0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٨
جاي حق نشسته. شما، یک مدت ، می دونم سخته، ولی مثل حاج آقا دندون سرجیگر بگذار، سراغی
ازشون نگیر، بگذار خودشون بفهمن فرق احترام و بی احترامی چیه.
محترم خانم دوباره بغض کرد و گفت: د آخه خانم جون، درد همینه، این دختره هم فقط همینو می
خواد، مهدي بشه مویز بی دم که هر بلایی دلش خواست سرش بیاره. خدا شاهده وقتی بچه ها دور هم
جمعند و بگو و بخند این ها رو می بینم، انگار غذا خون می شه از این گلوم می ره پایین. منم پسر
بزرگ کردم به یک امیدي، نه این که واسه دیدنش، بخوام منت بکشم.
دوباره اشکش سرازیر شد و اشک همه ما هم بدنبالش.
محترم خانم، چشمش که به چشم هاي گریان همه افتاد با شرمندگی گفت: تو رو خدا ببخشید، دم
غروبی دل شما رو هم خون کردم. مهناز، زري پاشین مادر، پاشین برین سر درس هاتون. تقصیر منه
که جلوي این زبونم رو نمی تونم بگیرم از بس که دلم پره.
خانم جون که عینکش رو برداشته بود و با گوشه چارقدش داشت اشک هایش را پاك می کرد،
گفت: اي بابا، آدم اگه درد دل نکنه که دلش می ترکه. خوب کاري کردي، اما مادر هر وقت دلت
می سوزه همیشه به این فکر کن که از قدیم گفتن هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی.
این دختره ام به شما نه، به خودش بد می کنه، حالا تا کی و کجا نتیجه اش رو ببینه. فقط باید آدم
صبر و چشم بینا داشته باشه و طاقت بیاره. مادر جون، حساب هیچی توي این دنیا گم نمی شه،
خاطرت جمع. راستی حالا فاطمه خانم کی به امید خدا راهی می شه؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٩
والله قراره آقا رضاامشب بره اصفهان، خونه اي که دست همکار قبلیش بوده ببینه، اگه مناسب و تر و
تمیز باشه دیگه چند روزي بیشتر وقت نداره، باید اسباب ببرن.
مادر با تعجب گفت: چطور با این عجله؟!
می تونن بعد از عید هم برن، منتها آقا رضا رو که می شناسین صبر نداره، می گه حالا که قرار به
رفتنه زودتر برن بهتره . فاطمه که می ره، زري هم که می ره، مهدي هم که اون جور، مرتضی هم که
بعد از عید می خواد بره سربازي، دیگه فقط مهناز و محمد واسه من می مونن. دیشب به حاج آقا
گفتم: حسابی یکدفعه غریب می شیم. خدا را شکر بازم این دو تا پیشمون هستن.
خانم جون، همان طور که ظرف نقلش رو دور می گرداند، گفت: خدا ایشاالله عمر طولانی به خودت
و حاج آقا بده مادر، زن و شوهر تا وقتی با هم هستن، هیچکدوم غریب نیستن . زن و شوهر ریشه
زندگی هستن، بچه ها برگ و بار، برگ هم یک روز به شاخه س یک روز نیست، اصل ریشه س.
ریشه که باشه و درخت سرجا، برگ و بار هم دوباره سرجایش برمی گرده. قول بهت می دم چند
سال دیگه همشون با بچه هاشون برگردن و سرتون این قدر شلوغ بشه که دیگه واسه یکخورده
تنهایی، دلت تنگ بشه.
محترم خانم با لبخندي که صورتش را پوشانده بود گفت: تو رو خدا خانم جون، دعا کن خدا به
همشون و بخصوص اول به فاطمه بچه هاي سالم بده، قدمشون روي چشم هاي ما.
خانم جون گفت: به فاطمه هم بچه می ده صبر داشته باش. حالا همه اش پنج شش ساله، دکترها هم
که گفتن سالم هستن، دیگه غصه چی رو می خوري؟ هر چیزي یک ساعتی داره، منتها صبر ما کمه.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٠
محترم خانم گفت: آقا رضا هم همیشه همینو می گه، بازم خدا رو شکر دامادم خوب و با ایمانه. همه
ش می گه هر چی خدا بخواد. تازه من و فاطمه رو هم اون دلداري می ده. من که همه ش راه می رم
و دعاش می کنم.
مادر گفت: همین براشون از صد تا دوا و دکتر بهتره، دعاي خیر مادر، غیر ممکنه گیرا نشه.
خانم جون یکدفعه ، در حالی که برق شیطنت همیشگی به چشم هایش برگشته بود، با نگاهی به من
زري گفت: والله محترم خانم ، من که می گم غصه که نباید بخوري هیچ، از حالا به بعد بایس روزي
چند دفعه خدا رو شکر کنی، هم ما یک یکی یکدونه داشتیم، هم شما یک ته تغاري که بالاخره از
خونه بیرنشون کردیم و یک نفس راحت کشیدیم. مادر، این ها همه جاي شکر داره، مگه نه؟!
با تایید مادر و محترم خانم و خنده هایشان و سرو صداي من و زري ، فضا تغییر کرد. خانم جون با
روش همیشگی خودش، دوباره شادي و نشاط را به جمع ما برگرداند و محترم خانم، انگار غصه هایش
را فراموش کرده باشد، با چهره اي آرام و مهربان و پر از آرامش از خانه ما رفت.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶١
فصل هفدهم
حالا که به آن روزها فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما بود، در
کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر بوده. این هم یکی از خصایص آدمی
است. آدم همین قدر که احساس کند، دل هایی همراه و غمخوار هست که با او همدرد و شریکند،
حتی اگر این دل ها کوچک ترین کاري جز شنیدن غصه ها انجام ندهند و فقط بشنوند و همراه او و
به خاطر او اشک به چشم بیاورند، مضطرب بشوند و از سر اندوه آه بکشند، انگار بار غم آدم خود به
خود سبک می شود، چنبره غم سینه را آزاد می کند و اگر چه به سختی ، به هر حال کمر راست می
کند. همین احساس همدلی براي سبک کردن بار غم چنان بجا و کاري عمل می کند که انگار نصف
بیشتر مشکل حل شده.درست برخلاف این حالت زمانی است که ممکن است کسی حتی براي حل
مشکلات قدم بردارد،
ولی نه به میل و رضا و مهر ، بلکه به جبر و اکراه و از سر وظیفه و اجبار. آه که چقدر آن موقع حال
آدم ها فرق می کند. مشکل حل می شود ولی به تلخی، همراه با حس گزنده و نیشدار که به آدم
احساس خواري و بی مقداري می دهد. رنجی جانفرسا بر جان آدم چنگ می اندازد، رنجی غیر قابل
بیان که بر کوله بار رنج هاي نا گفته آدم افزوده می شود. چرا؟ شاید چون جوهره انسان پرورده
محبت و مهر و عاطفه است. دست ناتوانی را که به مهر و از صمیم قلب به سمتش دراز می شود
بردست هاي توانا اما دلمرده ترجیح می دهد، مگر اندك دلمردگانی که مفهوم مهر و جوهره وجودي
خودشان را گم کرده اند و همیشه کورمال کورمال در پی گم کرده خویش، نا دانسته، بیراهه هایی
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٢
دور را راه راست می پندارند و هر روز بیش از دیروز در گمراهی حسرت بارشان گم می شوند. چون
نمی دانند که حتی رنج در پرتو گرماي دوستی و همدلی و به پشتوانه چشم هایی که به خاطر اندوه ما
نم اشک برمی دارند، زیباست و قابل تحمل. آه که اگر این چیزها را آن روز ها می فهمیدم، چه قدر
زندگی ام فرق می کرد. اگر می فهمیدم که معناي عشق فرمان روایی بی چون و چرا بر دیگري
نیست، حتی اگر با بزرگواري او این فرمانروایی ممکن شود، و معناي دوست داشتن ، در بند کشیدن
و مالک مطلق دیگري بودن نیست.
سلاح اشک و ناز کردن و قهر و رفتارهاي کودکانه از حد که بگذرد، درست برعکس عمل می کند
و ریشه محبت را از بیخ و بن می کند و از جا در می آورد.
نظام این بر پایه درك و فهم و شعور بنا شده و برپاست، عدم درك و بی شعوري و کم عقلی در هر
مرحله اي از زندگی، از معمولی ترین روابط گرفته تا عشق هاي آتشین و ریشه دار، اگر مستمر و
دائمی شود ، قاتل رابطه و عشق و دوستی است...
حدود ده روز بعد بود که محمد گفت پس فردا، همراه محترم خانم و فاطمه خانم به اصفهان می رود.
آقا رضا همراه وسایل می رفت و محمد همراه مادرش.
این خبر را در حالی که سرش توي کتاب هایش بود داد و بعد هم گفت: نگاه کن ببین توي این سه،
چهار روز چه امتحانی داري؟ اگر مشکل داري بپرس.
واي که آن شب چه سرو صدا و قیل و قال بیهوده اي راه انداختم. اصلا برایم قابل قبول نبود که
محمد تنها و بدون من، آن هم براي چهار روز، به مسافرت برود. نه ماه از نامزدي ما می گذشت و من
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٣
توي این مدت، حتی یک روز کامل هم از محمد دور نبودم. فکر دوري اش برایم عذاب آور بود و
حسی بد، حسی شاید مثل حسادت یا نمی دانم مالکیت زیاد نسبت به او باعث می شد از این که محمد
می خواهد همراه مادر و خواهرش برود، حرصم بگیرد. انگار محمد ملک مطلق من بود، فکر می
کردم لزومی ندارد متعهد به انجام کاري براي دیگران باشد. فکر می کردم چرا مرتضی نرود یا
مهدي؟! یا لااقل من هم باید بروم. بهتش زده بود، معلوم بود کاملا جا خورده و اصلا توقع چنین
برخوردي و رفتاري را نداشته و از طرفی با سابقه ذهنی بدي که از رفتار الهه داشت، آن شب
موشکافانه می خواست سراز احوال من در آورد. اما رفتار من، واقعا از بدجنسی نبود، فقط نمی خواستم
از محمد دور باشم و خوب همان طور که خواسته ام معقول و منطقی نبود، رفتارم و به دنبالش دلایلم
هم غیر منطقی بود. مسلم بود که من به خاطر امتحان هایم نمی توانم بروم، کمک کردن او به
خواهرش هم امري معمولی و منطقی بود، ناراحتی من از دوري او هم یک امر واضح و طبیعی بود، نه
یک مسئله لاینحل.
منتها من با لوس بازي هایم سعی داشتم این موضوع ساده را بغرنج و بزرگ کنم تا مجبورش کنم که
نرود.
موفق که نشدم، آخرش باز گریه بود و اشک هاي جاري من. ولی وقتی محمد بعد از ناز و نوازش،
دوباره محکم و خونسرد گفت که باید برود، از آخرین هنري که بلد بودم، استفاده کردم. قهر کردم!
آن قدر احمق بودم که می خواستم با رفتار احمقانه ام و مسخره ترین شکل ممکن به او ثابت کنم که
از دوري اش ناراحتم. آن شب و فردایش هر چه محمد سعی کرد با حرف و دلیل و منطق مرا سر
عقل آورد، خودم را بیشتر لوس کردم و در نتیجه اوقات او هم تلخ شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶۴
شب آخر باز همان آش بود و همان کاسه . آن شب مادرم، محترم خانم و سایرین را براي شام دعوت
کرده بود که شب آخر دور هم باشیم و من اصلا متوجه رفتارم نبودم یا در حقیقت فکر می کردم
رفتارم طوري است که هیچکس متوجه سردي رابطه ام با محمد نمی شود. غافل از چشم هاي تیز بین
خانم جون که هم گرفتگی محمد را فهمیده بود و هم سرسنگینی هاي مرا.
صبح روز بعد، خانم جون که قرار بود محمد را براي راه افتادن زودتر از معمول بیدار کند، به در زد و
من که خیلی قبل از این که خانم جون بیایید بیدار شده بودم، خودم را به خواب زدم!
محمد بیدار شد و صدایم زد. مهناز نمی خواي نماز بخونی ؟ من دارم می رم.
جواب ندادم.
می دونم بیداري، یعنی خداحافظی هم نمی خواي بکنی؟!
باز هم چیزي نگفتم. یکخورده ساکت شد. سنگینی نگاهش را احساس می کردم و طاقتم داشت تمام
می شد که خم شد و موهایم را از صورتم کنار زد، گونه ام را بوسید، یک دست آرام به موهایم کشید
و گفت خداحافظ و رفت.
در را که به هم زد، اشکم سرازیر شد و سرجایم نشستم، یک لحظه خواستم بدوم دنبالش، صدایش کنم
و معذرت بخواهم و بگویم اشتباه کردم، ولی صداي به هم خوردن در حیاط به من فهماند که دیر شده.
جلوي محترم خانم و بقیه، دیگر ممکن نبود. توي دریایی از غصه و رنج غوطه می خوردم و نمی
دانستم چه کنم که در باز شد و خانم جون وارد شد و در رابست. دستپاچه اشک هایم را پاك کردم و
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶۵
سلام کردم. خانم جون که به زحمت نزدیک می شد گفت علیک سلام و بعد همان طور که لبه تخت
می نشست، همراه ناله اي که از درد پایش می کرد، بی مقدمه گفت: این کار رو کردي، اما کار
درستی نبود!
هاج و واج خودم را به آن راه زدم و گفتم: کدوم کار؟!
همین که شوهرت رو با قهر و تهر و کم محلی راهی کردي.
با تعجب گفتم من؟ و پیش خودم فکر کردم، خانم جون چطوري از اتاق در بسته و روابط ما با خبر
شده؟!
خانم جون در حالی که توي چشم هایم خیره می شد گفت: آره دیگه ، پس کی؟ مادر، دیگه تو،
سرمن که کلاه نمی تونی بگذاري. یعنی هیچ بچه اي سر پدر و مادر و بزرگ ترش نمی تونه کلاه
بگذاره. منتها جون پدر و مادر، عاشق بی عارن، خیلی چیزها رو به روي خودشون نمی آرن. اما ننه،
من آفتاب لب بومم، شاید اگر حالا نگم، فردا اجل مهلت نده.
پریدم وسط حرفش: خدا نکنه، خانم جون.
این ها همه ش تعارفه، آدمیزاد عمر نوح که نمی کنه، بالاخره عده اي باید برن که عده اي دیگه دنیا
بیان. حالا این ها به کنار، مادر حرف توي حرف نیار حواسم پرت می شه.
بعد همان طور که زانوهایش را با دست فشار می داد گفت: چند وقته که می خوام این حرف ها رو
بگم، اما امروز، دیگه عزمم جزم شد و دیدم وقتشه. ببین مادر جون، فکر نکن چون شوهرت دوستت
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶۶
داره و نازت رو می کشه یا خانواده اش دوستت دارن ، دیگه میخت رو کوبیدي و هر کاري دلت
خواست می تونی بکنی.
پسره می خواد بره سفر، دو روزه خونش رو توي شیشه کردي که چی؟! که می خواد بره کمک
خواهرش؟ حالا اگه چند صباح دیگه زن امیر واسه این که می خواد بیاد کمک تو، این کارو می
کرد، صورت خوشی داشت؟ تو خوشت می اومد؟
با عجله حرف خانم جون رو قطع کردم وگفتم: به خاطر این نبود...
خانم جون حرفم را برید: واسه چی بود؟ واسه این که داره دور می شه و دلت تنگ می شه؟! آخه
مادر جون، آدم این جور به مردش حالی نمی کنه که می خوادش.
دوست داشتن، شوهرداري و زندگی کردن راه و رسم داره. اول همه، اینو بدون هرقدر براي تو سخته
از اون دور بشی، براي اون دو برابر تو سخته.
مرد وقتی زن می گیره و صاحب همسر و همبالین می شه برایش خیلی بیشتر سخته که از زنش دور
بشه. خصوصا مرد نجیب و سربه راهی مثل شوهر تو.
دوما زن اگه زن باشه با خوش خلقی کاري کنه که مردش از دوري غصه ش بشه نه با کج خلقی و
اخم و تخم. تو اگه خون هم به پا شده بود باید با روي خوش شوهرت رو بدرقه می کردي و با اوقات
خوش راهیش می کردي،که این اولین سفري که می خواست بعد از زن گرفتن بره همیشه یادش
باشه.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٧
مهناز، زندگی همه ش قربون و صدقه نیست. تا نري توي زندگی خودت، دستت نمی آد چه زیر و
زبرهایی داره.
خیلی مونده که بفهمی توي زندگی،زن اگه زن نباشه، شیرازه زندگی به هم بند نمی شه.
زن باید همدل و همزبان و همپاي مردش باشه، توي خوشی و ناخوشی. این در رو می بینی؟ اگه
لولایش توي هم چفت نشه، که هیچی، در اصلا به درد نمی خوره و باز و بسته نمی شه ، ولی اگه
چفت شد باید روغن داشته باشه، وگرنه یکسره قژ و قوژش گوش رو کر می کنه.
واسه زندگی هم این زنه که با نرمش باید روغن زندگی بشه تا زندگی بی سر و صدا بچرخه. مادر
جون با همه این که می گن مرد همه کاره س و فلان و چنانه، ولی من می گم زن اگه بخواد می تونه
یک مرد فلج رو راه بندازه، اگه نخواد می تونه یک مرد سالم رو هم از پا بندازه، مادر، به یال و کوپال
و اهن و تلپ مردها نگاه نکن. مرد اگه دلش از خونه ش و زنش قرص و خوش نباشه، بیرون از خونه
ام نمی تونه ترقی کنه و حواسشو جمع کارش کنه. این که از این .
حرف دیگه ام اینه که به پشتی محبتی که شوهررت بهت داره نتازون. همیشه این حرف من یادت
باشه، از اون مرد عاشق تر و مجنون تر نیست که عاقبت از زن بد خلق و ندونم کار و غرغرو فراري
نشه. مثلا همین امروز، مادر جون تو باید پا می شدي و نه فقط شوهرت، مادر و خواهر شوهورت رو
هم بدرقه می کردي، الان وقتی از اون عروسشون می گن، فکر نکن دیگه تو همچی تمومی. همیشه
می گن کجا حرف خودتو شنیدي؟ اون جا که حرف مردم رو شنیدي. وقتی از اون یکی می گن تو
باید حواستو جمع کنی که اشتباه نکنی و یک جور دیگه اون هارو دل چرکین نکنی.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٨
هیچ وقت یادت نره. توي این دنیا همیشه احترام، احترام می آره و محبت هم محبت. برعکسش هم
درست همون طور. حالا تو این دفعه این رفتارو کردي مادر شوهر و خواهر شوهورت هم یا فهمیدن
یا نه. شوهرت هم یا نازت رو کشید و رفت یا به قهر و بالاخره با ناراحتی رفت. ولی فکر نکن
همیشه در روي یک پاشنه می چرخه . فکر چهار صباح دیگه ت هم باش تا ابد که شماها این جا
نیستین و توي یک اتاق و چشمتون فقط توي روي هم. این قدر که سر گله گذاري و دل چرکینی
توي زندگی آدم باز بشه، دیگه بستنش آسون نیست. یک جوري زندگانی کن که حالا نمی گم از
همه بهتر ولی اقلا خیلی جاي عیب و ایراد نداشته باشی و شوهرت و خانواده اش توي اعمال و
رفتارت خیلی کمبود ببینن، اونم با این شوهر عقل رس و دانا که تو داري. بابات روز اول می گفت
تو سن و سالت کمه، ولی من قبول نکردم. مادر جون اگه آسمون هم زمین بیاد من این حرفو قبول
ندارم. فهم و شعور کاري به سن و سال نداره. خدا چشم داده، چاه هم داده. اگه سن تو اندازه من هم
بشه، وقتی نخواي از فهمت استفاده کنی، هیچ فایده اي نداره. خلاصه که مادر قدر شوهورت رو،
جوانیش رو، آقایی و جمال و کمال و خانواده اش رو بدون. هر کدوم این ها، تک تک دنیا ارزش
داره، چه برسه به این که همه رو با هم داره. حالا اگه نتونی این زندگی همه چی تموم رو به سرو
سامون برسونی، خودت بگو اسمش چیه؟ در ضمن اینم یادت باشه، ناز کردن هم حدي داره از حد که
بگذره به جاي عزیز شدن، آدمو خوار می کنه. حالا خود دانی...
آن قدر محو حرف هاي خانم جون بودم که وقتی حرف هایش تمام شد همان طور ساکت خیره به
خانم جون ماندم. خانم جون در حالی که باز نگاه شیطان و با نمکش به چشم هایش برگشته بود،
گفت: چرا ماتت برده؟ قصه نخوندم که منتظر باقیش نشستی، پاشو دیگه داره آفتاب می زنه و همان
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٩
طور که داشت به سختی بلند می شد گفت: پاشو نمازت رو بخون. هم واسه شفاي این پاي من دعا
کن،هم واسه گوش هاي خودت، بلکه شنوا بشن. واسه عقلت هم دعا کن که بلکه در بیاد.
ا، خانم جون!
چیه، اگه اشتباه می گم، بگو اشتباه می گی.
این را گفت و خندان دور شد. در آن تاریک روشن صبح سرد زمستانی در حالی که دلم بی نهایت
گرفته بود، احساس می کردم چقدر این موجود ضعیف و مهربان و در عین حال استوار و محکم را
دوست دارم.
این موجود آرام، با حوصله، دقیق و فهمیده که حواسش به همه چیز و همه جا بود و مثل نسیمی از
مهر و عطوفت به همه جاي زندگی ما می وزید، دل هایمان را گرم می کرد و از چشم هاي کم سو
ولی موشکاف و حقیقت بینش هیچ چیز پنهان نمی ماند.
خانم جون اشتباه می کرد، آفتاب لب بوم نبود خورشید فروزانی بود که شعاع و گرماي وجودش تمام
اطرافش رادربر می گرفت و زندگی می داد. از جایم بلند شدم در حالی که سرم از دوران حرف هاي
خانم جون و غصه رفتن محمد منگ و گیج بود، با دلی گرفته به نماز ایستادم، ولی حیف که حرف
خانم جون را که گفت براي عقل و گوش خودم هم دعا کنم نادیده گرفتم و از یاد بردم. هنوز تلخی
آن سه روز و سه شب بعدي را به یاد دارم ، چقدر احساس دلتنگی و بی قراري می کردم. شب ها
توي اتاق خانم جون از بی خوابی ، آن قدر زیر کرسی از این دنده به آن دنده می شدم که صداي
خانم جون را در می آوردم و روزها حال مرغ سرکنده را داشتم. ساعت ها به نظرم طولانی و کش دار
_________________________________________________________________________________
صفحھ ١٧٠
می آمد. تازه می فهمیدم، چقدر به محمد عادت کرده ام، می فهمیده که به عشق او بوده که دوان
دوان از مدرسه برمی گشته ام و ساعت ها را تا غروب می گذرانده ام. به عشق او بوده که غروب و
موقع آمدنش، براي من آنقدر شیرین بوده است. می فهمیده که شب ها چقدر طولانی و سرد و
خاموش است و من بدون محمد، انگار توي خانه خودمان غریب و سرگردانم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧١
فصل هجدهم
روز چهارم بود. خسته و بی حوصله از مدرسه برگشتم. موقع اذان ظهر بود و من که فکر می کردم
باید تا فردا عصر که جمعه بود و محمد برمی گشت صبر کنم، دلتنگ و کج خلق وارد حیاط شدم.
خانم جون که حتی سرماي زمستان هم جلو دارش نبود داشت طبق معمول سرحوض وضو می گرفت.
سلام ، خانم جون.
خانم جون سربلند کرد و با صورتی بشاش و صدایی سرحال گفت: سلام به روي ماهت، چشم شما
روشن.
چند لحظه طول کشید که معناي حرف خانم جون را بفهمم، بعد یکدفعه هول و دستپاچه و مردد
پرسیدم: محمد اومده؟!
خانم جون خندان گفت: اومدن که اومد، ولی دوباره رفت.
رفت.
انگار آب یخ روي سرم ریختند، وا رفتم. دوباره پرسیدم: رفت؟ کجا رفت؟!
خانم جون بلند بلند گفت: سوغاتی مارو داد و گفت می خواد بره یک زن دیگه بگیره که بلد باشه،
مسافر رو چه جوري بدرقه می کنن!
همزبان با آخر حرف هاي خانم جون، محمد توي چهارچوب در راهرو ایستاد و من بی اختیار خانم
جون و مادرم را که حالا پشت شیشه اتاق خندان ایستاده بود، فراموش کردم. جیغی از شادي کشیدم و
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٢
مثل بچه ها، دوان دوان به طرف محمد دویدم و از گردنش آویختم و با هیجانی بی نهایت گونه
هایش را بوسیدم و تازه بعد از چند لحظه، از معذب بودن محمد، به خود آمدم و یاد خانم جون و مادرم
افتادم و غرق خجالت شدم.
وقتی خانم جون که داشت نزدیک می شد،طعنه زنان به محمد گفت: نه بابا، جاي امیدواري
هست!زنت اگه بدرقه بلد نیست ، لااقل استقبالش خوبه! . احساس کردم صورتم از خجالت آتش
گرفت و بدون این که سرم را بلند کنم فرار کردم توي اتاقم.
یادش به خیر، چه روز قشنگی بود. انگار دوباره جان گرفته بودم و غرق شادي، از دیدن محمد سیر
نمی شدم و چقدر ممنونش بودم که در مورد رفتارم موقع رفتنش حرفی نمی زد و شیرینی آن روز را
از من نمی گرفت. برایم یک قاب خیلی قشنگ آورده بود. توي قاب روي یک کاغذ ابر و باد، یک
مینیاتور زیبا از یک دختر دلفریب نقاشی شده بود که کنار یک درخت بید، در حالی که با حریر
لباسش، حایلی بین خودش و جماعتی که اطرافش بودند، به وجود آورده بود، صورتش را با چشمانی
مخمور و نگاهی عاشقانه به سمت چهره مردي که تنها نیمرخش دیده می شد، نگاه داشته بود. دیدن
عکس به لحاظ رنگ هاي ملایم و ظرافتی که در نقاشی به کار رفته بود، در ضمن این حس که
دخترك از هیاهوي اطرافش به کل غافل است و مست دلداري شده که عاشقانه بهش خیره مانده، به
آدم آرامش می داد. در حاشیه زمینه، جا به جا این بیت ها را با خطی شکسته نوشته بودند:
خوش است خلوت اگر یار، یار من است
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٣
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
و درست کنار پاي دخترك این بیت را نوشته بودند:
هواي کوي تو از سر نمی رود مارا غریب را دل سرگشته با وطن باشد
قاب را که نگاه می کردم، محمد گفت: ببین، این دختره هم مثل من بوده، معلومه طرفش، همچین
بفهمی نفهمی یکخورده بی معرفت بوده و مجبور شده برایش توضیح بده و همان طور که آخرین
بیت را نشان می داد پرسید: مگه نه؟!
کنایه اش را به رفتارم قبل از رفتنش فهمیده بودم، اما خود را به آن راه زدم و خندان گفتم: نه ! اگه
راست می گه و دلش این جوري هاست که می گه، چه واجب که بره سفر؟ خوب بمونه توي همون
وطن، که توضیح هم لازم نباشه.
بعد در حالی که اداي چند لحظه قبل خودش را در می آوردم با همان لحن خودش پرسیدم: مگه نه؟ و
غرق شادي از حاظر جوابی ام سعی می کردم از دست محمد فرار کنم که از جوابم خنده اش گرفته
بود و همان طور که یک دستم را محکم نگه داشته بود، انگشت دست دیگرش را به علامت تهدید
تکان می داد.
هنوز هم ، یاد آن لحظه ها و آن خاطره ها که می افتم، هیجان و گرمایی عجیب در رگ هایم جاري
می شود که تنها اشک هاي لبریز از حسرتم خاموشش می کند. حتی مرور آن خاطره ها سبب می
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها