0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:00 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٨
هیچ وقت یادت نره. توي این دنیا همیشه احترام، احترام می آره و محبت هم محبت. برعکسش هم
درست همون طور. حالا تو این دفعه این رفتارو کردي مادر شوهر و خواهر شوهورت هم یا فهمیدن
یا نه. شوهرت هم یا نازت رو کشید و رفت یا به قهر و بالاخره با ناراحتی رفت. ولی فکر نکن
همیشه در روي یک پاشنه می چرخه . فکر چهار صباح دیگه ت هم باش تا ابد که شماها این جا
نیستین و توي یک اتاق و چشمتون فقط توي روي هم. این قدر که سر گله گذاري و دل چرکینی
توي زندگی آدم باز بشه، دیگه بستنش آسون نیست. یک جوري زندگانی کن که حالا نمی گم از
همه بهتر ولی اقلا خیلی جاي عیب و ایراد نداشته باشی و شوهرت و خانواده اش توي اعمال و
رفتارت خیلی کمبود ببینن، اونم با این شوهر عقل رس و دانا که تو داري. بابات روز اول می گفت
تو سن و سالت کمه، ولی من قبول نکردم. مادر جون اگه آسمون هم زمین بیاد من این حرفو قبول
ندارم. فهم و شعور کاري به سن و سال نداره. خدا چشم داده، چاه هم داده. اگه سن تو اندازه من هم
بشه، وقتی نخواي از فهمت استفاده کنی، هیچ فایده اي نداره. خلاصه که مادر قدر شوهورت رو،
جوانیش رو، آقایی و جمال و کمال و خانواده اش رو بدون. هر کدوم این ها، تک تک دنیا ارزش
داره، چه برسه به این که همه رو با هم داره. حالا اگه نتونی این زندگی همه چی تموم رو به سرو
سامون برسونی، خودت بگو اسمش چیه؟ در ضمن اینم یادت باشه، ناز کردن هم حدي داره از حد که
بگذره به جاي عزیز شدن، آدمو خوار می کنه. حالا خود دانی...
آن قدر محو حرف هاي خانم جون بودم که وقتی حرف هایش تمام شد همان طور ساکت خیره به
خانم جون ماندم. خانم جون در حالی که باز نگاه شیطان و با نمکش به چشم هایش برگشته بود،
گفت: چرا ماتت برده؟ قصه نخوندم که منتظر باقیش نشستی، پاشو دیگه داره آفتاب می زنه و همان
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها