http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٨
جاي حق نشسته. شما، یک مدت ، می دونم سخته، ولی مثل حاج آقا دندون سرجیگر بگذار، سراغی
ازشون نگیر، بگذار خودشون بفهمن فرق احترام و بی احترامی چیه.
محترم خانم دوباره بغض کرد و گفت: د آخه خانم جون، درد همینه، این دختره هم فقط همینو می
خواد، مهدي بشه مویز بی دم که هر بلایی دلش خواست سرش بیاره. خدا شاهده وقتی بچه ها دور هم
جمعند و بگو و بخند این ها رو می بینم، انگار غذا خون می شه از این گلوم می ره پایین. منم پسر
بزرگ کردم به یک امیدي، نه این که واسه دیدنش، بخوام منت بکشم.
دوباره اشکش سرازیر شد و اشک همه ما هم بدنبالش.
محترم خانم، چشمش که به چشم هاي گریان همه افتاد با شرمندگی گفت: تو رو خدا ببخشید، دم
غروبی دل شما رو هم خون کردم. مهناز، زري پاشین مادر، پاشین برین سر درس هاتون. تقصیر منه
که جلوي این زبونم رو نمی تونم بگیرم از بس که دلم پره.
خانم جون که عینکش رو برداشته بود و با گوشه چارقدش داشت اشک هایش را پاك می کرد،
گفت: اي بابا، آدم اگه درد دل نکنه که دلش می ترکه. خوب کاري کردي، اما مادر هر وقت دلت
می سوزه همیشه به این فکر کن که از قدیم گفتن هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی.
این دختره ام به شما نه، به خودش بد می کنه، حالا تا کی و کجا نتیجه اش رو ببینه. فقط باید آدم
صبر و چشم بینا داشته باشه و طاقت بیاره. مادر جون، حساب هیچی توي این دنیا گم نمی شه،
خاطرت جمع. راستی حالا فاطمه خانم کی به امید خدا راهی می شه؟!
wWw.98iA.Com