بزرگم هم همان قدر براي
خانم جون عزیز بوده که محمد براي من. اصلا تصورش را هم نمی خواستم بکنم. خانم جون آهی
کشید و ادامه داد:
یک زن جوون با یک بچه، نه یاوري نه پشت و پناهی. خونه داشتم، ولی خوب، خونه رو که نمی شد
خورد و پوشید. آدم زنده زندگانی می خواد. آقام یک سر داشت و هزار سودا با شش سر عائله، دیگه
اگه می خواست هم نمی تونست کاري برام بکنه. زن بابام هم از ترس این که من یک وقت فکر
کمک از آقام رو نکنم، همون اول آب پاکی رو روي دستم ریخت. من هنوز جوون بودم و حاج آقا
نگذاشته بود آب توي دلم تکون بخوره. حیرون مونده بودم و نمی دونستم باید چه کار کنم؟ خدا
شاهده از تنهایی یعنی از شب و تنهایی توي اون خونه چقدر می ترسیدم. شب تا سپیده صبح اشک می
ریختم و بالاي سر عباس که خواب بود می نشستم تا سحر می شد. حالا که یک وقت ها، عباس از
ترسو بودن مهناز ناراحت می شه، بهش می گم مادر، دست خودش که نیست، اینم ارث و میراث مادر
بزرگشه که به این بچه رسیده. اون روزها خوب من ازحالاي مهناز بزرگ تر بودم ، یک بچه هشت
نه ساله داشتم ولی توي اون خونه، بعد از حاج آقا وهم برم می داشت. شب تا صبح چشم هایم مثل
جغد باز بود تا بلکه آفتاب بزنه و هوا روشن بشه. این که می گن زن چراغ خونه س اشتباهه، مادر،
خدا هیچ خونه اي رو بی مرد نکنه، که اگه کرد، صدتا چلچراغ هم نمی تونه روشنایی اون خونه باشه.
زن اگه چشم و چراغ هم باشه به پشتیبانی مردشه و دلگرمی اون. بگذریم، خلاصه از اون جا که خدا
یار غریبونه ، همون روزها خونه کناري مارو فروختن و یک همسایه جدید اومد که خدا ایشاالله اون
روزي که همه حیرونن، دستگیرشون بشه و روسفید شون کنه. آره مادر، این همسایه ما که یک
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها