پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٢
مثل بچه ها، دوان دوان به طرف محمد دویدم و از گردنش آویختم و با هیجانی بی نهایت گونه
هایش را بوسیدم و تازه بعد از چند لحظه، از معذب بودن محمد، به خود آمدم و یاد خانم جون و مادرم
افتادم و غرق خجالت شدم.
وقتی خانم جون که داشت نزدیک می شد،طعنه زنان به محمد گفت: نه بابا، جاي امیدواري
هست!زنت اگه بدرقه بلد نیست ، لااقل استقبالش خوبه! . احساس کردم صورتم از خجالت آتش
گرفت و بدون این که سرم را بلند کنم فرار کردم توي اتاقم.
یادش به خیر، چه روز قشنگی بود. انگار دوباره جان گرفته بودم و غرق شادي، از دیدن محمد سیر
نمی شدم و چقدر ممنونش بودم که در مورد رفتارم موقع رفتنش حرفی نمی زد و شیرینی آن روز را
از من نمی گرفت. برایم یک قاب خیلی قشنگ آورده بود. توي قاب روي یک کاغذ ابر و باد، یک
مینیاتور زیبا از یک دختر دلفریب نقاشی شده بود که کنار یک درخت بید، در حالی که با حریر
لباسش، حایلی بین خودش و جماعتی که اطرافش بودند، به وجود آورده بود، صورتش را با چشمانی
مخمور و نگاهی عاشقانه به سمت چهره مردي که تنها نیمرخش دیده می شد، نگاه داشته بود. دیدن
عکس به لحاظ رنگ هاي ملایم و ظرافتی که در نقاشی به کار رفته بود، در ضمن این حس که
دخترك از هیاهوي اطرافش به کل غافل است و مست دلداري شده که عاشقانه بهش خیره مانده، به
آدم آرامش می داد. در حاشیه زمینه، جا به جا این بیت ها را با خطی شکسته نوشته بودند:
خوش است خلوت اگر یار، یار من است
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
wWw.98iA.Com